تبليغاتX
بایگانی

بایگانی

من

روشنفكران پسا انقلابی

نویسنده: فرزين وحدت

ترجمه و تخليص: وحيد ولي زاده

منبع: روزنامه همشهري 12/11/84

 گفتمان هاي سروش و داوري در گفتمان اسلاف انقلابي آن ها، يعني انديشه هاي آيت الله خميني، علي شريعتي و آيت الله مطهري ريشه دارد

برخلاف آنچه ممكن است از به قدرت رسيدن يك دولت ايدئولوژيك طي يك فرآيند انقلابي انتظار داشته باشيم، استقرار جمهوري اسلامي در سال 1979 باعث توقف انديشه سياسي-اجتماعي در ايران نشد. درواقع دوران بعداز انقلاب به رغم سانسور و تلاش حكومت براي كنترل جريان اطلاعات شاهد گفتمان هاي متعدد سياسي-اجتماعي بوده است كه توسط افراد و گروه هاي داخل و خارج از كشور بيان مي شود. در درون گفتمان هاي مذهبي بعد از انقلاب، كه نيرومندتر از گفتمان هاي سياسي-اجتماعي سكولار بوده است، دو گرايش متمايز قابل مشاهده است. يكي از اين دو گرايش تلاش براي سازگاري با نيروهاي جهان مدرن دارد. اين گرايش پيوند نزديكي با انديشه هاي عبدالكريم سروش دارد.او يكي از چهره هاي شاخص در ميان گروهي از متفكران اجتماعي و فيلسوفاني است كه در جريان اصلاح طلب بعد از انقلاب فعالند. تكوين گرايش مذهبي دوم در سال هاي پس از انقلاب به طرزي كنايي بيشتر در منابع غير مذهبي ريشه دارد تا منابع مذهبي. اين گفتمان راديكال مذهبي آنتي مدرنيست ريشه در افكار فيلسوف سكولار ايراني احمد فرديد دارد كه تفسير ضد مدرن او از هايدگر در ميان بسياري از روشنفكران در دهه 1970 محبوبيت داشت. اين گرايش به رغم ريشه سكولار آن بياني به شدت مذهبي عليه مدرنيته و سوبژكتيويته انسان به كار گرفت. چهره محوري اين گفتمان رضا داوري اردكاني، استاد فلسفه دانشگاه تهران است.تكوين گرايش نخست كه توسط سروش ارائه شد ريشه در پارادايم متناقض گفتمان اسلامي انقلابي دهه 60 و۷۰و معماران اصلي آن يعني علي شريعتي، آيت الله خميني و آيت الله مطهري دارد. او طي سال هاي پس از انقلاب عناصر مدرن انديشه شريعتي، آيت الله خميني و آيت الله مطهري را توسعه داد و به آنچه آستانه اصول دموكراتيك مدرن به نظر مي آيد رسيد.در اين مقاله من اين دو گفتمان اسلامي بعد از انقلاب را آنچنان كه توسط سروش و داوري ارائه شده است مورد بحث قرار خواهم داد. من به اين دليل بر سروش و داوري تمركز مي كنم كه همانطور كه مهرزاد بروجردي نشان داده است، آنها مهمترين نظريه پردازان اين دو اردوگاه و شاخص ترين چهره هاي اين دو گرايش مهم در گفتمان اسلامي بعد از انقلاب در ايران اند. همانطور كه من در جاي ديگري نشان داده ام گفتمان انقلابي اسلامي در دهه هاي 60 و 70 ميلادي حاوي تناقضي اساسي نسبت به يكي از ستون هاي جهان مدرن، يعني اصل فاعليت انسان بود. من استدلال كرده ام كه گفتمان شريعتي، خميني و مطهري به صورت همزمان هم فاعليت انسان را طرح و هم آن را نفي مي كنند و در نتيجه انسان و حقوق شهروندي نهادهاي دموكراتيك مدرن را همزمان هم تصديق مي كنند و هم نفي مي كنند. بحث اصلي مقاله حاضر اين است كه 1- در دوران پس از انقلاب، اين وضعيت تناقض آميز به دو شاخه در تفكر اسلامي تقسيم شده است، و 2- اينكه درحاليكه گرايشي كه با سروش تداعي مي شود به صورتي كم و بيش آشكار فاعليت انسان همراه با نتايج مهمي در جهت حقوق دموكراتيك را مطرح مي كند، گرايش داوري متمايل به از بين بردن فاعليت انسان است كه نتايج منفي مهمي در فرآيند ساخت نهادهاي دموكراتيك در اين كشور در بر دارد. نتيجه پيكار ميان اين دو گرايش فكري و اردوگاه هاي سياسي متناظر آن ها براي آينده سياسي ايران و نيز ساير كشورهاي منطقه بسيار مهم است. براي بررسي اين ادعاها، من نخست تفسيري نظري از مدرنيته بدست مي دهم. در نظريه انتقادي، مقوله فاعليت مشخصه اصلي مدرنيته را تشكيل مي دهد. فاعليت را مي توان به صورت خصلتي نگريست كه با ويژگي هاي استقلال، خود- اراده گري، خود- تعريفي و خودآگاهي عامل انساني مشخص مي شود. فاعليت، كه در سنت انسان باوري ريشه دارد، انسان را به عنوان تعيين كننده فرآيندهاي زندگي خود مجسم مي كند و به شدت با مفاهيمي همچون اراده و آزادي بشري، آگاهي، خرد، فرديت و نظاير آن مرتبط است، اگر چه قابل تقليل به هيچ يك از اين موارد منفرد نيست. پيش از آنكه به بحث درباره سروش و داوري بپردازيم، ضروري است زمينه تكوين آثار آن ها را بررسي كنيم.ماتريكس گفتمان هاي اسلامي پس از انقلاب: فاعليت با واسطه

گفتمان هاي سروش و داوري در گفتمان اسلاف انقلابي آن ها، يعني انديشه هاي آيت الله خميني، علي شريعتي و آيت الله مطهري، ريشه دارد. علي رغم اختلافات عظيم، گفتمان هاي اين سه معمار اصلي انقلاب اسلامي در رويكرد فلسفي خود ديدگاه هاي منتج سياسي خود در يك دوسويگي خاص نسبت به فاعليت با يكديگر سهيم اند. مهم ترين عنصري كه گفتمان هاي اين سه تن را به يكديگر پيوند مي دهد پديده اي است كه مي توان آن را تحت نام فاعليت با واسطه مفهوم پردازي كرد. در اين مفهوم، فاعليت انسان منوط به فاعليت پروردگار است. بنابراين اگرچه فاعليت انسان انكار نمي شود، اما به هيچ وجه اين فاعليت مستقل از فاعليت پروردگار نيست و به اين معنا با واسطه است. فاعليت با واسطه در گفتمان مدرن اسلامي اغلب با مفهوم انسان به مثابه خليفه الله بيان مي شود. اين مفهوم پردازي معمولا حاوي احساسي از تضاد ميان فاعليت پروردگار و فاعليت انسان است. گفتمان هاي اسلامي سروش و داوري در بعد از انقلاب با اين دو راهي مشخص مي شوند. در آنچه از پي مي آيد من تلاش مي كنم نشان دهم در حاليكه داوري به صورت صريحي فاعليت انسان را نفي مي كند و از گسترش جامعه مدني ممانعت مي كند، گفتمان سروش حاوي مفهومي از فرديت و بيناذهنيت است كه تحقق سياسي آن به صورت شهروندي جهانشمول است.

داوري: حركت از هستي به حق

رضا داوري اردكاني در سال 1933 در اردكان، شهري كوچك در منطقه اي مابين يزد و اصفهان به دنيا آمد. در سال 1951 هنگامي كه هجده ساله بود به كسوت معلمي درآمد و دو سال بعد، بعد از كودتا عليه دولت ليبرال و ملي گراي مصدق، اين شغل را ترك كرد. براي مدتي در حوزه علميه اصفهان درس خواند. هنگامي كه در دانشكده ادبيات تهران مشغول بود به فلسفه علاقه مند شد و توانست در سال 1967 دكتراي فلسفه خود را از دانشگاه تهران اخذ كند. او از آن هنگام در دانشگاه تهران به تدريس مشغول شد. داوري در مصاحبه اي با كيهان فرهنگي متذكر شد كه احمد فرديد تاثير فكري مهمي بر او داشت به طوري كه او را از جامعه شناسي  گرايي و پوزيتيويسم دوركيمي نجات داد. رساله دكتراي او درباره انديشه سياسي يوناني و فلسفه اسلامي بود. در دوران انقلاب كتابي منتشر كرد با عنوان فلسفه چيست؟ و در اين كتاب او بنيان هاي نظري عمده اش را ارائه كرد. پس از انقلاب او كتاب ها و مقالات متعددي را درباره مسائل سياسي- اجتماعي منتشر كرد كه در آن ها ديدگاه هاي نظري او شرح داده شده اند.

داوري نيز همچون بسياري از روشنفكران ايراني ديگر در نيمه دوم قرن بيستم، نقطه عزيمت خود را در مفهوم غربزدگي يافت. اگر چه همان طور كه خواهيم ديد تعبير او از اين مفهوم بسيار متفاوت بود از تعبير جلال آل احمد كه نام او تداعي كننده اين مفهوم است

 

سروش طي سال هاي پس از انقلاب عناصر مدرن انديشه امام خميني، شريعتي وآيت الله مطهري را توسعه داد و به آنچه آستانه اصول دموكراتيك مدرن به نظر مي آيد،رسيد.

فاعليت و خرد به مثابه غربزدگي

اصطلاح غرب زدگي نخست توسط فيلسوف سكولار، احمد فرديد، ابداع شد اما بعدتر آل احمد آن را براي اشاره به از دست رفتن فاعليت ايرانيان به دليل وانهادن هويتشان در برابر غرب به كار گرفت و رايج شد. داوري در كتاب فلسفه چيست؟، مفهوم آل احمد از غرب زدگي به مثابه بيماري منضم به صنعت، علم و فرهنگ مدرن را رد كرد. داوري معتقد است كه تكنيك مدرن سلطه خود را بر همه چيز، از جمله انسان ها، تحميل مي كند. در نتيجه داوري به مفهوم نخستين فرديد از غربزدگي رجعت مي كند. او معتقد است با اوج گيري غرب، جهاني خلق شد كه در آن انسان ها خود را محور و مركز همه چيز مي بينند. او با رجعت به مفهوم اوليه فرديد از غربزدگي، معتقد است كه آل احمد هرگز متوجه نمي شود كه سنت غربي انسان باوري يا اومانيسم عنصر اصلي غرب زدگي است و در نتيجه، غرب زدگي تنها بر شرقيان تاثير نمي گذارد. يكي از واژه هايي كه داوري براي ترجمه مفهوم فاعليت بر مي گزيند نفسانيات است كه در ايران داراي باري منفي است. در بسياري از موارد او از خود- بنيادي به عنوان اصل اساسي مدرنيته نام مي برد. اصطلاح مهم ديگر در گفتمان داوري مفهوم حق است كه او آن را مترادف با مفهوم هايدگري being به كار مي برد. داوري معتقد است كه با ظهور نفسانيات (subjectivity) حق كسوف كرده است و انسان موضع و مقام حق را تصاحب كرده است.

او در حاليكه خرد را يك جنبه از غرب زدگي بر مي شمرد، تلاش دارد تا خويشاوندي نيرومندي را ميان خرد و هوا و هوس در مدرنيته نشان دهد.در تحليل داوري، اپيستمولوژي مدرن، به خصوص اپيستمولوژي كانت، مسئول خلق جهالت مدرني است كه حقيقت را ناديده گرفته است. كانت وجود را به ابژه شناخت تقليل داده است. نتيجه آن، دو نوع شناختي است كه در مدرنيته ممكن شده است. يكي شناخت علمي ابژه ها است و ديگري شناخت شرايط امكان پذيري و تحقق چنين علمي است كه فلسفه انتقادي ناميده مي شود.در تفسير هايدگري داوري، علم مدرن لحظه اي از متافيزيك است، و متافيزيك شكل مطلق خود را در علم و تكنولوژي متحقق كرده است. يكي از مضامين محوري گفتمان داوري مساله امپرياليسم و بنيان هاي هستي شناسانه آن است. او مي گويد كه سلطه جزئي تفكيك ناپذير از فرهنگ مدرنيته است. از طريق سپردن اقتدار به انسان ها و قرار دادن آن ها در مركز عالم، فاعل شناخت طبيعتا در طلب سلطه است. امپرياليسم گسترش منطقي حوزه سلطه است. داوري نظريه لنين را كه امپرياليسم را به مثابه بالاترين مرحله سرمايه داري مي داند رد مي كند و در عوض امپرياليسم را تحقق عنصر اصلي فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبيات غربي مي داند. مطابق با اين ديدگاه او تفاوتي كيفي ميان امپرياليسم در دوران مدرن و پيش از آن قائل مي شود. او امپرياليسم را واقعيت اجتناب ناپذير مدرنيته مي داند كه در آن برخي مردم سلطه گرند و برخي ديگر تحت سلطه، چرا كه براي سوژه بودن ضروري است كه ابژه اي نيز وجود داشته باشد. داوري نتيجه مي گيرد كه هيچ شكلي از جهانشمولي فاعليت نمي تواند وجود داشته باشد. داوري راه حل اين مساله هستي شناسانه مدرنيته را در از ميان بردن ريشه اي فاعليت مي بيند. راهنماي او در اين مطالبه هستي شناسانه به طرزي كنايي نه منابع اوليه اسلامي بلكه فيلسوفان ضدروشنگري اخير اروپايي هستند. داوري در آثار نظري كه در اوايل دهه 1980 نوشته است به صورتي قابل توجه فهم دقيقي از فلاسفه اوليه مدرنيته، به رغم خصومت او با آنها، نشان مي دهد. داوري مي گويد نيچه چهره اي كليدي در مطالبه براي غلبه بر مدرنيته است. در نزد هگل انسان نخست موجودي خودآگاه است و در درجه دوم به طبيعت تعلق دارد. اما انسان در نزد نيچه در درجه نخست و پيش از هر چيز يك حيوان است. آگاهي در درجه دوم فرا مي رسد. از نظر او اين هايدگر است كه به ما حقيقت دروني غرب را نشان مي دهد و مي تواند به ما كمك كند كه طريق نفوذ به عمق فلسفه غربي، خود را از زندان غرب زدگي آزاد كنيم.داوري معتقد است كه الهيات عقلاني اسلامي كه با نام كلام شناخته مي شود تا حد زيادي تحت تاثير فلسفه است. با اين حال او كلام را به فلسفه اسلامي ترجيح مي دهد چرا كه كلام ناتواني و فقر انسان را تصديق مي كند در حالي كه فلسفه بر پايه قدرت و خرد انساني است. از نظر او فلسفه اسلامي در جوهره خود يوناني است و به مذهب اسلام تعلق ندارد و در نتيجه مذهب به آن نيازي ندارد.اما در تقابل با فلسفه اسلامي، تصوف هيچ ارتباطي با انسان باوري ندارد و در واقع آنتي تز انسان باوري است. پذيرش فلسفه وجود توسط داوري، او را به مفهوم صوفيانه نفي سوژه رهنمون مي شود. حركتي از مفهوم پردازي هايدگري از وجود، كه از تجربه اروپايي مدرنيته ناشي مي شود، به مفهوم صوفيانه فنا در حق. از نظر داوري اين فناء في الله تنها يك سازه نظري نيست بلكه انقلاب سال 1979 تحقق آن است.

انقلاب اسلامي 1979: پادزهر غربزدگي

داوري در مقدمه كتاب فلسفه چيست؟ كه به فاصله كمي پس از انقلاب اسلامي در ايران منتشر شد انقلاب را به عنوان واكنشي در برابر غرب زدگي توصيف مي كند كه نشانه اي از پايان سلطه غرب و عروج مذهب است. او انقلاب اسلامي را به معناي تجديد ميثاق انسان با پروردگار مي بيند. ميثاقي كه در مدرنيته شكسته شده بود.

در گفتمان داوري، برخلاف بسياري از نظريه پردازان اسلامي در قرن بيستم، فضاي بسيار كمي براي تلفيق اسلام و مدرنيته وجود دارد. از نظر داوري چنين تلفيقي به همدستي با امپرياليسم شرق و غرب مبدل خواهد شد. هدف انقلاب اسلامي رقابت با ايالات متحده آمريكا و يا اتحاد جماهير شوروي نيست. داوري قدرت زياد مدرنيته را كه انقلاب اسلامي ايران را احاطه كرده است مي پذيرد. اما اين بدان معنا نيست كه مدرنيته بايد باقي بماند و انقلاب اسلامي آن را بنابه ضرورت هايش بپذيرد. با گسترش انقلاب اسلامي، تمام مقوله هاي سياسي و اجتماعي مانند قوانين، سياست و فن آوري، بايست با اسلام منطبق شوند چرا كه اسلام نمي تواند با آن ها منطبق شود و اسلام باقي بماند.

تنها تخفيف او در اين موارد فن آوري و علم مدرن است. گرچه او در ابتدا فن آوري را جوهره مدرنيته اعلام كرد و از آن به عنوان ولايت تكنيك نام برد، اما بدليل ضرورت هاي اجتماعي كه علم و فن آوري مدرن را مطالبه مي كرد، به خصوص جنگ، او ضرورت علم و فن آوري را پذيرفت. اما تنها بدليل وضعيت خاص ايران و ضرورت بقاء. او سعي كرد اين تضاد را با طرح تمايز ميان بنياد فن آوري و اخذ آن حل كند.

سياست حركت به سوي حق

اگر داوري تا اندازه اي در برابر علم و فن آوري مدرنيته پذيرا است، اما در برابر جنبه هاي ديگر مدرنيته همچون هنجارها و نهادهاي سياسي انعطاف ناپذير است. به عنوان وجودي كه متعلق و تسليم به حق است، جامعه بشري توسط پروردگار تعيين شده است. حكومت اسلامي نه خودكامگي و نه دموكراسي است، بلكه حاكمان قوانين پروردگار را اجرا مي كنند. از نظر داوري مفاهيمي همچون حقوق و سياست بر پايه خرد غربي بنا شده اند و در انسان باوري و فاعليت ريشه دارند و در نتيجه غيرقابل قبول اند. اين موضع ضد ليبرال داوري را به نقد انقلاب مشروطه ايران در اوايل قرن بيستم كشاند كه او آن را تحقق انديشه هاي روشنفكران غرب زده مي دانست. او به درستي بر ضعف ريشه هاي اجتماعي انديشه ها و نهادهاي دموكراتيكي كه انقلاب مشروطه وعده آن ها را مي داد، و نيز بر شكست عملي آن اشاره مي كند. اما او براي اين نتيجه تاسف نمي خورد. از نظر او انقلاب مشروطه نهالي بيگانه بود كه هرگز نتوانست ريشه هاي خود را در خاك فرهنگي و اجتماعي ايران بگستراند. او قيام مردمي در زمان انقلاب مشروطه را نه براي دموكراسي، بلكه تنها بر عليه خودكامگي شاهان قاجار مي داند. داوري در تطابق كامل با هستي شناسي خود از حق، معتقد است كه هيچگونه جدايي ميان مذهب و سياست وجود ندارد. اين موضع او را به حمايت از ولايت فقيه رهنمون مي شود. داوري ميان رژيم ولايت فقيه و نظام تماميت خواه تمايز قائل مي شود. به صورت كلي او ميان دو نوع قانون تفاوت قائل مي شود. قانوني كه توسط انسان بر انسان اعمال مي شود و قانوني كه توسط پروردگار ( حق ) بر انسان اعمال مي شود. او از قرابت نزديك ميان حكومت ديني و استبداد آگاه است و نسبت به آن هشدار مي دهد. اگر بتوان گفتمان داوري را به مثابه تلاشي در جهت انقباض فاعليت و خرد توصيف كرد، گفتمان سروش را مي توان انبساط فاعليت و حتي رهايي از محدوديت هاي فاعليت با واسطه توصيف كرد.

سروش: بسط فاعليت با واسطه

عبدالكريم سروش در خانواده اي از طبقه متوسط پايين در سال 1945 در جنوب تهران متولد شد. او تحصيلات متوسطه خود را در دبيرستان علوي طي كرد. در دبيرستان علوي برنامه هاي آموزشي علوم مدرن همراه بود با تاكيد بر محيطي مذهبي. سپس او به دانشگاه تهران رفت و در آنجا دارو شناسي خواند. پس از اخذ مدرك، مدت دو سال خدمت نظامي اجباري را گذراند. سپس در بوشهر مشغول به كار شد. بعد از مدت كمي او به لندن رفت تا تحصيلات خود را دنبال كند.

در دانشگاه لندن او نخست در رشته شيمي تحليلي به تحصيل پرداخت اما به زودي به فلسفه و تاريخ علم علاقه مند شد. با آغاز انقلاب او به ايران بازگشت و نخستين آثار سياسي و اجتماعي خود را منتشر كرد. پس از انقلاب او عضو شوراي انقلاب فرهنگي شد كه تلاش داشت كل نظام آموزشي را اسلامي كند. او همچنين به تدريس فلسفه و فلسفه علم در دانشگاه تهران پرداخت و پژوهش هايي را در مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي اسلامي انجام داد. از سال 1995 او مورد حمله، گاهي حتي فيزيكي، از جانب عناصري از نيروهاي اسلامي محافظه كار قرار گرفت.

اجتناب از مسير متافيزيكي الهي به سوي فاعليت

نخستين كتاب سروش كه به فاصله كوتاهي قبل از پيروزي انقلاب منتشر شد نقد و درآمدي بر تضاد ديالكتيكي نام داشت. در اين كتاب كه چندين بار تجديد چاپ شد سروش روش ديالكتيكي را مورد نقد قرار داد و از روش پوپري كه اساس آن بر مفهوم ابطال پذيري بود هواداري كرد. او روش ديالكتيكي را بر پايه رويكردي متافيزيكي مي ديد كه براي فهم معتبري از جهان و پديده هاي اجتماعي نامناسب است. سروش در مقاله اي كه در سال 1992 در هفته نامه كيهان هوايي منتشر شد جوهره مدرنيته را ظهور انواع معين نويني از شناخت دانست كه پيش از آن وجود نداشته است. اين انواع شامل اخلاق مدرن، جامعه شناسي مذهب، فلسفه و مطالعه سنت ها و ايدئولوژي مي شدند. اين شاخه هاي نوين شناخت فاصله اي پرنشدني ميان انسان مدرن و اعصار كهن و جهان ابژه ها ايجاد كردند. سروش به اين طريق از طريق تاكيد بر ابعاد اپيستمولوژيك سوژه شناسنده، راه ميان بري را براي بحث مستقيم متافيزيكي درباره فاعليت جايگزين كرد. به منظور اين اپيستمولوژي سوبژكتيويست او عنصر هرمنوتيك را نيز افزود و جهان بيروني را به منظور تفسير به يك متن تمثيل كرد.او استدلال كرد كه فهم ما از جهان ضرورتا تاريخي است به اين دليل كه نهادهاي اجتماعي و بشري به جاي اين كه ماهيتا ثابت باشد سيال هستند و ما تنها هنگامي مي توانيم آن ها را به درستي مشاهده كنيم كه بر جريان هستي شناسانه آن ها سوار شده و جريان آن ها را نظاره كنيم. او در كتاب قبض و بسط تئوريك شريعت اين رويكرد سوبژكتيويست به شناخت را براي فهم مذهب به كار گرفت.در اين رويكرد تفسيري به مذهب، او مكررا نشان داد كه شناخت ما از مذهب مشروط است به ديگر مقوله هاي انساني شناخت كه به صورتي تاريخي پديد مي آيند. هيچ نوع مذهبي از شناخت وجود ندارد كه به اين شاخه هاي انساني و بيروني شناخت مشروط نباشد. و از آن جا كه اين ها ناپايدارند در نتيجه شناخت مذهبي نيز تغيير مي كند. بايست متوجه تمايز مهمي كه سروش ميان مذهب به صورت درخود و فهم ما از آن و يا شناخت مذهب قائل مي شود باشيم. اساس مذهب به صورت در خود كه آفريده پروردگار است ثابت است و تغيير نمي كند. اما فهم يا درك ما از مذهب، كه به دانش و شناخت مذهبي منتهي مي شود، پديده اي بشري است كه در معرض تغيير و تفسير است. او مذهب به صورت در خود را صامت مي داند كه نيازمند تفسير انسان ها است. بر اساس اين سازه هاي نظري، سروش از مفهوم فقه پويا هواداري مي كند كه در تقابل با فقه سنتي محافظه كار است. از ديدگاه او، تنها فقه پويا مي تواند در مسائل عملي كه حكومت اسلامي در مواجهه با مدرنيته با آن ها روبه رو است راه حلي ارائه كند. سروش تلاش مي كند تا تلفيقي ميان مذهب و روشنفكري ايجاد كند.روش شناسي سروش و گفتمان او به طوركل، همچنان كه خود وي نيز پذيرفته است بسيار وامدار پوپر است. سروش احتمال گرايي علم مدرن را در آثار پوپر سازگارتر از فلسفه مطلق گراي كهن با اصول جامعه دموكراتيك مي يابد. با توجه به تحصيل او در فلسفه و تاريخ علم، اين نكته طبيعي به نظر مي رسد كه راه ميان بر سروش به فاعليت از قلمروي علوم مدرن مي گذرد. به همين دليل ضروري است كه گفتمان سروش را در ارتباط با علوم مدرن و پوزيتيويسم بررسي كنيم.

ساخت اجتماعي علم احتمال گرا و بيناذهني

سروش با به كارگيري مفهوم ابطال پذيري پوپر، ديدگاهي را نسبت به علم مي پروراند كه بيش از آن كه مطلق گرا و اثبات گرا باشد، احتمال گرا است. براي مثال او از اين منظر گروه هاي ماركسيستي در ايران را به دليل انعطاف ناپذيري انديشه هاي آنان كه مبتني بر ماترياليسم ديالكتيك است مورد انتقاد قرار مي دهد. سروش در روش شناسي علمي ابزاري براي مقاومت در برابر جزم انديشي و دانش ستيزي گروهي از محافظه كاران مذهبي مي يابد كه در بعد از انقلاب اسلامي قدرت را به دست گرفتند. سروش عليه عناصر محافظه كارانه اي هشدار مي دهد كه به نام مبارزه با امپرياليسم فرهنگي، سعي داشتند فرهنگ انسان باورانه را در ايران سركوب كنند. پافشاري او بر روش علمي از كوشش هاي او به منظور جلوگيري از ايدئولوژيزه كردن مفرط اكثر قلمروهاي زندگي اجتماعي در بعد از انقلاب نيز ناشي مي شود. با برقراري فاصله اي پر نشدني ميان ارزش و علم و تاكيد بر بي طرفي ارزشي، او تلاش كرده است تا از دست اندازي ايدئولوژي به علوم اجتماعي ممانعت كند. سروش با آگاهي از حساسيت عناصر مذهبي نسبت به فرهنگ سكولار مدرن و نيز آگاهي از ضرورت شاخه هاي مدرن دانش، به بي طرفي ارزشي علوم طبيعي تمسك مي جويد.

پيامدهاي سكولار انديشه سروش

گفتمان سروش و راه پر پيچ و خم او به سوي طرح نوعي فاعليت انساني، توان بالقوه اي براي سكولاريزاسيون دارد كه بايد بيشتر مورد بررسي قرار بگيرد. او در كتاب روشنفكري و دينداري آثار علي شريعتي و تاثير آن ها بر سكولار سازي مذهب را مورد بحث قرار مي دهد. در مقالات اخيري كه در ماهنامه كيان منتشر شد، او ادعا مي كند كه اخلاقيات مطلق تنها به پروردگار تعلق دارد. اخلاقيات علم دقيق و نظام مندي نيست و هرگز به دقتي آرماني نمي رسد. حتي اگر ما خير و شر را مطلق فرض كنيم، نمي توانيم معين كنيم كه در يك دوراهي اخلاقي دشوار چه نوع عملي بايست صورت پذيرد. سروش مي گويد كه در نتيجه اين اخلاق است كه مشروط است به زندگي و بايست براي آن مناسب باشد و نه بالعكس.يكي از مهم ترين مفاهيمي كه سروش مكررا مضمون پردازي كرده است مفهوم عصري كردن دين است. بر اساس مفهوم قبلي تر او درباره مشروط بودن شناخت مذهبي به ديگر شاخه هاي سكولار و بشري دانش آن عصر، او استدلال مي كند كه نه تنها زندگي و زمانه بايست مذهبي شوند، بلكه مذهب نيز بايست زمانمند و بشري شود.

بسط فلسفه سياسي

بدون شك سروش يكي از عوامل كليدي در گسترش افق هاي فلسفه سياسي در ايران بعد از انقلاب، به رغم نوسانات هستي شناسانه اوست. در گفتمان سياسي خود، سروش در حمايت از دموكراسي سياسي پيگيرتر است. او گرايشات تماميت خواهانه گفتمان هاي مخالفين مذهبي خود را نشان مي دهد و تصلب اخلاقي را در ايران بعد از انقلاب مورد انتقاد قرار مي دهد. به نظر مي رسد سنگ بناي گفتمان سياسي سروش مفهوم ايمان است. مفهومي كه توسط شريعتي نيز به عنوان شالوده كنش سياسي جمعي بركشيده شد. اما سروش برخلاف شريعتي ايمان را در انديشه سياسي به عنوان امري فردي مي بيند. او در مقاله اي كه در ماهنامه كيان منتشر شد نوشت كه ايمان تنها در صورتي ممكن است كه فرد در انتخاب آزاد باشد. سروش استدلال كرد كه ايمان و آزادي فرد دو مقوله تفكيك ناپذير را شكل مي دهند كه تنها بر پايه يك دموكراسي مذهبي قرار مي گيرند. سروش تمايزي ميان دموكراسي ليبرال و جامعه سكولار از يك طرف و دموكراسي مذهبي همراه با اصول تكثرگرايي از طرف ديگر، قائل مي شود. از نظر او در دموكراسي ليبرال، آزادي اميال و آرزوها پايه تكثرگرايي و جامعه سكولار است. اما دموكراسي مذهبي مي تواند بر مبناي آزادي ايمان ساخته شود. سروش در مقاله ديگري وظيفه اصلي دولت مذهبي دموكراتيك را حمايت از آزادي ايمان و ايجاد شرايط اجتماعي موجد چنين آزادي اي مي داند.سروش در ارتباط با مفهوم پردازي خود از دولت دموكراتيك مذهبي، بر مفهوم حقوق و تكاليف متقابل تاكيد مي كند. او مشاهده مي كند كه در تقابل با جامعه سنتي كه تاكيد بيشتر بر تكاليف است تا حقوق، در جوامع دموكراتيك تاكيد بر حقوق و تكاليف متقابل است. سروش مي گويد حتي آن چنان كه امام علي نشان داده است در رابطه ميان دولت و شهروندان حقوق متقابل اهميت بيشتري دارد. در يك جامعه دموكراتيك مذهبي هم حقوق بشر و هم حقوق پروردگار محترم شمرده مي شود. سروش برخلاف بسياري از متفكرين اسلامي كه در بحث از دموكراسي به اصول اسلامي همچون شورا و بيعت توجه مي كنند، نظريه خود درباره دموكراسي مذهبي را بر پايه مفاهيمي همچون حقوق بشر، عدالت و محدود كردن قدرت بنا مي كند. در طرح او از دموكراسي مذهبي، خرد كه ريشه اي اجتماعي و بيناذهني دارد و در نتيجه سيال است بنيان اين دموكراسي را تشكيل مي دهد.

در دموكراسي مذهبي مورد نظر سروش براي محدود كردن قدرت حاكمان، اصلاح خط مشي هاي آنان و برگزيدن و يا عزل كردن آن ها به خشونت و انقلاب نيازي نيست. تفكيك قوا، آموزش عموميت يافته، وجود انجمن هاي مختلف آزاد، انحصارزدايي رسانه ها، آزادي احزاب سياسي، انتخابات همگاني و مجلس، همگي ساز و كارهايي را براي رسيدن به اين هدف تشكيل مي دهند. از نظر سروش دموكراسي ناسازگار با مذهب نيست.

نتيجه گيري

آيت الله خميني، علي شريعتي و آيت الله مطهري در رويكرد فلسفي خود در ابهامي دو پهلو نسبت به كنشگر انساني با يكديگر سهيم بودند. گفتمان هاي اسلامي سروش و داوري در بعد از انقلاب انشعابي ميان دو سوي اين ابهام را نشان مي دهند. داوري به عنوان نماينده گرايش ضدمدرن صريحا نفي فاعليت انساني را درخواست مي كند. تنها تخفيف معنادار داوري در برابر مدرنيته هواداري از جنبه پوزيتيويستي مدرنيته به عنوان اخذ فن آوري است.

گفتمان سروش در تقابل با آن بر فاعليت فردي تاكيد بيشتري دارد. مفهوم فرد به عنوان حامل فاعليت انساني و نتايج منطقي آن در واقع يك نوآوري در گفتمان هاي اسلامي در ايران است. مي توان تاثيرات انديشه هاي سروش را در جنبش اصلاح طلبي در ايران مشاهده كرد. پس از انقلاب سال 1979 اغلب چنين پنداشته شده است كه ايران اصول اساسي تمدن مدرن را طرد كرده است. در واقع حكومت اسلامي بسياري از جنبه هاي آشكارتر مدرنيته را در دوره انقلابي كنار گذاشت. اما آن ها اجازه دادند برخي از جنبه هاي ديگر مدرنيته كه در وهله نخست قابل توجه نيست به آگاهي ايرانيان راه يابد. اغلب چنين پنداشته مي شود كه جنبش اصلاح طلبي در ايران گسستي كامل از دوره انقلابي را بازنمايي مي كند. اما مفهوم فاعليت با واسطه و تناقضات نهفته در آن روشن مي كند كه چگونه انقلاب اسلامي حاوي برخي جنبه هاي مدرنيته است در حالي كه برخي ديگر را كنار گذاشته است. دوره بعد از انقلاب شاهد دو پارگي در تناقض گفته شده است كه يك جريان مدرنيته را نفي مي كند و جرياني ديگر آن را تقويت مي كند

نکته : روشنفكران پسا انقلابی سروش داوری گفتمان
+ نوشته شده در  84/11/28ساعت 16:58  توسط آصف  | 

مارتين لوتر، بنيانگذار مسيحيت صهيونيستي

نويسنده: رفعت سعيد

منبع: ماهنامه سياحت غرب، شماره 29

چکيده:

امام محمد عبده سخني الهام‌آميز دارد که به اعتقاد ما بر رابطه ميان امت ما با ايالات متحده _ مهم‌ترين حامي رژيم صهيونيستي _ انطباق دارد. وي مي‌گويد: معروفي بالاتر از عدل نمي‌شناسم منکرتر از ظلم سراغ ندارم، به اعتقاد ما، اکثر روابطي که آمريکا ايجاد کرده است، مظهر کامل منکر و ظلم و بي‌عدالتي است. مثال‌هاي آن بسيار است که ذکر آن نياز به تأليف چند جلد کتاب دارد. وليکن تاريخ، اين رخدادها را از 1948 تا صبح روز 11/5/2005 که شارون و بوش در مزرعه‌اش با يکديگر ديدار کردند و بر زمين و عقيده و منافع ما توافق کردند، ثبت مي‌کند.

در اينجا سؤالي وجود دارد و آن اين‌که: چرا اين ظلم متوجه اعراب و مسلمانان است؟ چرا اين جانبداري کامل، ميان ايالات متحده و اسرائيل وجود دارد؟ آيا اسرائيل فقط منافع دارد؟ آيا سياست و قوانين آن است که روابط اسرائيل با واشنگتن را محکم مي‌کند ولي ما در شصت سال گذشته چنين روابطي نداشته‌ايم؟ و يا عقيده و گرايش‌هاي خاص نظامي و سياسي و فرهنگي است که بر اين رابطه حاکم است؟

بي‌ترديد تمامي و يا اکثر اين دلايل وجود دارند؛ ما در اين پژوهش مي‌خواهيم بر يکي از دلايل اين ظلم دائم آمريکا به امت خود سخن بگوييم و آن امري است که در بسياري از نوشته‌هاي عربي و غيرعربي، از آن به شدت گرفتن پديده ظهور نومحافظه‌کاران متشکل از دانشمندان و سياست‌مداران يهودي و مسيحي صهيونيستي و سلطه آنان بر دستگاه تصميم‌گيري سياسي در ايالات متحده از بيش ار نيم قرن گذشته _ و به ويژه در حکومت فعلي يعني حکومت بوش _ ياد مي‌شود.

علت اصلي تشکيل و طراحي ظلم آشکار آمريکا نه تنها عليه ما بلکه بر ضد تمامي جهان و نيز عامل اصلي نفرت جهان از آمريکا _ از نظر برخي مورخين بي‌طرف _ همين پديده است. چرا که آمريکا به ابزاري تبديل شده که در دست تل‌آويو و صاحب نفوذان اسرائيلي در حکومت آمريکا قرار دارد.

اگر امر چنين باشد، پس ريشه‌هاي آن چيست؟ برجسته‌ترين افراد اين شبکه حاکم در واشنگتن، چه کساني‌اند؟ اين امپراتوري در نزاع آشکار با اسلام و سرزمين اسلامي به کجا مي‌رود؟

اول اين‌که، هر کس گمان کند پديده نومحافظه‌کاران که احياناً به جريان صهيونيسم مسيحي تعبير مي‌شود، به نيم قرن پيش برمي‌گردد، دچار اشتباه شده است. حقايق تاريخي، اين پديده را به دوران مارتين لوتر، بنيانگذار جنبش اصلاح ديني در غرب (1546-1483 م) برمي‌گرداند. فردي که به رهبر جنبش اصلاح ديني در کليساي غرب لقب يافت و ديگر لقب‌هايي که استحقاق آن‌ها را نداشت؛ چرا که وي پدر بنيانگذار مسيحيت صهيونيستي متجاوز به حقوق و عقايد اغيار _ به ويژه مسلمانان در فلسطين - مي‌باشد و نيز وي مجموعه‌اي از اوهام ديني را به عنوان مرجع عقيدتي به وجود آورد که در پرتو آن، جريان افراطي کليسايي رخ نمود. اين جريان معتقد به بازگشت مسيح و حکومت هزارساله وي بر جهان و به وسيله برپايي اسرائيل بزرگ و جنگ بزرگ آرماگدون ميان خير يعني همان مسيحيت صهيونيستي و شر که همان ياران پيامبر (ص) و تمدن اسلامي هستند، مي‌باشد. مارتين لوتر نقش برجسته‌اي در ارتباط رسالت مسيحيت با اصول توراتي ايفا کرد! و با ترجمه تورات عهد قديم به زبان آلماني و قرار دادن آن در کنار انجيل به عنوان اساس مکتب خود، به پروتستانتيسم تکان عقيدتي‌اي مغاير با جوهره مسيحيت دارد. اين در حالي بود که تورات از متون ديني و شرايع زندگي تهي بود. بدين ترتيب مارتين لوتر جبري بودن تاريخ و تمسک آزادانه به متون را براي خود و پيروانش تجويز کرد. نگرش آنان به فلسطين و قدس به عنوان مرکز طرح الهي بر روي زمين و مرکزي براي بازگشت مسيح و برپايي حکومت خداوند، نتيجه‌ي اين امر مي‌باشد؛ امري که بسياري از هواداران آمريکايي وي و معتقدين به متون توراتي را در قرن نوزدهم به حرکت به سوي فلسطين و برپايي شهرک‌ها به منظور آمادگي براي ظهور مسيح واداشت.

مارتين لوتر تنها به ترجمه تورات اکتفا نکرد بلکه در سال 1523 ميلادي، کتابي با عنوان «مسيح يهودي متولد شد»، به چاپ رسانيد. در اين کتاب، وي خود را فرمانبر و برده‌اي براي يهوديان معرفي مي‌کند. حتي وي راه عبوديت را براي پيروان پس از خود فراهم کرده است تا آنان برده و خادمان يهود باشند. مارتين لوتر مي‌گويد: روح‌القدس خواسته است که، اسفار کتاب مقدس، تنها از طريق يهوديان نازل شود. يهوديان فرزندان خدا هستند و ما ميهماناني غريبه، بايد به اين امر راضي شويم. ما مانند سگ‌هايي هستيم که از ريزه غذاي مولاي خود مي‌خورند!

بله! مارتين لوتر در کتاب اين‌گونه به صراحت در مورد يهود سخن مي‌گويد. اين امر دعوت زود هنگامي بود براي تأسيس ايالات متحده آمريکا که اين امر را با ابعاد توراتي و با تمام جزئيات سياسي، شعار رسمي حکومت و جزئيات عقيدتي، حتي کلمه سرزمين موعود ارتباط داده شد و در فرهنگ آمريکايي رواج يافت. مطالعات انجام شده در عرصه تأکيد بر اين اصول افراطي و نيز در سياق تاريخي اين اصول‌گرايي صهيونيستي نشان مي‌دهد، کريستف کلمب که قهرمان ملي اين جريان افراطي به شمار مي‌رود نيز به طور علني اعلام کرده بود: قدس و کوه صهيون بايد به دست مسيحي‌ها بنا شود، همان طور که خداوند در مزمار شماره 14 به زبان پيامبرش اين امر را اعلام کرده است. کلمب کسي است که مي‌گفت: مأموريت من اکتشاف ممالک و شهرها براي الحاق آن‌ها به تاج اسپانيا و هدايت ملل آن به سوي مسيحيت و سپس سربازگيري آنان براي جنگ زندگي يا مرگ عليه امپراتوري محمد[ص] و نيز بازپس‌گيري قدس و سرزمين مقدس به منظور تدارک مقدمات حکومت خداوند است. اين همان چيزي است که مهاجمان به آمريکاي شمالي اظهار مي‌نمودند. آنان مي‌گفتند، اين فتح، تکرار حمله عبراني‌ها به سرزمين موعود است و سرخ‌پوستاني را كه اخراج کردند و يا کشتند، از فلسطيني‌ها يا کنعاني‌ها در تورات برتر نيستند.

پژوهشگران تأکيد مي‌کنند، جشن سالانه آمريکايي‌ها در روز استقلال خويش، پيوسته همراه با مراسمي در مورد پيش‌گويي‌هاي دانيال و رؤياي يوحناي قديس مبشر به جنگ آرماگدن و پايان هستي و بازگشت مسيح برگزار مي‌شود.

کشيش پروتستاني، آييل‌ابو که ميان آمريکا و اسرائيل مقايسه‌اي نموده است، بر اين معنا تأکيد مي‌کند. وي مي‌گويد: اين اسرائيل آمريکايي ماست. اين عبارت ميان جريان نومحافظه‌کاران و اصول‌گرايان مسيحيت صهيونيستي يا هر نام ديگري که داشته باشد، مقوله‌اي رايج شده است؛ چرا که اساس و جوهره امري واحد و عبارت است از دعوت به برپايي اسرائيل بزرگ عليه حقوق عربي و اسلام و برضد عقايد و منافع يک ميليارد و پانصد ميليون مسلمان موجود در دنياي معاصر.

 

شبکه‌اي با نام‌هاي متعدد

آنچه بيان شد، همان ريشه‌هاي مسأله و تاريخ حقيقي اين جريان صهيونيستي هدايتگر در فرهنگ و سياست آمريکا مي‌باشد. پس واقعيت را چگونه بايد تفسير کرد؟ در مورد شبکه حاکم در تصميم‌هاي سياسي يعني مراکز پژوهشي و مطبوعات و افراد چه بايد گفت؟ مهمترين طرح‌ها و انديشه‌هاي آنان چيست؟

حقايق جديد برآمده از ده‌ها پژوهش در مورد نومحافظه‌کاران، بر اين امر تأکيد مي‌ورزد که اينان به گروه يا طائفه‌اي منسجم و به هم پيوسته از يهوديان متعصب اسرائيل و مسيحيان متعصب‌تر نزديک‌اند که جمعيت آنان از 17% مسيحيان آمريکا فراتر نمي‌رود و بسياري از کليساهاي آمريکا با ديدگاه آنان نسبت به جهان اسلام مخالفت مي‌کنند و آن‌ها را متهم مي‌کنند که با افراطي‌گري خود و سياست‌هاي اتخاذ شده، فرهنگ، منافع، عقايد و سياست آمريکا را فداي منافع و فرهنگ و سياست اسرائيل نموده‌اند. برجسته‌ترين افراد اين گروه (نومحافظه‌کاران) عبارتند از:

1. ريچارد پرل؛ معاون سابق وزارت دفاع آمريکا،

2. پل ولفوويتز؛ نامزد رياست بانک جهاني؛

3. استيفن بريان، مسئول کميته امور خارجه و نماينده معاون وزارت دفاع در سياست امنيت بين‌الملل، وي در سال 1978 به هيأتي اسرائيلي که از واشنگتن بازديد مي‌کردند، نقشه‌هاي پنتاگون در مورد پايگاه‌هاي نظامي عربستان را داد. وي به تل‌آويو وفادار بود نه به واشنگتن؛

4. جيمز وولسي؛ رئيس سابق آژانس جاسوسي مرکزي آمريکا (سيا)

5.ايليون کوهن؛ يکي از دانشمندان اين گروه که استاد مطالعات استراتژيک در پژوهشکده مطالعات پيشرفته بين‌الملل در دانشگاه جونز هابکينز مي‌باشد.

6. کارل روف؛ يکي از برجسته‌ترين مشاورين بوش پسر؛

7.ليبي لويس؛ در سال 1992 سند موسوم به هدايت برنامه‌ريزي دفاعي را براي ديک چيني وزير دفاع وقت آمريکا طراحي کرد. اين سند بر ضرورت سلطه نظامي آمريکا بر جهان، به ويژه جهان عرب تأکيد داشت.

8.داگلاس فيث؛ وي در سال 1996 در ارائه مطالعه‌اي با عنوان «جدايي کامل» به نخست وزير اسرائيل بنيامين نتانياهو، با ريچارد پرل همکاري کرد. در اين طرح زوج افراطي ديويد و ميراف وورمزر نيز همکاري داشتند. اين طرح خواستار ترسيم نقشه‌اي جديد براي خاورميانه و برکناري صدام حسين و بي‌طرف ساختن سوريه و تحت پيگرد قرار دادن فلسطيني‌ها بود. اين‌ها همان چيزهايي است که امروز در حکومت بوش پسر مشاهده مي‌شود.

9. ديک چني و رامسفلد که نيازي به معرفي آنان نيست. چني معاون رئيس جمهور آمريکا و رامفسلد وزير دفاع سابق مي‌باشد. افکار افراطي اين دو، پيش از تصدي سمت‌هاي مذکور نيز وجود داشت. اين دو در سال 1997 با همکاري پل ولفوويتز، طرح آمريکاي قرن جديد را ارائه دادند. هدف از اين طرح، تبديل آمريکا به ابزاري براي سرکوب‌گري و سلطه بر جهان به ويژه در منطقه عربي و اسلامي در قرن بيست و يکم ميلادي بود. آن‌ها در اين طرح گفته بودند،‌ اين سلطه و سرکوبگري تنها به بيرلهاربر جديدي نياز دارد. وقايع يازدهم سپتامبر فرصتي بود تا اين طرح صهيونيستي بنيادي موسوم به طرح آمريکاي قرن جديد اجرا شود.

10.ويليام کريستول؛ سردبير مجله ويکلي استاندارد مي‌باشد. وي در مجله‌اش تجلي بارز رسانه‌اي جريان نومحافظه کار مي‌باشد. کافي است بدانيد، اين نشريه از سوي ميلياردر مشهور آمريکايي و يهودي روبرت مردوخ حمايت مي‌شود.

11.علاوه بر افراد فوق، طيف گسترده‌اي از نام‌هاي سياسي و استراتژيک برجسته چون؛ مايکل لدن، گري اشميت، ابرام گولکي، کن ادلمن، جيمز شلسنجر، هارولد براون، تام فولي، نيوت گينگريچ، فرانک گافني، باري روبين، مارتين کرامر، ايليون ابرامز، جون بولتون، دونالد کاجان، استيفن کامبون، راؤول مارک، مايکل مونيس، دانيال بايس، ايجال کارمون؛ در اين ليست جاي دارند.

علاوه بر اين، اسامي افراد ديگري نيز وجود دارد که به هنگام سخن از شرکت‌هاي آمريکايي چپاولگر در عراق از آن‌ها ياد خواهيم کرد. همه اين افراد از مراکز پژوهشي وابسته به لابي يهودي و راست محافظه کار وارد دستگاه تصميم‌گيري در حکومت فعلي آمريکا شده‌اند. اين جريان متعصب و مدافع اسرائيل، از فعال‌ترين افراد به شمار مي‌روند

 

مراکز و نشريات حامي

برجسته‌ترين مراکز پژوهشي و نشرياتي که در خدمت اين جريان محافظه کار مي‌باشند و در جهت نشر انديشه‌هاي آن گام برمي‌دارند عبارتند از: بنياد هدسون، مؤسسه هرتيج، ميراث پژوهشکده امريکان انترابرايز، مرکز يهود در امور امينت ملي، مراکز مطالعات سياسي، همايش خاورميانه، بنياد واشنگتن در سياست‌هاي خاورميانه، مرکز پژوهش‌هاي خاورميانه‌اي مديا که افسر اسرائيلي ايگال کارمون و مشاور سابق نخست وزير اسرائيل در امور تروريسم آن را تأسيس کرد! اين پژوهشکده، هر که را مسلمان و عرب ناميده مي‌شود به عنوان تروريست معرفي مي‌کند.

علاوه بر اين مراکز، ده‌ها نشريه آمريکايي وجود دارد که در خدمت اين لابي صهيونيستي يا جريان محافظه کار يا مسيحيت صهيونيستي (تمامي اين عبارات، مترادف بر گروهي واحد که تمام آمريکا را فداي اسرائيل مي‌کنند اطلاق مي‌شود) است. علاوه بر نشريات، مؤسسه‌هاي رسانه‌اي نيز وجود دارند که پرچم اين جريان را به دوش مي‌کشند؛ مثل مؤسسه روابط عمومي بينادور که از جمله مؤسسين اين مرکز، ريچارد پرل و جيمز ولسي رئيس سابق سيا باشند.

علاوه بر اين، مجموعه‌اي از نشريات نيز مدافع اين جريان هستند که ميلياردر يهودي، روبرت مردوخ آن‌ها را تأمين مالي مي‌کند. شوراي سياست دفاعي نيز وجود دارد که در سال 1985 ميلادي تأسيس و متشکل از 30 عضو مي‌باشد و انديشه و تصميم‌هاي نومحافظه‌کاران آمريکا را ترسيم و طراحي مي‌کند. بنيان‌گذاران آن، مجموعه‌اي از نظاميان و سياست‌مداران پيشين، با اعتقادات اصول‌گرايي صهيونيستي مي‌باشند. رئيس آن داگلاس فيث بوده است. از جمله اعضاي آن، کن ادلمن و ريچارد پرل، صميمي‌ترين دوستان وزير دفاع سابق آمريکا، رامسفلد مي‌باشند. همچنين در اين شورا هنري کيسينجر وزير اسبق خارجه آمريکا و تام فولي و نيوت گينگريچ رئيسان پيشين مجلس نمايندگان آمريکا عضويت دارند. نکته مهم اين است که حقيقت اين شورا که مدعي است فعاليت داوطلبانه و مستقل دارد و يک مؤسسه صرفاً راهکار دهنده است، هنگامي فاش شد که سازمان‌هاي آمريکايي مربوط به شفاف‌سازي اقتصادي و حقوق بشر فاش ساختند، 9 تن از برجسته‌ترين اعضاي آن با شرکت‌هاي طرف حساب وزارت دفاع مرتبطند. اين شرکت‌ها در سال 2002 ميلادي، با وزارت دفاع معادل ميلياردها دلار قراداد بسته بودند. يکي از اين نه نفر، جيمز وولسي رئيس سابق سيا مي‌باشد.

اين امر (براي اين شورا که همچنان همان شيوه را در عراق پياده مي‌کند و تنها در سال‌هاي 2002 تا 2003 در سال‌هاي اشغال عراق، حدود 20 ميليارد دلار نفت عراق را خارج از چارچوب نظارت بين‌المللي غارت کرد)، يک رسوايي بزرگ بود.

 

عراق، غارت بزرگ محافظه‌کاران

وقايع حقايق به ما مي‌گويند که در پشت هجمه به عراق و ورود آمريکا در نزاع‌هاي منطقه، اين جريان صهيونيستي به طور پيوسته وجود دارد و تمام توان رسانه‌اي و سياسي و نظامي‌اش را براي اجراي اين طرح به کار بسته است تا در درجه اول به اسرائيل خدمت کند. اين جريان خود را با پوشش‌هاي عقيدتي واهي در مورد پادشاه هزاره و بازگشت مسيح براي حکومت جديد بر جهان و مملکت خداوند و ديگر حرف‌هايي که اين انديشه منحرف از مسيحيت و يهوديت حقيقي بر آن‌ها بنا شده، پوشانده است.

همچنين هدف اصلي از هجوم به عراق، براساس طرح و اجراي نومحافظه‌کاران، سلطه کامل بر نفت عراق و غارت سازمان يافته منابع اين کشور به نفع اقتصاد آمريکا بود. به عنوان مثال، ليست شرکت‌هاي آمريکايي را که در حال حاضر در عراق فعاليت دارند و به نام بازسازي، ثروت‌هاي اين کشور را چپاول مي‌کنند، يادآور مي‌شويم. اکثر فعالان اين شرکت‌ها از جريان نومحافظه‌کار مي‌باشند:

1- شرکت BKSH؛ رئيس شرکت، چارلز بلاک، يکي از بازهاي حکومت آمريکاست که با کنگره ملي عراق رابطه محکمي دارد و افتخار مي‌کند که دوستان وي در حال حاضر در بغداد حکومت مي‌کنند. وي از نزديکان خانواده بوش و برجسته‌ترين طراحان مبارزات انتخاباتي اين خانواده مي‌باشد.

2_ شرکت نيوبريچ استراتژيز؛ شرکتي است که با اسرائيل رابطه محکمي دارد. جوالبوج از برجسته‌ترين اعضاي شوراي مديريت نيوبريچ است. وي مبارزات انتخاباتي جورج بوش را مديريت کرد. همچنين ادوارد روجرز و لاني گريفيت از ديگر اعضاي اين شرکت مي‌باشند که با بوش پدر در دوره قبلي رياست جمهوري همکاري کردند. نيوبريج با شرکتي مشابه که بوب ليونجستون، رئيس جمهوري‌خواه سابق کميسيون بودجه در مجلس نمايندگان آمريکا بنيان گذاشته، در رقابت است.

3_ شرکت دين کورپ‌ورژينا؛ اين شرکت به پنتاگون بسيار نزديک است. محور فعاليت آن، آموزش نيروهاي شبه نظامي است. رئيس آن سمت بلندپايه‌اي در وزارت کشور آمريکا دارد. اين شرکت بسيار بدنام است؛ به ويژه در زماني که در بوسني فعاليت مي‌کرد، کارمندانش به تشکيل شبکه‌هاي فاحشه‌گري دختران جوان محکوم شدند. جالب است كه بدانيد، اين شرکت محافظت از کرزاي رئيس جمهور افغانستان را به عهده دارد. نکته جالب‌تر اين‌که، سه عضو آن کساني بودند که در انفجار مشهور غزه که مشغول محافظت از اعضاي سفارت آمريکا بودند، کشته شدند.

4_ شرکت فليورتگزاس – کاليفرنيا؛ يکي از بزرگ‌ترين شرکت‌هاي مهندسي و عمران و محافظت و پشتيباني دفاعي است که در عراق به قراردادهاي يک ميليارد دلاري دست يافت. در افغانستان نيز به شدت حضور جدي دارد. صاحب اين شرکت شريکي از شرکت بزرگ نفتي است که در عراق قراردادهاي مهمي بست. اين شرکت ديفون نام دارد. مدير ديفون، لاري نيلولز، عضو شوراي مديريت بيکرچ هيوجز است. مدير اجرايي ديفون لاري هاکيت عضو شوراي مديريت فليور است. بوبي انمان نيز مسئول بلند پايه (SAIC) و عضو شوراي مديريت فليور است. اين‌ها نشانگر اين واقعيت است که شبکه‌اي سودجو وجود دارد که پيش از اين به جنگ در عراق تشويق و دعوت مي‌کرد و امروز ثمره‌ي آن را مي‌چيند.

5_ شرکت بيکر – هيوجز؛ متخصص در نفت در تگزاس؛ هنگامي که در سال 2002 گزارشي با عنوان منابع هدايتگر آمريکا در عراق پس از جنگ منتشر شد، خوانندگان گزارش بر اين عقيده شدند که تجربه شوراي روابط خارجي آمريکا به مؤسسه جيمزبيکر ملحق شده تا سناريويي براي پس از جنگ ارائه دهد. اين امر صحت داشت، امام تمام امر نيست. اين مطالعه را دو نفر امضا کردند؛ ادوارد دجيرجيان، فردي که تيم پژوهشي‌اي را که چند هفته پيش روابط عمومي را مورد پژوهش قرار داد تا چهره آمريکا را تغيير دهد، رهبري کرد و فرانک ويسز دجرجيان، مدير مؤسسه بيکر و همچنين مسئول بلندپايه شرکت نفتي بيکر _ هيوجز ويسز از ارکان شرکت بدنام انرون که متهم به فساد مالي مي‌باشد. اين مرد امروزه علاوه بر پژوهش‌هايش رئيس شرکت بيمه‌اي است که به طور جدي (به گفته خودش) به مسائل عراق اهتمام مي‌ورزد.

قراردادهايي که شرکت بيرينچ بوينت منعقد مي‌کند، در واقع به اين شرکت مادر برمي‌گردد. براساس برآوردهاي انجام شده، به اين خاطر که فوايد بيشتري عايد ويسز که از کمک دهندگان مالي اصلي مبارزات انتخاباتي بوش پسر مي‌باشد، شود.

6_ شرکت جهاني اقدامات عملي SAIC؛ شايد امروز در بغداد فعال‌ترين شرکت‌ها باشد؛ چون در پنتاگون با نفوذترين شرکت مي‌باشد. SAIC گروهي پيشرفته در صنايع دفاع و جاسوسي است که در شوراي مديريت آن، بسياري از کساني که در گذشته در ارتش خدمت کرده‌اند، عضويت دارند، هرچند که ترکيب اين شورا براساس تغيير حکومت در واشنگتن متغير است. در حال حاضر، جنرال واين داوننج که در آستانه جنگ عراق از مدافعان جنگ بود، کاخ سفيد را ترک کرده است. وي هنگامي که به جنگ تحريک مي‌کرد، به نفع کنگره ملي عراق به رهبري چلبي، در چارچوب قدرت فشار فعاليت مي‌کرد. همچنين با جرج شولتز‌ بنکل در کميته موسوم به آزادسازي عراق همکاري داشت.

ويليام اورنز نيز عضو شوراي مديريت اين شرکت است. همچنين وي عضو شوراي سياست‌هاي دفاعي است که ربيچارد بيل از رياست آن کناره‌گيري کرد. 9 تن از 30 عضو اين شوراي مذکور، با شرکت‌هايي که در سال گذشته با پنتاگون قراردادهاي بالغ بر 76 ميليارد دلار در عراق بستند نيز در ارتباط‌اند.

7_ شرکت هاليبرتون و بکتل، ديک‌چني از کارمندان هاليبرتون محسوب مي‌شود و تعدادي از مسئولين بلندپايه حکومت‌هاي جمهوري‌خواه پيشين، عضو بکتل مي‌باشند. برخي از اين افراد عبارتند از: جورج شولتز، کاسبار واينبرگر، ويليام کيسي، ريچار هيلمز، تمامي اين‌ها از مدافعان جنگ بر ضد رژيم سابق عراق بودند.

 

نقش و حضور اسرائيل

همچنين اشغال عراق توسط نيروهاي آمريکايي و با شعارهاي اصول‌گرايانه صهيونيستي براي نفوذ اسرائيل، خواه به طور مستقيم (به طوري که دو لشکر نظامي اسرائيل در شمال عراق با 2500 سرباز و افسر حضور داشتند) و خواه به طور غيرمستقيم همراه بود. فعاليت اسرائيل از طريق شرکت‌هاي اقتصادي آمريکايي و اردني و احياناً مستقيماً به شکل اسرائيلي شروع شد. تعدادي از نام‌هاي اين شرکت‌ها عبارتند از: سوليل بونيه: شرکت ساختماني؛ تسيم: شرکت حمل و نقل زميني و دريايي؛ ارونسون: شرکت فعال در امور زير ساخت‌ها، کاردان: شرکت امور آب؛ آفريقا _ اسرائيل: شرکت راه‌سازي؛ شرکت لاسرائيل فعال در تقطير آب؛ بزان: راه‌اندازي پالايشگاه‌هاي نفت؛ دان: اتوبوس‌هاي دست دوم؛ ريفنتکس: دستگاه‌هاي امنيتي پيش‌گيري کننده؛ عيتس کمينيل: صنايع درهاي آهني ضدگلوله؛ تامي 4: تصفيه آب؛ تيمبو: نوشيدني‌ها؛ تنورجز صنعت: رستوران‌ها؛ سکال: توليدات الکترونيکي؛ ناعان – دان: فعال در زمينه صنايع ابزارآلات آب‌رساني؛ سونول: فعال در زمينه سوخت؛ شرکت دلتا: فعال در زمينه صنايع پارچه؛

بنابراين ما تنها در برابر يک طرح عقيدتي قرار نداريم، بلکه طرحي اقتصادي و استعماري جنايتکار در پيش روي ما قرار گرفته که با پوشش‌هاي ديني و واهي تلاش مي‌کند، با تکيه بر پايگاهي مسلح به نام اسرائيل و حضور نزديک به 160 هزار سرباز آمريکايي در عراق و بيش از سي هزار سرباز در افغانستان و علاوه بر آن، پايگاه‌هاي نظامي در خليج‌فارس و پاکستان و مصر و شمال آفريقا، بر جهان سلطه يابد. ما در برابر نوع جديدي از يک طرح استعماري تاريخي قرار داريم که مجموعه‌اي از افراطي‌هاي غارتگر و تشنه دزدي نه فقط دزدي سرمايه‌ها و وطن ديگران، بلکه تشنه به سرقت عقيده آنان و جايگزين کردن عقيده صهيونيستي مبتني بر خرافه و فرهنگ غارت و سلطه، سکان‌دار آن مي‌باشند. اين گروه، نومحافظه‌کار نام دارد و فرهنگ و خشونت و سلطه و بهره‌کشي و غلبه بر ديگران، در اين گروه حاکم است. اين فرهنگي است ک ما تنها راه پاسخ‌گويي به آن را مقاومت در برابر آن و نه تسليم شدن مي‌دانيم. در اينجاست که فرهنگ جهاد و آمادگي نظامي ظاهر مي‌شود تا جايگاه خود را بيابد و اين فرهنگ چه بخواهيم و يا نخواهيم، سر فصل مرحله آينده، در نزاع اين امت با منکر و ظلم براساس تعريف امام محمد عبده با خصومتي که بر آن وارد شده، خواهد بود.

 

منبع:

 WWW.Albasrah.net

نکته : مسيحيت صهيونيستي مارتين لوتر آمريكا اسرائيل جنگ
+ نوشته شده در  84/11/28ساعت 16:57  توسط آصف  | 

نويسنده اى ميان كافكا و همينگوى

نويسنده: آرام بختيارى aramy@web.de

منبع: باشگاه انديشه 15/12/84

هنر و ادبيات

مقالات دريافتي

 رسم ادب مى بود كه در اينجا از حسين نوش آذر، نويسنده ايرانى تشكر شود كه بعد از پايان جنگ سرد، زمانيكه هنوز مسئول بخش ادبى يك سايت اينترنتى بود ، و ما هنوز درسنگر فرهنگ انقلاب سوسياليستي، موضع گرفته بوديم، بياد ادبيات آمريكاى جهانخوار! انداخت، چون تا آنزمان خودرا غالبا با ادبيات هومانيستى فرانسه ويا رئاليسم روس مشغول كرده و ادبيات آمريكا را سرگرم كننده و محصول فرهنگ امپرياليسم و سرمايه دارى به حساب مى آورديم. عجيب تر اينكه پاره اى از محققين دانشگاهى اكنون ادعا ميكنند كه ادبيات كارگرى آمريكا از جمله آثار جك لندن ، اشتاين بك ، دسپاسوس ،و غيره ، مهمتر ، جالب تر و رئاليسى تر از ادبيات تبليغاتى پرولتاريايى شوروى استالينيستى سابق مى باشند. ما قضاوت دراين مورد را به عهده آيندگان و صاحب نظران ادبيات جهانى ميگذاريم. ودراينجا سراغ يكى ديگر از نويسندگان، گم شده و سربه نيست گرديده، آمريكا درآغاز قرن بيست ميرويم .

به آمبروزه بيرسه ، داستان نويس آمريكايى ، پيش از ماكسيم گوركى ، لقب تلخ چشيده يا نويسنده تلخى ها ، داده بودند. ازنظر بدبينى و ياس وتلخى ، ميتوان اورا آموزكار كافكا و از نظر فن درخشان داستان كوتاه نويسي، معلم همينگوى و استفان كرانه دانست. بيرسه درسال 1913 در سن 71 سالگى ، سرخورده از اوضاع اجتمايى آمريكا به مكزيك رفت تادرآنجا شاهد جنگ داخلى شود و پيرامون خشونت، پوچى و بى عدالتى جنگ گزارش دهد. ولى در هرج و مرج جنگ، از آنزمان تاكنون ناپديد شده و اكنون بعد از 90 سال دليل سربه نيست شدنش ناشناخته مانده .

او شاگرد ادگار آلن پو در داستان نويسى است و تئورى داستان آلن پو را درآثارش بكار گرفت. گرچه بيرسه در داستانهايش تمايلات ملودرامى دارد ، ولى او را نويسنده اى واقعگرا بشمار مى آورند. وحشت ، ترس و برادركشى انسانى در داستانهاى اورا زير تعثير آثار شكسپير ميدانند. او نويسنده اى بدبين است كه جو و فضا و محيط هرج و مرج ناامن زمان جنگ را با دقت نشان ميدهد. و مينويسد كه با يقين و اطمينان به وقوع مرگ در هر لحظه، زندگى انسان هرنوع معنى داشتن را ازدست داده است. و در وضعيت و شرايط ترس و نا امنى ، روان هرانسانى به دشمن شخصى وى مبدل ميشود. بيرسه عمر رمان را كوتاه ميدانست چون در نظر او رمان فقط يك نسخه بردارى از واقعيات زودگذر است. زمانيكه ناشر آثارش اورا وادار نمود تا عنوان كتاب ( فرهنگ نامه شيطان ) راتغيير دهد، بيرسه دست به اعتراض زد و در نامه اى به دوستى خبر داد كه در شرق آمريكا گويا شيطان يك شخصيت مقدس شده

. يكى از موضوعات مورد بحث داستانهاى كوتاه بيرسه ، موضوع مرگ در زندگى انسان است. مورخين ادبيات ، مكتب آبزورد و پوچگراى آمريكايى را ادامه نظرات بيرسه ميدانند و در فرانسه ، سوررئاليست ها به استقبال (طنز سياه ) اثار او رفتند. موضوع ديگر آثار بيرسه اشاره به غيرممكن بودن عملى كردن يك اوتوپى و اميدهاى فريب دهنده در آن رابطه است. بيرسه با خونسردى و فاصله گيرى ژورناليستى به شرح خشونت و زيانهاى ناشى از جنگ ميپردازد. او هيچگاه موضوعى صلحخواهانه و صلحجويانه نگرفت و جنگ را نتيجه اعمال انسانهاى احمق ، نادان ، خودخواه و فاسدى مى بيند كه به آزار همنوعان خود ميپردازند. بيرسه غالب بيچاره گى هاى بشر را نتيجه تقدير و سرنوشت ازپيش تعيين شده او نيز ميدانست.

اودر دهه بيست قرن گذشته درغرب مشهور شد . گرچه موضوع آثارش محدود و غير از چند كتاب داستان و مقاله، آثار زيادى از او بجا نمانده ، ولى به بيرسه لقب ( كلاسيك مدرن ) داده اند و در نيمه قرن، در قدردانى از او كتابى با عنوان ( رنسانس بيرسه ) منتشر گرديد. ازجمله رقيبان سبك داستان نويسى او ، از جك لندن نيز نام برده ميشود. بيرسه همچون نيچه يك نويسنده ناسازگار و نامناسب زمان خود بود. طرح بدبينى و ياس ، تمسخر رويا و خيالبافي، به طنز كشيدن قهرمانهاى ملى درجنگ، موجب شدند كه او خوانندگان زيادى ميان مردم عادى نيابد. استفان هرملينگ ، منتقد چپ ، دقت و شرح دقيق جزئيات در داستانهاى بيرسه را با توانايى هاى كلاسيت ، نمايشنامه نويس مشهور آلمانى مقايسه ميكند.

آمبروزه بيرسه در سال 1842 درايالت اوهايو بدنيا آمد و احتمالا در سال 1914 در كشور مكزيك ناپديد شد. پدر او يك مزرعه دار بود كه صاحب يك كتابخانه عظيم شخصى نيز براى آشنايى اوليه بيرسه نيز شد. بيرسه در ادبيات و روزنامه نگاري، خودآموز بود. درجوانى او نقشه خوان ارتش در كنار سربازان ايالات شمالى عليه نواحى جنوبى در جنگ داخلى ( 1861 – 1865 ) شد. او در كودكى درد و رنج تربيتى عظيمى كشيد و پدر و مادرش را بعدها در اين رابطه ( وحشى هاى نابالغ ) ناميد. بيرسه مدتى كارگر چاپخانه ى يك روزنامه ضد برده دارى در امريكا و چند سالى خبرنگار در لندن بود . از جمله ناگوارى هاى ديگر زندگى بيرسه ، كشته شدن پسرش در يك دوئل محلى بود.

مشهوريت بيرسه در آمريكا بعد از بحران اقتصادى و جنگ جهانى دوم افزايش يافت .

فرهنگنامه شيطان ، و مجموعه داستان ( چهره مرگ ) از معروف ترين آثار او پيرامون جنگ داخلى آمريكا هستند. از جمله دلايل موفقيت داستانهايش ، طنز خاص ، كوتاه نويسى ، فن نوشتارى استادانه ، و خلق فضايى هيجان انگيز ، بشمار ميروند. بيرسه بدليل بيوگرافى تراژديك و عجيب خود ، و بكار بردن جملات قصار در آثارش ، يكى از چهرههاى جذاب ادبيات امريكا شد بعدها . او محتواى كتابهايش را بجاى واقعگرايى ، رئاليسم روانشناسانه ناميد. شناخت بدبينانه در روال داستانهايش بر اساس فلسفه دوئاليستى او يعنى ، اختلاف درك ذهنى و عينى ، و سبك واقعگرايى – تصورگرايى است. او در داستانهايش كسى را عامل و سبب جنگ معرفى نمى نمايد بلكه آنرا غالبا تقدير و سرنوشت انسان معرفى مى كند. گرچه او به خودفريبى انسان در زندگى اشاره ميكند و راه نجاتى را پيشنهاد نمى نمايد ، ولى او را نويسنده اى اخلاقگرا بحساب مى آورند. خودفريبى انسان در آثارا و به يك مكانيسم حق بجانبى و پوچگرايانه تبديل ميشود. او تراژدى زندگى سربازان را در از دست دادن فرصت هاى گرانبها و مناسب، و فراموشكارى عمدى آنان ميداند . (پايان )

نکته : كافكا همينگوي نويسنده به آمبروزه بيرسه"

+ نوشته شده در  84/11/28ساعت 16:56  توسط آصف  | 

قرائت عرفانی از دین

نویسنده: سید محمد مظفری

منبع: L I B E R T I R A N . com     15/11/84

پس از انقلاب 1357 در ایران و حوادث خرداد 1360 دگردیسی نوینی در اقلیم اندیشه ی دینی به وجود آمد؛ تفکّر دینی که متلائم با حوادث پیش از آن (که منجر به رخداد انقلاب در ایران شده بودند)، صبغه ی سیاسی یافته بود و در آن چهره هایی نظیر شریعتی، بازرگان و طالقانی که بعدها به ملّی-مذهبی اشتهار یافتند، حضور داشتند و اندیشه ی رایجی مبتنی بر ایدئولوژی دینی یا محصور کردن دین در چارچوبی پیش ساخته - شاید اشتباهی بزرگ و در عین حال گریز ناپذیر! – ارایه می داد، پس از انقلاب با حاکم شدن قرائت فقهی با وجود آنکه این اندیشه ی ایدئولوژیک نزدیکترین نحله به حکومت محسوب می شد، مورد غضب قرار گرفت و عده ای را به بازگشت از تفکّر پیشین و گروهی را به در پیش گرفتن راهی دیگر سوق داد: بازرگان در روزهای پایانی عمر کتاب «خدا و آخرت، تنها هدف بعثت انبیا» را نگاشت و بر خلاف برداشت گذشته ی خود از قرآن (که در مقاله ی اسلام و ایدئولوژی از آن سخن گفته بود)، به ایدئولوژی زدایی از جامه ی دین پژوهی خود پرداخت. گسترده تر از آن دکتر سروش بود که با در پیش گرفتن نوعی پلورالیسم (شاید بتوان گفت: پلورالیسم بومی، چرا که پلورالیسم مطلوب و مورد نظر او سنخیّتی با پلورالیسم در معنای عام خود نداشت) به «فربه تر از ایدئولوژی» رسید و در کنار آن به قرائتی عرفان مدارانه از دین روی آورد. گروهی کم شمار و کمتر شناخته شده که عمدتاً به حوزه ی دینی مشهد تعلق داشتند با در پیش گرفتن و در انداختن طرحی از اندیشوری دینی به نام «مکتب تفکیک» به جداسازی معارف بیرونی از دین و به قول خویش به سره سازی دین پرداختند؛ محمود حکیمی کتابی در چند جلد به نام «الحیات» انتشار داد و در آن موضوعات مختلف دینی و اجتماعی را بدون هیچ گونه تفسیر و در حقیقت بدون هیچ گونه تفکّر پیشینی (priori) از متن کتاب و سنّت استخراج نمود. اگرچه این تفکّر تا حدودی به جریان روشنفکری دینی پیش از انقلاب نزدیک است و هدف هر دو، چنان که هدف کسانی نظیر بازرگان و شریعتی، ستیز با پدیدارهایی نظیر خرافه پرستی، قشری نگری و بازگشت دوباره به سرچشمه های اغازین پیدایی دین بود، اما مکتب تفکیک – که شاید بتوان آن را پیشروترین اندیشه ی دینی از دل حوزه ی دینی دانست - حضور چندان پررنگی نیافت؛ چرایی این امر بیش از پیش مشخّص است: حوزه ی قم برداشتی فلسفی تر از دین دارد و بر عکس حوزه ی مشهد چندان به فلسفه و حتّا فقه نمی پردازد (این امر نقطه ی افتراق و رقابت مهم این دو حوزه به شمار می رود) و مهم تر از آن نقش بی انکار و صبغه ی سیاسی حوزه ی قم و تلاش آن در تکوین و تسلط همه جانبه بر تمام ارکان حکومت فقهی ایران است.
شریعتی با توجه به زمینه های مشترک روشنفکری دینی و مکتب تفکیک، حکیمی را به عنوان وارث آثار خود معرفی نمود که البته شاگردان وی به چنین انتخابی گردن ننهادند و حکیمی نیز تصرف در آثار شریعتی را جایز ندانست.
اما نکته این جاست که اندیشه های پس از انقلاب روشنفکری دینی گذشته و کسانی نظیر بازرگان –همان گونه که پیشتر ذکرش رفت – پس از انقلاب به نگره ای حداقلی فروکاهیده شد. آنان که اندیشه ی خود را در آزمون تاریخ مردود می دیدند به انکار نقش سیاسی دین پرداختند که این خود لاجرم نفی امر اجتماعی را در اندیشه دینی نتیجه می داد. کوتاه سخن اینکه این روش فکری حداقلی توفیق چندانی به دست نیاورد ولی در نقطه ای دیگر این عبدالکریم سروش بود که رویه ای دگرگونه در پیش گرفت. رویه ای که گرچه دین را در یک قالب (مثلا ایدئولوژی)محصور نمی ساخت ولی در رویکردی حداکثری رداهای گونه گونی بر پیکره ی آن می دوخت. پذیرش قرائتهای گوناگون برای دین به منزله ی برخورد حداکثری با امر دینی و نتیجه ی مستقیم شرایط پیرامونی (یا به قولی اقتضائات زمان) بود که مهمترین و شاید آماده ترین و مساعدترین بسترش را در تلقی عرفان مدارانه از دین دید؛ جایی که می شد ناهمگون ترین نحله ها را در افقی بزرگتر جای داد؛ عرفان حوزه ای چنان گسترده و در عین حال پر پیچ و خم است با موضع گیری هایی که ذهن ناپخته آنان را چونان ضد و نقیض هایی آشکار می بیند؛ از آن رو که مقصود عرفان جز توسیع افق فکری نیست: گسترش ذهن و نزدیکی دائماً در حال فزونی بین ذهن و عین؛ و از همین روست که تضاد بین دو چشم انداز ، یکی از دامنه و دیگری از قله ی کوه، اجتناب ناپذیر است:


از سركُه من ببينم پاي كوه         هرگو و هموار را من توه توه


و به دلیل همین فراخنایی عرفان، پذیرنده ی اندیشه هایی بسیار دور از یکدیگر است و به همین دلیل نیز پلورالیستهای اسلامی آن را چونان آلترناتیوی برای گستردن وجه دموکراسی دینی در نظر گرفتند.
اما در حقیقت آنان با آسان گیری، به جای تبیین دقیق دین در معنای هرمنوتیکی، برای رسیدن به تلقی حداکثری از دین به عرفانی مهمل و مستحیل که تنها نام عرفان را یدک می کشد روی آوردند؛ چرا که دیدگاه عرفانی، دیریاب و چنان که گفتیم در نگاهی قشری تضاد منشانه است و نمی توان به آسانی از آن سخن گفت چون از یک سو به بی معنا شدن و استحاله ی عرفان می انجامد و آن را به موضوعی«دم دستی» بدل می سازد و از سوی دیگر: فاقد کارکرد عملی است.
پلورالیستهای اسلامی دین (و متون دینی یا Logo) را به صورت بینامتنیتی (intertext) تفسیر گریز در نظر می گیرند؛ چرا؟ چون تنها در این صورت است که تک-خوانشی بودن دین از کارکرد می افتد و وجود قرائتهای مختلف از دین نیز مانع از از این خواهد شد که حکومت با اتکا به اهرمهایی خارج از حوزه ی اندیشه، قرائت تک بعدی خویش را به کرسی بنشاند. پس پلورالیسم دینی فرآورده ی مستقیم عمل قدرت و نتیجه ی کنش گری نامطلوب آن با وادی اندیشوران است یعنی همان چیزی که پیشتر گفتیم: پذیرش قرائتهای گوناگون برای دین به منزله ی برخورد حداکثری با امر دینی و نتیجه ی مستقیم شرایط پیرامونی یا به (قولی اقتضائات زمان) است. در این میان عرفان به عنوان تنها معرفتی که مانند معارف دیگر نظیر فلسفه و فقه مخالفان مختلف ندارد و در آزمونهای تاریخی به خون الوده نگشته، باید قربانی این تلقی پلورالیستی از دین باشد. واژه ی عرفان به قدری عظیم است که هر اندیشه یا حتی نحله ی سیاسی-اجتماعی خود را در پس ان مخفی نماید و در پوشش آن به تولید و اشاعه ی قرائت خاص خود بپردازد؛ چنان که شعار ملی-مذهبی های جدید را آزادی-برابری-عرفان تشکیل می دهد. و در این جا جای این پرسش می ماند که مقصود از این عرفان چیست؟ کدام قرائت از عرفان؟ (!!) پارادوکسی گریز ناپذیر که همین پلورالیستها از آن گریزی ندارند. از سوی دیگر همین امر خود به فربه شدن بیش از پیش دین یا آسان گیری مفرط می انجامد و از آن گذشته، - چنان که پیشتر آمد – از آنجا که دیدگاه عرفانی دیریاب و در نگاهی قشری تضاد منشانه است، نمی توان به آسانی از آن سخن گفت چرا که این کار هم به بی معنا شدن و استحاله ی عرفان می انجامد و آن را به موضوعی «دم دستی» بدل می سازد و از منظری دیگر فاقد کارکرد عملی و اجتماعی نیز هست.
عرفان گرایی امروز روشنگران مذهبی را شاید بتوان به گسترش صوفی گری و درویش مسلکی در توده های ایران به هنگام گرفتاری های پیچیده ی تاریخی نیز نسبت داد: تاریخ ایران نمونه های بسیاری از این موارد را سراغ دارد: یورش مغول، بی ثباتی ایران در هنگامه ی گذار قدرت بین حکومتهای زندیه و نادریه که این دوران خود همراه با لشگرکشی های نادرشاه افشار به هندوستان شاهد اوج گیری اندیشه های جوکیانه ی هندی به وادی تصوف اسلامی بود. عجب اینجاست که حال خود روشنفکران که می باید به تولید تفکر اجتماعی، بررسی نحوه ی تعامل دین با مقولات این جهانی، تحلیل نحله های امروزین اقلیم فکری جهان از جمله پسامدرنیسم (یا به قول آنتونی گیدنز: مدرنیته ی متأخر) بپردازند، دعوت به روی آوردن به عرفان می کنند آن هم در شرایطی که رو آوردن جوانان اندیشور به انزوای حاصل از گرایشهای عرفانی تضمینی برای فروغلطیدن آنان در دامان رهبانیت و صوفی گرایی ایجاد نمی کند؛ جوان ایرانی که امروز بیش از پیش با سدهای سکندری نابسامانی ها و مشکلاتی که به طور مستقیم امنیت روانی، مدنی و شغلی او را نشانه گرفته اند، روبه رو ست، مستعدترین قشر در برابر این آسیب است.

نکته : عرفان دین انقلاب

+ نوشته شده در  84/11/28ساعت 15:44  توسط آصف  | 

جریان سنت‌گرای ضد مدرنیسم

نويسنده:‌ رسول جعفريان

منبع: كتاب جریان‌ها و سازمان‌های مذهبی – سیاسی ایران

آن‌چه که خود را به‌طو همه جانبه در مخالفت با رژیم پهلوی نشان داد، در بخشی از مبانی فکریش، حکایت از پدیده‌ی تازه‌ای داشت که از یک سو معلول ادبار نسبت به مدرنیسم و از سوی دیگر روی آوردن مجدد به سنت‌ها و به مذهب به عنوان بخشی از سنت بود؛ جریانی که به‌طور غالب، با هدایت روحانیت، سر از حسینیه و مسجد درآورد و به انقلاب اسلامی منتهی شد.

شکل خفیف‌تر و روشنفکرانه‌تر آن، چنان بود که با شکست جریان تجدد و غربزدگی در همه‌ی عرصه‌ها، از اقتصاد گرفته تا ادب و فرهنگ، در قالب حرکتی بر ضد مدرنیسم آغاز شد. شاید عمومی‌ترین شکل بروز آن میان روشنفکران، پدید آمدن کتاب غربزدگی جلال [الدین سادات] آل احمد در سال 1341 بود. خانواده‌ی جلال، یکی از خانواده‌های روحانی اصیل بود که در دوره‌ی رضاخان، تجدد دامنگیر نسل جوان آن شد و پس از رفتن رضاخان، مارکسیست‌ها، که در دوره‌ی رضاخان، تجدد دامنگیر نسل جوان آن شد و پس از رفتن رضاخان، مارکسیست‌ها، بقایای این خانواده‌ها را به سوی خود جذب کردند. (1) جلال پس از گذراندن تجربه‌ی حزب توده، مسیر فکری خویش را البته به مرور عوض کرد. وی تا بدانجا پیش رفت که گرایش‌های مذهبی از خود نشان داد و تلویحاً بلکه تصریحاً سنت و مذهب را راه حل بیماری غربزدگی عنوان کرد. (2) تلقی ساواک از این کتاب چنان بود که هدف مؤلف «بدبین ساختن مردم به اوضاع کشور و شورانیدن آنها علیه وضع موجود و بر هم زدن امنیت داخلی کشور» بوده است. (3) وی در بهار سال 43 به حج رفت و کتاب خسی در میقات را نوشت. جلال در تاریخ 18/6/1348 در حالی که ساواک نهایت مراقبت را از وی داشت، در اسالم درگذشت. او چند روز پیش از آن به شخصی گفته بود که می‌باید برای انقلاب و مسلح کردن مردم آماده شد. (4) جلال آل‌احمد شرحی از زندگی خود و مراحل مختلف آن در پنج داستان آورده و پس از اشاره به این که در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمده و بعدها به حزب توده و سپس جامعه سوسیالیست‌ها پیوسته، در نهایت می‌‌نویسد: و همین‌جوری‌ها بود که آن جوانک مذهبی از خانواده گریخته و از بلبشوی ناشی از جنگ و آن سیاست‌بازی‌ها سر سالم بدر برده، متوجه تضاد اصلی بنیادهای سنتی اجتماعی ایرانی‌ها با آنچه به اسم تحول و ترقی و در واقع دنباله‌روی سیاسی و اقتصادی از فرنگ و امریکا دارد مملکت را به سمت مستعمره بودن می‌برد و بدلش می‌کند به مصرف کننده تنهای کمپانی‌ها و چه بی‌اراده هم. و هم اینها بود که شد محرک غربزدگی.»(5) گفتنی است که کتاب خدمت و خیانت روشنفکران هم تا زمان مرگ وی انتشار نیافت. جلال در سال 1346 نیز که مسأله‌ی فلسطین اوج گرفت و دولت ایران در کنار اسرائیل بود، ضمن مقاله‌ای به سیاست دولت حمله کرد. این حس او در دفاع از اعراب و انتقاد تندش از سیاست خارجی رژیم ایران، طبعاً نشأت گرفته از نگرش اسلامی وی بود. ساواک او را احضار کرد، اما جلال سخت بر موضع خود پافشاری نمود. (6) عنوان مقاله‌ی وی درباره‌ی اسرائیل چاقوکشان حرفه‌ای خاورمیانه بود. (7) همچنین ساواک از وی نامه‌ای به دست آورد که آن را برای امام‌خمینی نوشته بود. (8) از نجف نیز برای وی کتاب حکومت اسلامی ارسال شده بود. (9)

ریشه‌دارتر از جلال، به لحاظ فکری و نه لزوماً مذهبی، جریان فکری دکتر فردید (م 1373) بود که روی جلال آل احمد نیز تأثیر گذاشته بود. فردید شاگردانی را تربیت کرد که به طور کلی، علیه مدرنیسم موضع گرفته و به همین دلیل، از جمع این گروه آنان که ریشه در تربیت مذهبی داشتند، این گرایش را که قالب آن خود به نوعی متأثر از جریانی خاص در غرب بود، با اندیشه‌های دینی پیوند دادند و به انقلاب که مدافع سنت‌گرایی بود، پیوستند. از آن جمله می‌توان به آقای دکتر رضا داوری اشاره کرد. (10) نوع دیگری از این گرایش میان افرادی مانند سیدحسین نصر بود که به عنوان ابزارهای فکری رژیم پهلوی و بیشتر از کانال فرح دیبا همسر محمدرضا، به فعالیت علمی – فرهنگی در جهت احیای سنت‌ها اشتغال داشتند. سنت فکری نصر دفاع از فلسفه ایرانی و سنت‌های قدسی و شرقی بود. (11) فرح بنیادی داشت که به نام خود وی شهرت یافت و کسانی مانند سید حسین نصر، عبدالحسین زرین‌کوب، سیدجلال آشتیانی، نادر نادرپور، محسن فروغی و احسان نراقی در آن عضویت داشتند. فرح در این بنیاد، افزون بر آن‌که نماینده‌ی رژیم پهلوی برای حفظ میراث ملی بود، برای موزه‌ها و تقویت آنها نیز فعالیت می‌کرد. انجمن شاهنشاهی فلسفه از زیر مجموعه‌های همین بنیاد فرح بود که با توصیه‌ی حسین نصر تشکیل شد. بنیاد فرهنگ ایران هم زیر نظر پرویز ناتل خانلری با حمایت فرح ایجاد شد و به نشر میراث کهن پرداخت. (12)

همان‌گونه که اشاره شد، از دیگر تئوریسین‌های این حرکت، یکی هم احسان نراقی بود که با تألیف کتاب‌هایی مانند طمع خام و آنچه خود داشت و غربت غرب به این گرایش کمک می‌رساند. وی به رغم آنکه سخت متأثر از دکتر فردید بود، اما با تکبر و عجبی که داشت، می‌کوشید تا خود را محور این جریان نشان دهد. به هر روی محور فلسفی این فعالیت‌ها، انجمن شاهنشاهی فلسفه بود که گرایش احیای سنت فلسفی اسلام را در ایران دنبال می‌کرد و در این زمینه آثار و متن کهن فلسفی را نشر می‌داد. به دلیل حضور دکتر نصر در دانشگاه صنعتی شریف، در این دانشگاه نیز شماری از اساتید و دانشجویان به این جریان پیوستند. در عرصه مباحث اجتماعی مؤسسه‌ی تحقیقات علوم اجتماعی که نراقی آن را پایه‌گذاری کرده بود، روی دیگر همین سکه بود. تلاش رژیم پهلوی برای توجه مجدد به سنت‌ها بر اساس همین نگرش، گرچه بسیار بی‌پایه و بنیاد بود، در قالب طرح‌های مختلفی دنبال می‌شد. شکل منحط ملی آن در قالب جشن‌های دوهزار و پانصد ساله و شکل مذهبی آن در قالب ایجاد انجمن یاد شده و نیز طرح تأسیس دانشگاه بزرگ اسلامی در مشهد بود؛ کاری که از عوامل فکری آن، یکی هم سید حسین نصر بود. (13) متفکر دیگری که در آن روزگار به این نحله، تعلق خاطر داشت، داریوش شایگان بودکه کتاب آسیا در برابر غرب را نوشت. بعدها کتابی هم از وی درباره‌ی هانری کربن انتشار یافت. وی در سال‌های اخیر تفكرات گذشته خویش را کنار گذاشته است. هسته‌ی فلسفی تفکر این نحله، به خصوص شخص فردید و شاگردانش بر پایه‌ی دیدگاه‌های هایدگر در باب انتقاد از مدرنیسم از یک سو و تعلق فرهنگ‌های ملی به جغرافیایی که در آن پدید آمده‌اند، بنا شده است.

دکتر شریعتی نیز با طرح نظریه‌ی بازگشت به خویش به نوعی در امتداد این جریان نیز قرار داشت. اصرار وی بر هویت فرهنگ ایرانی، ممزوج کردن تشیع با آن – کاری که هانری کربن هم می‌کرد – و حتی دفاع از سیاست فرهنگی شاه در این زمینه، نشان از این همدلی است. وی در نامه‌ی معروف چهل صفحه‌ای خود خطاب به ساواک چنین می‌نویسد: این نشان‌دهنده‌ی این امر مهم است که شخص شخیص اعلی حضرت کاملاً به مسأله‌ی تبلیغ صحیح و احیای روح ایرانیت و جلوگیری از هر گونه آلودگی‌های فکری و مرامی توجه مخصوص دارند. اکنون چنانچه ساواک چنین کادری آن هم به وسیله‌ی افراد مورد احترام روشنفکران و بخصوص دانشگاهی به وجود آورد و تحت برنامه‌ی خاصی و با توجه به انقلابی که در کشور به وجود آمده و احساس نیاز طبقه‌ی جوان به ایدئولوژی نو که منطبق با روح ایرانیت و بازگشت ایرانی به افتخارات گذشته و شعارهای تازه‌ای که قابل بهره‌برداری است به مرحله‌ی اجراء درآید، بسیار مفید است. (14) طبعاً زاویه‌ی دید نصر با دکتر شریعتی متفاوت بود، اما در این که شریعتی میان انبوه مطالب متفاوتی که گفته است در عین حال روی هویت ایرانی و بازگشت به خویش تکیه دارد و این نقطه مشترکی است با آنچه امثال نصر درباره‌ی زنده کردن سنت‌های شرقی اسلامی و عرفانی گفته‌اند، تردیدی نیست.(15)

رژیم پهلوی هم به دلایل مختلف نوعی اقبال نسبت به مذهب را از خود نشان می‌داد. اولاً بدان دلیل که به‌طور سنتی خاندان پهلوی به نوعی مذهب‌گرایی سنتی، گرچه منهای تدین واقعی، خو گرفته بودند. ثانیاً سیاست مکر و فریب از ارکان سیاست‌های فرهنگی – مذهبی این رژیم به حساب می‌آمد و بنابراین باید به گونه‌ای رفتار می‌کرد تا توده‌ی مردم که ایمان به اسلام و تشیع داشتند، به این دولت جذب شوند. ثالثاً دین عامل مهمی در برابر تبلیغات کمونیستی به حساب می‌آمد و این فواید زیادی برای رژیم پهلوی که ماهیت آن وابسته به نظام سرمایه‌داری بود، داشت. کلنگ مسجد دانشگاه تهران در سال 1344 ش توسط شاه به زمین زده شد و این می‌توانست با ملاحظه‌ی همین جوانب باشد. درست به همین دلیل بود که پس از واقعه‌ی 28 مرداد که خطر توده‌ای بزرگ نشان داده شده بود، رژیم دستور اجرای اجباری اقامه‌ی نماز را در دبستان‌ها و مدارس دولتی داد.(16) رابعاً آن‌که سیاست سنت‌گرایی که پیش از این وجود و حضورش را در بخشی از ارکان نظام پهلوی ملاحظه کردیم، به نوعی مبلغ و مروج نوعی خاص از مذهب بود. در این زمینه، اگر بخواهیم مجموعه‌ای از فعالیت‌های رژیم را درباره‌ی اسلام و تشیع فهرست کنیم، می‌بایست کتاب شاهنشاهی و دینداری را که سید محمدباقر نجفی نگاشته و به سال 1355 ش در پانزده هزار نسخه به صورت نفیس و با کاغذ گلاسه به چاپ رسیده، ملاحظه کنیم. این کتاب آینه‌ی تمام‌نمای فعالیت‌های دینی دولت پهلوی است که با نگاه مثبت به نگارش درآمده است. تأسیس سپاه دین در سال 1350 یکی از مهم‌ترین مظاهر این سیاست مذهبی بود که با فرمان شاه تأسیس شد: نظر به این‌که بزرگداشت شعائر دین مقدس اسلام و ترویج احکام دین و حفظ معنویت جامعه پیوسته مورد توجه خاص ما بوده است و معتقدیم که جامعه‌ی ایرانی باید در زمینه‌های مادی و معنوی هماهنگ پیشرفت کند، به موجب این فرمان مقرر می‌داریم سپاه دین از مشمولان خدمت وظیفه عمومی که در رشته‌های دین و علوم و معارف اسلامی تحصیل کرده‌اند تشکیل شود و به اجرای وظایف خود بپردازند. مسؤولیت اجرای این فرمان واداره‌ی سپاه دین به عهده‌ی سازمان اوقاف خواهد بود. 24 مرداد 1350 – کاخ سفید سعدآباد. (17)

انقلاب اسلامی در یک تعریف، نوعی پیروزی ناقص سنت‌گرایی بر مدرنیسم بود. به همین دلیل، می‌توان گفت که همه‌ی این اندیشه‌ها به نوعی به پیروزی آن کمک کرد. اما از آنجا که فکر واحدی وجود نداشت و به علاوه بسیاری از مذهبی‌ها مثل شریعتی به گونه‌ای ناجور میان مدرنیسم و سنت‌گرایی جمع کرده بودند، یا به عبارت بهتر ماده را مدرنیسم و صورت را سنت‌گرایی گرفته بودند – به عکس آنچه غالباً تصور می‌شود – وضعیت تفکر حاکم بر جمهوری اسلامی همچنان در ابهام ماند و سردرگمی پدید آمده در آن اواخر دهه‌ی دوم انقلاب ناشی از همان ابهام است. (18)

 

پاورقی:

1- نمونه‌های دیگر این خانواده سه فرزند مرحوم شیخ آقا بزرگ بودند که یکی به اتهام توده‌ای‌گری پس از 28 مرداد اعدام شد. دیگری علی‌نقی منزوی، مترجم، مصحح و نویسنده که کتاب‌های پدر را چاپ می‌کرد و زمانی که در بیروت بود، به چاپ کتاب بیست و سه سال علی دشتی – که به او دلبستگی داشت – مشغول بود. چاپ کتاب 23 سال در مجله کاوه هم نباید با او بی‌ارتباط باشد. علی‌نقی فرزندش را که در سال 56 در تصادف کشته شد، کاوه نامیده بود، اما پدرش او را کاظم می‌خواند و اجازه‌ی روایتی هم برای او صادر کرده بود! (بنگرید: مجله‌ی کاوه، ش 67، تابستان 1356، ص 15) احمد منزوی گرایش‌های چپ داشت، اما بعدها صرفاً به کار فهرست‌نویسی مشغول شد. علی‌نقی، گرفتار نوعی شوونیسم فکری ایرانی است که تحت عنوان نوعی عرفان ایرانی یا گنوسیسم در بیشتر مقالات وی خود را نشان می‌دهد.

2- جلال در سال 1343 به حج رفت و خسی در میقات را نوشت و به این ترتیب گرایش خود را به مذهب با وضوح بیشتری نمایان ساخت.

3- جلال آل احمد به روایت اسناد ساواک، ص 17.

4- بنگرید: جلال آل احمد به روایت اسناد ساواک، صص 230 – 2432. آیت‌الله طالقانی بر وی نماز خواند و در ابن‌بابویه به خاک سپرده شد. در مجلس ختم او نیز آقای فلسفی منبر رفت. وی در این سخنرانی، موضوع سخن خود را کتاب غربزدگی جلال آل احمد قرار داد که مورد استقبال حاضرین قرار گرفت. همان، ص 256. مراسم چهلم او در مشهد، در مسجد ملاهاشم برگزار شد که طاهر احمدزاده و سید عبدالکریم هاشمی‌نژاد در آن سخنرانی کردند و چهره‌ای کاملاً مذهبی از جلال ارائه نمودند. (همان، ص 264)

5- پنج داستان، ص

6- جلال آل احمد به روایت اسناد ساواک، ص 134 – 135. وی در این صحبت حتی از بهائیان هم بدگویی کرده و به فرا رسیدن روز جهودکشی و بهایی‌کشی اشاره کرد.

7- گفتنی است که جلال در بازگشت از سفر چهارماه‌ی خود از اروپا که به دعوت یونسکو رفته بود، مسافرتی به اسرائیل داشت و هیجده روز میهمان این دولت بود و همان زمان نسبت به برنامه‌های اقتصادی اسرائیلی‌ها و سوسیالیزم ویژه‌ی آنان با نظر مساعد نظر داده و حتی خواستار آن شده که دولت ایران اسرائیل را به رسمیت بشناسد! اما به مرور نگاه وی از اسرائیل برگشت و این به موازات شدت گرفتن احساسات مذهبی وی بود. نمونه‌اش همین مقاله‌ی چاقوکشان حرفه‌ای خاورمیانه بود. بنگرید: جلال آل احمد به روایت اسناد ساواک، ص 20 – 21، 27.

8- همان، ص 167.

9- همان، ص 195.

10- برای مرور اجمالی بر جریان فکری فردید و آل احمد در زمینه‌ی غرب‌شناسی بنگرید به: روشنفکران ایرانی و غرب، (صص 87 – 108).

11- دیدگاه‌های وی را در این زمینه‌ها می‌توان در کتاب «معرفت و معنویت» (ترجمه‌ی انشاءالله رحمتی) (تهران، نشر سهروردی، 1380) دریافت. ریشه‌های اروپایی این اندیشه در افکار هانری کربن بود که وی نیز آن افکار را در سنت فکر شیعی – ایرانی جستجو کرد.

12- آن حکایت‌ها، گفتگو با احسان نراقی، ص 80 – 81.

13- بنگرید: اسناد انقلاب اسلامی به روایت ساواک، ج 2، ص 232. این حرکت مربوط به اواخر سال 56 است؛ زمانی که ایران در تب و تاب انقلاب می‌سوخت و تازه سید حسین نصر به ریاست دفتر فرح رسیده بود.

14- شریعتی به روایت اسناد ساواک، ج 1، ص 227.

15- درباره‌ی مقایسه و روابط نصر و شریعتی بنگرید به: روشنفکران ایرانی و غرب، ص 196 – 197.

16- برگ‌هایی از تاریخ حوزه‌ی علمیه قم، ص 78 – 79.

17- شاهنشاهی و دینداری، ص 229.

18- همین که نسل نخست چپ‌گرایان مسلمان ما در دوره‌ی اخیر به لیبرالیسم علاقمند شده‌اند، از روشن‌ترین علائم این اصل است که آنان ماده را تجدد و صورت را سنت‌گرایی ناقص گرفته‌اند. در این نگاه سنت‌گرایی در خدمت تجدد است.

نکته : مدرنيسم رژيم پهلوي غربزدگي انقلاب اسلامي
+ نوشته شده در  84/11/28ساعت 15:43  توسط آصف  | 

فضيلت هاى سادگى و ناخرسندى هاى تمدن

نگاهى به ويژگى هاى آيين تائو

نویسنده: ابراهيم آقامحمدى

منبع: روزنامه ایران 10/11/84

 تاريخ انديشه چينى به گذشته اى بسيار دور بازمى گردد كه چينى ها برحسب دوران اقتدار و سلسله حكمرانان آن سرزمين، آن را به ادوار مختلف تقسيم نموده و نامگذارى كرده اند. از اين ميان دوره جو (۱۱۲۲-۲۵۶ ق.م) عصر طلايى تفكر چينى به حساب مى آيد كه بنيان فرهنگ و انديشه چينى در آن نهاده شد،  به خصوص قرن ششم تا سوم قبل از ميلاد كه دوره شكوفايى فلسفه باستانى چين و پيدايش «صد مكتب» بود كه از ميان آنها مكاتب كنفوسيوس و تائو داراى اهميت فراوانى مى باشند.

ويژگى كلى انديشه چينى كه نظر اكثر محققان را به خود جلب كرده تعلق خاطر آن به سياست، ادبيات، هنرهاى زيبا و بيش از همه اخلاق و روابط اجتماعى به جاى مباحث متافيزيكى است. البته آيين تائو در اين ميان يك استثناست. بدين لحاظ ذهن و دل چينى به جاى آنكه در انديشه خدا و ساير موضوعات و مفاهيم دينى و متافيزيكى بوده باشد،  بيشتر معطوف به انسان در مقام عضوى از اجتماع و جزئى از طبيعت بوده و در انديشه هماهنگى بين اين سه به سر برده است و بيش از آنكه اخروى باشد دنيوى بوده است و هر دستگاه بزرگ انديشه چينى در آغاز همچون يك فلسفه تربيت نفس مى شكفد و تنها از سر اتفاق است كه شكل آيين دينى به خود مى گيرد. در اين نظام انديشگى چهار مكتب مهم كنفوسيوس، موزه، تائو و قانون از نظر تأثير بزرگى كه در زندگى چينى داشتند ميدان كلى فلسفه چينى را دربرمى گيرند. هشت فيلسوف بزرگ دوره «جو» نمايندگان اين نظامهاى فلسفى اند. يعنى كنفوسيوس، منسيوس، لائوتزو، جوانگ زه، يانگ جو، موزه، سيون زه و هان فى زه. مكاتب ديگر چيزى جز شاخه هاى اين جريان و سخنگويان آنها نيستند. دو كرانه اصلى تفكر فلسفى چينى انديشه كنفوسيوس و تفكر تائويى است كه اولى انسان گرا و زمينى است و دومى عرفانى و آن جهانى و تعارض پرسابقه بين اين دو جريان، نوعى تعادل را در انديشه چينى موجب شده است.

بنيانگذار مكتب تائويى، لائوتزو است. وى شخصيتى اسطوره اى و يا بهتر است بگوييم شبه اسطوره اى است كه در مورد او هيچ چيز قطعى شناخته شده اى نيست. اين به آن دليل است كه حتى بر فرض وجود نوعى حقيقت تاريخى در زندگى نامه او بايد قبول كرد كه تخيل عوام در حول اين حقيقت چنان تارى از رخدادها و وقايع غيرقابل تصديق تنيده است كه هيچ كس نمى تواند اميد داشته باشد كه بتواند اين تار در هم تنيده اساطير و افسانه ها را از حقايق جدا گرداند. گفته مى شود لائوتزو در پايتخت شاهى لو، بايگان دربار بود كه با كنفوسيوس هنگامى كه به ديدار پايتخت جو آمده بود ملاقات كرده است. ميان اين دو اگر به راستى ملاقاتى صورت گرفته باشد احتمال مى رود كه هر يك ديگرى را مخالف خود يافته است چون جايى كه كنفوسيوس انسان گرا و دلبسته مناسبات اجتماعى بود، لائوتزو فلسفه اى مى آموخت كه بنيادش طبيعت گرايى و مخالفت با جامعه بود. برخى كتاب تائوتچينگ را كه اينك داراى شهرت جهانى است و در جهان غرب به صورت ترجمه هاى متعدد و به عنوان يكى از مهم ترين متون اصلى حكمت شرق مورد مطالعه قرار مى گيرد را به لائوتزو نسبت مى دهند.در كل مكتب تائويى را مى توان واكنشى در برابر طرق متداول انديشه در چين باستان دانست. در آن زمان حاكمان و اطرافيان آنها در تكاپو بودند تا هرچه بيشتر مردم را برده سازند و از ايشان بهره بردارى نمايند. در مقابل اين جريان كنفوسيوس گرايان و موئيست ها هر يك به روش خود وظيفه انسانها را تلاش براى صلح، عدالت و بشردوستى اعلام مى داشتند و در اين ميان تائوئيست مى گفت: «لعنت به هر دو شما» و بدين وسيله اعلام مى كرد كه فرد حق دارد به عنوان انسان زندگى مستقلى داشته باشد. در اين ميان عنصر اصلى كه اين مكتب آن را مطرح مى نمود «تائو» به مفهوم هم آهنگى و همسويى و سرسپردن به آن (تائو) بود و اين مهم نه با اعمال و رفتارى خاص بلكه با بى عملى و عدم تلاش در تغيير جريان عام و طبيعى طبيعت انجام مى پذيرد. همان گونه كه در دائو ده جينگ آمده است: «انسان با زمين هماهنگ است، زمين با آسمان هماهنگ است، آسمان با تائو هماهنگ است و تائو با راه طبيعت هماهنگ است.» مراد از طبيعت همه آن چيزهايى است كه در جهان رخ مى دهد. يعنى جامعيت خودانگيختگى يا خودجوشى چيزها و رهايى مطلق از تصنعى بودن. به اين ترتيب هرگاه چيزها آزاد باشند كه راه طبيعى خود را دنبال كنند در كمال و هماهنگى حركت مى كنند و تائو سنگ راه شان نمى شود و آنها در عملكرد طبيعى و خودانگيخته شان به شكل نخستين اصل جهان رفتار مى كنند. تائو كه براى كنفوسيوس شيوه رفتار بود، براى تائوئيست اصل و اساس جهان است. تائو از اصل بى شكل، بى تمايل، بدون كشمكش، كاملاً راضى و قانع و از اين رو خرسند و سعادتمند است و قبل از آسمان و زمين وجود داشت. البته نظريات گوناگونى در خصوص اينكه مفهوم تائو متعلق به مكتب تائويى مى باشد يا اينكه قبل از آن بوده و اين مكتب آن را از پيشينيان خود اخذ كرده است، وجود دارد. به عقيده يانگ جونگ كو در كتاب «تاريخ انديشه در چين باستان» مهمترين مفهوم كليدى تائوئيسم يعنى تائو به عنوان اصلى جهانى توسعه طبيعى يا طبيعت خود در چانگ تزو در ساختار درونى اش به طور كامل تطور نيافته است. او مى گويد: اين مفهوم از قبل در آنجا وجود دارد ليكن اين تنها آغاز محض است. تائوتچينگ اين مفهوم را دقيقاً در اين مرحله اخذ مى كند و آن را به صورت «اصل مطلق» و مصدرى كه مطلقاً شناخته ناشدنى و قديم است و همه چيز از آن صدور يافته متحول مى كند.

گذشته از مفهوم تائو نكته ديگر در انديشه تائويى اين است كه هر شىء طبيعى در عالم تركيبى است از دو نيروى «يين» و «يانگ». قديمى ترين مرجع اين دو اصطلاح به ترتيب بخش سرد و مرطوب و بى حاصل شمال و بخش آفتابى و گرم و حاصلخيز جنوب چين است كه در واقع همان ناحيه در سايه و منطقه آفتابگير هستند و مفاهيمى اساساً مربوط به كشاورزى اند. بعدها اين دو مفهوم را بسط دادند و به زوج فعال - غيرفعال، نر - ماده، برون - درون، پر - خالى و به طور كلى مثبت - منفى و مذكر - مؤنث نيز اطلاق نمودند. اين دو نيرو در اشيا كاملاً با هم آميخته و دائماً به هم تبديل شده و تغيير صورت مى دهند. دو مفهوم يين و يانگ از نظر پيروان تائو همه چيز را روشن مى كند زيرا هر يك از عوامل در عين حال كه نطفه نابودى را در درون خود دارند نطفه تولد عامل ديگرى نيز در بطنش نهفته است. اين نماد يكى از علايمى را كه در هنر تزيينى چين مكرراً به چشم مى خورد به وجود آورده است و آن به شكل دو «ويرگول» در هم رفته است كه گويى همديگر را مانند افعى كه دم خود را بجود دنبال مى كنند. وانگهى مفهوم «بين ويانگ با مفهوم اعداد نيز تركيب مى شود. مثلاً عدد ۵ عددى كاملاً يانگ است. جشن پسران در پنجمين روز ماه پنجم قمرى است. دراين روز پسران را از زهرها و حيوانات زهردار حفظ مى كنند، زيرا بنا به عقيده پيروان آيين تائويى «ازدياد» يانگ كه اصل حيات به شمار مى رود منجر به مرگ مى شود. مانند افراط دركوشش براى مسموميت وافراط در انقباض و فشردگى عضلات. خلاصه آنكه آموزه اصلى تائويى كهن اين است كه تائو منشأ يكتايى عالم و تعيين كننده و يا موجب همه چيز است و همه چيز در جهان از دو بخش منفى و مثبت تركيب شده و اين دو بخش متضاد دائماً به يكديگر تبديل مى شوند و مقصد نهايى سير و سلوك دراين مكتب وحدت با تائو و يكى شدن با آن است.

همچنين لائوتزو و پيروانش به اين نتيجه رسيدند كه آشوب زمانه نشانه چيزى از بن نادرست است كه درساخته شدن جامعه و تمدن ريشه دارد. انسان را بهشتى بود اما او آن را با خطاهايش از دست داد و خاستگاه اين خطاها نيز كوشش هايى بود كه او براى ايجاد تمدنى ساختگى به كار برده بود.

پس از ديدگاه آنان تنها راه چاره اين مشكل روگرداندن از تمدن و رو كردن به گذشته آغازين است يعنى بازگشتن از حالت فرهنگ مدارى به حالت طبيعى. از نظر پيروان مكتب تائويى طبيعت خود دليل براين است كه بايد زندگانى را ساده كرد و حتى از نوعى «زندگى طبيعى » پيروى نمود. مثلاً بايد دستورات «يوگا» را انجام داد كه عبارت است از تمرينهايى براى تنفس و يا چهار وضعيت بدنى و حركاتى به تقليد از حيوانات كه همگى اينها تندرستى بدنى و روحى را تأمين و طول عمر را تضمين و دسترسى به جاودانگى را ممكن مى سازد. همانطور كه گفته شد لائوتزو و چانگ تزو در نظم طبيعت يك اصل و راه را مى بينند كه همان تائو مى باشد و انسان بايد خود را به آن بسپارد و در صدد برنيايد كه جريان طبيعت را تغيير دهد و حتى كنه آن را تحليل نمايد. انسان در روند توليد اشيا و ايجاد نهادها هرچه از اين حالت نخستين دور شود كمتر خرسند است ، بنابراين هرچيز مصنوعى بد است و فضايل تنها زمانى متداول گشته اند كه فضيلت معدوم شده بود. مطالعه امرى بيهوده و حتى خطرناك است زيرا ممكن است خود را بيش از حد تحت فشار قرار دهيم. به هرحال «نه عاقلان عالمندو نه عالمان عاقل».وقتى آموزش را انكار كنيم ديگر مشكلى نداريم.

از آن جهت كه انسان بايد به حالتى از سادگى بدوى باز گردد براى تائوئيست ها (لااقل براى برخى از ايشان) مقاومت درمقابل اين احساس كه آنان بايد مردم را وادار به اين بازگشت سازند مشكل بود، بنابراين ما راجع به طريقه اى كه تائوئيست مى تواند «اختيار دنيا را در دست گيرد» و اين كه وى چگونه بايد با مهاركردن مردم و بى ميل ساختن ايشان حكومت كند سخنان شگفت انگيزى مى يابيم ، لائوتزو به ما مى گويد: «حكيم با خالى كردن ذهن مردم و پرساختن شكمشان، با ضعيف كردن اراده شان و قوى كردن استخوان هايشان و نگاه داشتن دائمى ايشان در بى خبرى و خمودگى حكومت مى كند.» در چوآنگ تزو مى خوانيم: «آنچه خشن است و با وجود اين الزاماً بايد جلو انداخته شود قانون است». البته چنين عقايدى به وضوح باهسته اصلى فلسفى تائوئيسم مغايرت دارند و نشان دهنده سوءتعبير نسبت به آن مى باشند لكن اين تفكرات و سخنان بسيار تأثيرگذار بوده اند.

همانگونه كه اشاره شد تائوئيسم نگاه خوش بينانه اى نسبت به حكومت ندارد و آن را به صورت نهادى مصنوعى در نظر مى گيرد كه «دزدان كوچك را به زندان مى افكند اما دزدان بزرگ ملوك الطوايف مى گردند» كتاب لائوتزو درست مانند روش كنفوسيوس شديداً به مجازات هاى ظالمانه، ماليات هاى سنگين وجنگ حمله مى كند و حكيم تائوئيست قناعت راقدر مى نهد و مقام والا و حتى سلطنت را نيز اگر به وى پيش كش كنند رد مى كند. در كتاب چوانگ تزو آمده است وقتى از يك تائوئيسم در مورد چگونگى حكومت بر دنيا سؤال مى شود مى گويد: «بگذاريد ذهن شما لذتش را در سادگى محض بيابد، يعنى خود را در بى تفاوتى رها كنيد. با تربيت طبيعى چيزها هماهنگ شويد و هيچ گونه خودخواهى را نپذيريد، چنين كنيد دنيا به خوبى اداره خواهد شد.» اين جنبه تائوئيسم است كه تقريباً به فردگرايى كامل ختم مى شود. براساس اين انديشه است كه تائوئيسم ذهن هر چينى را بيشتر از هر مكتب يا مذهبى متأثر ساخته است و مسبب اصلى شكاكيت خوش بينانه ، تحمل و توانايى ايشان در لذت بردن از زندگى قطع نظر از شرايط زمانه شده است.

ليكن جنبه ديگر تفكر تائويى نتايج چندان خشنودكننده اى نداشت زيرا به تأييد و حمايت از استبداد كشيده شد. اين جنبه را به تساهل مى توان ترك تائوئيسم ناب دانست. ولى آن را حتى در برخى از قسمتهاى قديمى ترين متون نيز مى توان يافت. از نظر لائوتزو اگر فردى به درجه آگاهى حكيم تائويى مى رسيد مى توانست بدون خارج شدن از خانه تمام دنيا را بشناسد. بدون نگاه كردن از پنجره به بيرون راه (آسمان) را بداند...

بنابراين حكيم سفر نمى كند اما مى داند. چيزها را نمى بيند اما مى تواند آنها را به نامهاى اصليشان بخواند. كار نمى كند و با وجود اين به دست مى آورد. چون حكيم تائوئيست با تمامى جهان همسان مى شود، توهين و آزار و اذيت و حتى مرگ وى به وى آسيب نمى رساند و از اين روى شكست ناپذير و دست نيافتنى است. از آنجا كه نه مى توان وى را بالا برد و نه كوچك شمرد برترين همه موجودات است. وى به واسطه يكى بودن با تائو ويژگى هاى آن را دارد و با نيروى مقتدر خود طبيعت را نيز اداره مى كند. وى همانند آسمان و زمين نيكخواه نيست ليكن با توده انسانهاى حقير و كوچك چون بازيچه هايش رفتار مى كند و به اينكه مهربان يا ظالم به نظر آيد بى اعتناست. در حقيقت حكيم تائوئيست نقش خدا را بازى مى كند. اين ويژگى يعنى قائل شدن قدرت فوق بشرى براى حكيم تائوئيست از عوارض منفى تفكر تائوئى مى باشد كه منجر به شكل گيرى نگرش استبدادى گرديد. از نظر توشيهيكو ايزوتسو مكتب تائوئى لائوتزو و چانگتزو تطور فلسفى نوعى طريقه شمنى از تفكر و به بيان ديگر صورت خاصى از فلسفه كه بر مبناى تجربيات وجود شخص رشد كرده است مى باشد، اين تجربيات ويژه افراد با توانايى مكاشفه اشيا در سطح آگاهى مافوق حسى مى باشد و از مواجهه وجدآفرين با حق از طريق صور تشكيكى صادر از آن به دست مى آيد. فيلسوفان تائويى كه آثارى نظرى تائوتچينگ و چانگ تزو را پديد آورده اند از يك سو با عنايت به اساس تجربى جهان نگرى شان شمن بوده اند و از سوى ديگر متفكرانى متعقل بوده اند؛ تا نگرش اوليه خود را دقت و ارتقا بخشند و آن را به نظامى از ادراكات متافيزيكى متحول سازند كه قدرت تبيين ذات هستى را داشته باشد. به نظر مى رسد كه در وراى «انسان مقدس» به عنوان يك ايده آل تائويى صورت يك شمن نهفته باشد و در وراى قشرى از جهان بينى متافيزيكى تائويى جهان شناسى شمنى كه متعلق به قديمى ترين اعصار تاريخ چين مى باشد، قابل ادارك (درك) باشد.

در نهايت بايد گفت تائوئيسم به عنوان متافيزيكى عرفانى آن گونه كه توسط لائوتزو درقرن چهارم قبل از ميلاد آغاز شد و در اواخر آن قرن به لحاظ فلسفى توسط چانگ تزو تطور يافت - يعنى آنچه كه از نظر ماسپرو در ابتدا به عنوان دين فردى در برابر دينى دولتى حاكم بر جوامع كوچك كشاورزى كه با فلاح شخصى ارتباط نداشت، به عهد عتيق بازمى گشت - نتوانست مسير واقعى خود را طى نمايد و پس از تحول شگرف به وسيله «ليه تزو» اندك اندك روبه انحراف و انحطاط گذاشت تا آنكه در اواخر سلسله هان كاملاً به كومه  درهم ريخته اى از خرافات، انيميسم (روح گرايى) و سحر و جادو مبدل گشت.

 

شمارى از منابع:

۱- دائو: راهى براى تفكر، برگردان و تحقيق دائوده جنگ، ع پاشايى، تهران: نشر چشمه ۱۳۷۱.

۲- سه سنت فلسفى: گزارشى از فلسفه هاى هندى، چينى و يهودى، نينيان اسمارت، وينگ زاى چان، شلوموپينز، ترجمه ابوالفضل محمودى، قم: دفتر تبليغات اسلامى، ۱۳۷۸.

۳- صوفيسم و تائويسم. توشيهيكو، ايزوتسو، ترجمه: محمد جواد گوهرى، تهران: روزنه.

۴- تاريخ فلسفه چين، چوجاى و وينبرگ چاى، ترجمه، ع پاشايى، تهران: گفتار، ۱۳۶۹.

۵- چهره آسيا، رنه گروسه، ررژد نيكر، ترجمه غلامعلى سيار، تهران: نشر چشمه ۱۳۷۱.

نکته : تائو تمدن چین لائوتزو یین یانگ
+ نوشته شده در  84/11/28ساعت 12:17  توسط آصف  | 

جنگ رسانه ها

نويسنده: عبدالاحد بهارلو نژاد

منبع:شبكه خبر دانشجو

 چكيده

شماره تلفن اورژانس و پليس در آمريكا911 است. و در فنلاند 112 ، طبق آماري كه گرفته شده بيشتر مردم فنلاند وقتي خطري برايشان پيش مي آيد با شماره 911 تماس مي گيرند. چرا؟

اين تأثير غير قابل انكار سينما و شبكه هاي ماهواره اي آمريكايي است. دوايت آيزنهاور كه بعد ها به مقام رياست جمهوري آمريكا رسيد در سال 1940 گفته است «اين افكار عمومي است كه در جنگ پيروز مي شود.»

رسانه ها درشكل دادن به تصورات مردم و هدايت افكارعمومي نقش تعيين كننده اي دارند. از اينرو قدرتهاي سلطه جو براي تحقق اهداف امپرياليستي خود، به كاركرد مؤثر رسانه ها در جنگ و طرحريزي جنگ رسانه اي يا جنگ نرم توجهي جدي دارند.

رسانه ها مي توانند حقايق را وارونه نمايش دهند ، كتمان كنند ، تحريف يا سانسور نمايند و يا با انعكاس برخي اخبار واقعي و غير واقعي به تهييج و تحريك افكار عمومي بپردازند.

امروزه روشهاي بسيار پيچيده اي در جنگ رواني، بوسيله رسانه ها بكارگرفته مي شود و رسانه ها بعنوان جنگجويان جنگ سرد فرهنگي محسوب مي شوند. سيطره و حاكميت بلامنازع امپرياليسم رسانه اي امكان فوق العاده اي را براي تحقق آمال و اميال كانونهاي قدرت فراهم ساخته است. شناخت امكانات، شيوه ها ، روشها و فضاي رسانه اي حاكم بر جهان، براي سياستگذاران فرهنگي و دفاعي كشور، امري ضروري بنظر مي رسد. نوشته حاضر نگاهي است كوتاه به بخشي از مسائل پيرامون جنگ رسانه اي، با تأكيد بر لزوم تأملات گسترده تر در اين خصوص.

 

مقدمه

در سپيده دم 3 فوريه 1943، يك ميليون آلماني از راديوي رژيم نازي آلمان اين خبر را شنيدند، «زير پرچم صليب شكسته، برافراشته بر فراز ويرانه هاي شهر استالينگراد، آخرين نبرد صورت گرفت. امراي ارتش، افسران ، درجه داران و سربازان شانه به شانه ايستادند و تا آخرين نفس جنگيدند. آنان بي هدف قرباني نشدند، آنان جان باختند تا آلمان زنده بماند ».اين گزارش يك دروغ آشكار بود؛ واقعيت اين بود كه ارتش ششم آلمان نازي، تاب مقاومت در برابر قدرت برتر لشكريان شوروي را نياورد و تسليم شد. اين رويداد هيتلر راخشمگين ساخت و به فرمان او، اين حقيقت كتمان شد.(ضِيايي پرور، ص161)

بنابه تعبير هيرام جانسون( Hiram Johnson) ، سناتور آمريكايي«هنگامي كه جنگ آغاز مي شود، حقيقت اولين قرباني است» (ضِيايي پرور، ص13 ) جنگ و اراده براي دست يازيدن به قدرت بيشتر، همواره با چالشهايي همچون مواجه با افكار عمومي، روحيات سربازان خودي و دشمن، فريب و گمراه ساختن افكار و اذهان مردم و دشمنان و بهره جويي از فنون جنگ رواني مواجه بوده است.

«احتمالاً هر جنگ حداقل در دو زمينه رخ مي دهد: ميدان نبرد و اذهان عمومي مردم»(ضيايي پرور، ص14)در هر دو جبهه فرماندهاني كه قادر به بهره گيري از ابزار كنترل و مديريت انگاره هاي ذهني باشند، مي توانند دشمن را بفريبند و نيروهاي خودي را در جبهه دفاع از اهداف خود سازماندهي نمايند.

استفاده از عوامل مؤثر بر افكار عمومي اگر چه از دير باز ملازمت قطعي با جنگها و لشكركشي ها داشته و مدافعان نيز از آن بهره جسته اند،اماامروزه گسترة وسيع منازعات رواني، اين عرصه را تبديل به يك ميدان و جبهه اي از جنگ ساخته و فراتر از بهره گيري از ابزار رسانه اي ‍، جنگ و منازعه اي تمام عيار را در عرصه رسانه ها به راه انداخته است.

جنگ نرم نوع جديدي از جنگهاست كه در حوزه رسانه ها اتفاق مي افتد.

تعريف جنگ رسانه اي (Media War) « استفاده از رسانه ها براي تضعيف كشور هدف و بهره گيري از توان و ظرفيت رسانه ها(اعم از مطبوعات، خبرگزاريها، راديو، تلويزيون، اينترنت و اصول تبليغات) به منظور دفاع از منافع ملي است.»جنگ رسانه اي يكي از برجسته ترين جنبه هاي«جنگ نرم» Soft Ware و«جنگ هاي جديد بين المللي» است. »(ضيايي پرور، ص11)

جنگ و رسانه ها يا جنگ در رسانه ها، هر كدام كه موضوع بررسي مقاله حاضر تلقي شود، ارتباطي مستقيم با موضوع افكار عمومي و انگاره هاي ذهني گروه هدف دارد. جنگ رسانه اي يا جنگ رسانه ها،موضوعات وعناوين مختلفي راشامل مي شود كه در اين مجال به طرح چند موضوع مهم بسنده مي كنيم.

 

جنگ ، رسانه ها و افكار عمومي:

هنگامي كه ژاك نكر(Jacques Necker)وزير امور مالي لويي شانزدهم براي اولين با اصطلاح افكار عمومي را بكار برد تصور نمي رفت كه افكار عمومي تا بدين حد در شكل گيري، تداوم و توفيقات جنگ مؤثر و مورد توجه باشد. وقتي سيمور هرش(Seymour Hersh) در سال 1968، گزارشي از يك قتل عام غير نظاميان ويتنامي را انتشار داد، افكار عمومي بسرعت در برابر جنگ جبهه گرفتند.

(w.w.wdwelle.de/Persian)

در سال 1972 تصاوير تكان دهنده، و معروف يك دختر برهنه و گريان ويتنامي كه از بمب هاي ناپالم جان سالم به در برده بود ،انتشار يافت و يك سال بعد سرانجام تمام نيروهاي آمريكايي از ويتنام عقب نشيني كردند.

شركت هيل و نولتون( Hill & Nolton) كه در حوزه تبليغات رسانه اي فعاليت مي كند، با سفارش حاكمان بركنار شده كويتي، در جريان تهاجم عراق به كويت (جنگ خليج فارس1991) دختر14ساله سفيركويت درآمريكا را به گونه اي تعليم داد تا با گريه و زاري در برابر نمايندگان كنگره آمريكا، مشاهدات عيني خود را از جنايات سربازان عراقي به هنگام كشتار نوزادان تازه متولد شده در بيمارستان هاي كويت، به خاطر تاراج دستگاههاي آنكوباتور را بازگو نمايد. اين اظهارات زمينه را براي آمادگي افكار عمومي براي دخالت آمريكا در كويت فراهم ساخت، حال آنكه اين دختر در زمان تجاوز عراق اصلاً در كويت نبوده است.

با گذشت 2 سال از حوادث يازده سپتامبر، دو سوم مردم آمريكا هنوز بر اين باورند كه صدام حسين در اين حوادث نقش داشته است. اين در حالي است كه هيچ مدرك و شاهدي بر اين ادعا، از سوي رهبران واشنگتن ارائه نشده است. بايد بپرسيم كه رسانه ها تا چه حد در القاء اين باور غلط در ذهن مردم آمريكا مقصر بوده اند؟

شواهد بسياري وجود دارد كه مؤيد تأثيرات غير قابل انكار رسانه ها در مديريت و شكل دهي افكار عمومي است. دقيقاً به همين دليل است كه مارشال مك لوهان مي گويد:«جنگ هايي كه در آينده رخ خواهند داد به وسيله تسليحات جنگي و در ميدان هاي نبرد نخواهند بود، بلكه اين جنگ ها به دليل تصوراتي رخ خواهد داد كه رسانه هاي جمعي به مردم القاء مي كنند.

رسانه ها در توليد ،كنترل و مهار بحرانها نقش كليدي ايفا ميكنند .اغلب جنگهايي كه آمريكا در چند دهه اخير وارد شده در پي بحرانهاي ديپلماتيكي بوده كه منشأ رسانه اي داشته وغالبا حقيقت آن نيز باثبات نرسيده ويا خلاف آن بعدها مورد اعتراف واقع شده است.

رسانه ها به شيوه هاي گوناگون مي كوشند فضاي ذهني گروههاي هدف را در جهت اهداف وخواسته هاي حاكمان شكل دهند . هدف ومخاطب اينگونه برنامه ريزيها الزاما مردم كشورهاي بيگانه يا نيروهاي دشمن نيست ومردم كشور خودي نيز بعنوان هدف اين فعاليتها قرار داده مي شوند.

رضايت ،همراهي ،ودفاع از سياستهاي حاكمان و سياستگذاران جنگ نرم، نتايج مطلوب چنين طرحريزي هايي است . امروزه رسانه ها علاوه بر نقشي كه در مقاطع مختلف با تأثيرگذاري سريع دراستحصال شرائط مطلوب واقناع جمعي ايفأ مي كنند با برنامه هاي بلند مدت و استراتژي هاي كلان كاركردي نوين با عنوان « توليد رضايت » براي خود ايجاد كرده اند.

در اين روش بجاي آنكه توان رسانه ها براي اقناع افكار عمومي صرف شود . در طولاني مدت ، داده هاي ذهني مخاطبين را بگونه اي مديريت مي نمايند كه رفتار سياستمداران در بحرانها دقيقامطلوب نظر آنان باشد.اين روش گر چه زمان بيشتري را مي طلبد ولي نتايج بهتر و پايدارتري را در بر دارد.

يكي ازشيوه هاي معمول براي حصول چنين نتايجي استفاده از روشها وابزار تبليغي است .مفهوم تبليغات از ريشه لاتين propagane گرفته شده واز نظر لغوي به معناي«پخش كردن»،«منتشر ساختن» وچيزي را شناساندن است.در تبليغات سعي بر اين است كه يك عقيده ويك كردار به طور منظم وجهت دار قبولانده شود.در اين روش از ضرورت جلب بيشترين حد افكار عمومي به نفع خود وكاربرد وسايل فني در اقناع جمعي از طريق محاسبات عقلاني وبا استفاده از دستاوردهاي علمي،دانش اجتماعي ورواني به منزله دو پديده مهم كه به تبليغات اهميت ويژه بخشيده اند،ياد مي شود.

موارد مهم مشهود در امر تبليغي عبارتند از:

1- ابزار: سخن، چاپ، تصوير،نمايش ونمادها

2- ابزارفني : مطبوعات، راديو، تلويزيون ،آگهي ، اينترنت ،و سايروسايل ارتباط جمعي

3- ابزار انساني : بيانات رهبران ، سخنوران ، سياستمداران،هواداران،تظاهرات وراهپيمائيها

4- محتوا ومضامين :ايدئولوژي ،شعارها ،ارائه اطلاعات با مقاصد خاص،اخبار نادرست،دروغ و دستيازي به اسطوره ها ونمادها

5- اهداف مورد نظر : اطاعت كور كورانه، انقياد در برابر هر گونه خود كامگي ، ضد تبليغ ، الحاق بي قيد وشرط ،ميهن دوستي ووفاداري به حكومت و ...

(ضِيايي پرور، ص39)

تغيير هنجارها يكي ديگر از شيوه هايي است كه ابزار رسانه اي را بمنظور تأمين اهداف مورد نظر به كار مي گيرد.

در برخي مواقع كشور هاي سلطه جو براي حاكميت در جوامع هدف، بجاي تحميل ارزشهاي مطلوب خود مي كوشند از طريق رسانه ها و اقدامات فرهنگي، نظام هنجاري گروه هدف را بسمت مطلوب خود تغيير دهند. ايجاد تغيير در اين حوزه زمينه را براي تغيير ارزشها و هنجارها در جوامع هدف مطابق با نظام مطلوب جريان سلطه فراهم مي سازد.

تغيير در علائق جوانان، مدلهاي پوشش و آرايش، ادبيات و منابع مطالعاتي، نحوه صرف اوقات فراقت، رواج مكتبهاي خاص هنري، تغيير در موسيقي رايج، گسست و بيگانگي با سنتهاي فرهنگي و فرهنگ سنتي در بين نسل جوان و از هم پاشيدگي نظام اجتماعي از آثار تغيير در نظام ارزشي جوامع محسوب مي شود.

هويت ملي، ديني و اجتماعي ملتها از جمله كانون هايي است كه مورد هدف فعاليتهاي رسانه اي قرار مي گيرد.استقرار نظم نوين جهاني در گرو همسان سازي و پذيرش هويت جهاني است. تمامي مؤلفه هاي هويت ملي در چنين رويكردي مورد حمله واقع مي شوند. تاريخ، زبان، فرهنگ ،سنن و علائق قومي و مذهبي ملتها كم رنگ مي شود و بجاي آن فرهنگي جهاني حاكميت مي يابد.

منش ملي و آرمان اجتماعي ملتها ي هدف از بين ميرود و رفتار و كنش جهاني و يكسان جايگزين آن مي گردد.آثار چنين تحولاتي را به عينه دركشور خودمان و كشورهاي همجوار و منطقه شاهد هستيم. موسيقي عربي،هندي،تركي و ساير ملل و اقوام در حال تحول و يكرنگي است.

نوع پوشش رايج در بين جوانان از الگوهاي خاص غربي طبعيت مي كند. جوانان كتابهاي رمان نويسندگان مشهور غربي را مي خوانند، سينما و شبكه هاي ماهواره اي در تغييرو تحول الگوهاي شخصيتي جوانان به ايفاي نقش مي پردازند. بيش از يك ميليارد هندي در معرض تحولاتي فرهنگي است كه شبكه هاي ماهواره اي استار تي وي مستقر در هنگ كنگ مروج آن هستند.(مولانا، ص237)

برنامه هاي موزيكال شبكه(M.T.V) آمريكا بين 271 ميليون خانوادة دنيا و در 71 كشور پخش مي شود.(مولانا،ص214)

بيش از 32 راديو به زبان فارسي براي ايرانيان برنامه توليد و پخش مي كنند. شمار شبكه هاي تلويزيوني ماهواره اي مستقر در آمريكا به بيش از 15 كانال مي رسد كه براي جمعيت فارسي زبانان مقيم آمريكا، ايران، تاجيكستان، افغانستان و اروپا برنامه پخش مي كنند. شبكه هايي چون:

- تلويزيون رنگارنگ(Rang-A-Rang TV NY)

- تلويزيون ملي(Meli TV)

- تلويزيون پارس(Pars TV)

- تلويزيون بين المللي آپادانا(Appadana International)

- تلويزيون ملي ايرانيان((NITV)National Iranian NI TV)

- كانال يك(Channel one)

- شبكه خبري فارسي((PNN)-Persian News Network)

- تلويزيون آزادي(Azadi TV)

- تلويزيون تپش(Tapesh TV)

- شبكه تلويزيوني ايران(Iran TV Network)

- جام جم بين المللي(Jaam-e jam International)

- تلويزيون اميد ايران(Iran-e-omid)

- شبكه جهاني فارسي(World net Persian TV)

- تلويزيون صداي آمريكا(Voice of America TV)

- تلويزيون(IPN) (ضِيايي پرور، ص272)

با حمايت كنگره آمريكا و با اختصاص بودجه هاي كلان در حال ترويج فرهنگ غربي و آمريكايي در بين مردم كشورمان هستند.

 

انحصار رسانه ها :

قرن بيستم با عناويني چون عصر اطلاعات(Information Age)، عصر ارتباطات (Communcation Age)، عصر حاكميت جريان آزاد اطلاعات(Free Flow of Information) و همانند آن يا دوران تله دموكراسي و يا ديالوگ جهاني ملل شناخته مي شود. هزاران عنوان مجله وروزنامه منتشرمي شود، خبرگزاريهاي بزرگ و كوچك بي شماري كار انتشار خبر را بر عهده دارند. سايتها و وبلاگهاي خبري نيز به طرز گسترده اخبار و اطلاعات را منتشر مي كنند. بنظر مي رسد هيچ خبري دور از اذهان عمومي و پوشيده نماند. تنوع و كثرت اطلاعات ، امكان كتمان اخبار و يا تحريف واقعيات را دشوار مي نماياند.

اما با نگاهي به استيلاي جريان سلطه(Main Stream)بر جهان رسانه اي و انحصار حاكم در اين حوزه به نتايجي غير از آنچه ذكر شد خواهيم رسيد.

بررسي جريان حاكم بر فضاي رسانه اي جهان نمايانگر حاكميت استبداد اطلاعاتي (Pespotism Information) توسط صهيونيسم يهودي بر آن است.

انحصار رسانه اي، صبغه يهودي مالكان و حاكمان رسانه ها و ارتباط جريان نو محافظه كاران(Neo Conservatism) با مديريت رسانه اي جهان، موضوعاتي هستند كه به آنها اشاره مي كنيم.

1700روزنامه و11000مجله فقط در آمريكا منتشر مي شود 9000 ايستگاه راديويي و 1000 ايستگاه تلويزيوني به كار توليد برنامه مشغولند و بيش از 2500 بنگاه عظيم، انتشار كتاب را بر عهده دارند. اين تعداد رسانه ديداري شنيداري و مكتوب اگر در سال 1984 توسط 50 مالك بزرگ اداره مي شد امروز تنها 10 غول رسانه اي بر اين فضا حكومت مي كنند.(w.w.w.bashgah.net)

در آمريكا عملاً 5 شركت عظيم رسانه اي كار تهيه و پخش اخبار ملي و بين المللي را انجام مي دهند كه عبارتند از« ABS، CBS، NBC ، CNN، Fox News».

«ليونارد كل دنسون» «ليون هس»و«اوره ارليك» مديران شبكه CBS.

«ويليام پلي»، «جيمز رسن فيلد» و«ديويد فرچز» مديران شبكه CBS.

«آلفرد سيلورمن»،«ايرون لجي لستين»،«ريچارد سالانت» و«ريون فرانك» از NBC همگي يهودي هستند.( ضِيايي پرور. ص73)

گروه رسانه اي(Donrey media) به تنهايي 54 روزنامه را در مالكيت خود دارد.(ضِيايي پرور. ص40)

برادران(نيو هاوس) يهودي چندين روزنامه اخبار صبح همچنين هانس ويل آلاباما، تايمز و روزنامه پست هرالد، بيرمنگام آلابامور و از روزنامه هاي عصر روزنامه ريجستر، يونيون ماساچست اسپرينگ فيلد، پست استاندارد، نيويورك سراكوس و هرالد جونان همچنين 12 ايستگاه تلويزيوني و 187 ايستگاه تلويزيون كابلي را در اختيار دارند. مجموعاً 54 عنوان روزنامه و نشريه در اختيار برادران(نيو هاوس) قرار دارد كه برخي با تيراژ 22 ميليون نسخه در هفته منتشر مي شوند.

خانواده«سولز براگر»يهودي امپراطوري تايمز را اداره مي كنند. روزنامه اي كه در سال 1896 توسط(آدلف اوش) يهودي تأسيس شد و در سال 1993 توسط اين خانواده خريداري شد. (w.w.w.bashgah.net)

اين خانواده مالكيت 18 روزنامه ديگر، 12 مجله با تيراژ قريب 5 ميليون نسخه 7 ايستگاه راديو تلويزيوني 1سيستم تلويزيون كابلي و 3 شركت انتشاراتي كتاب را در اختيار دارند. آنها يك سوم مالكيت هرالدتريبون را نيز در اختيار دارند.

.(ضِيايي پرور. ص75)

خانواده هرست: اين خانواده داراي بنگاه انتشاراتي هرست در بورلي هيلز كاليفرنيا و صاحب روزنامه هايي مانند نيويورك جرنال آمريكن،آمريكن ويكلي ، لس انجلس ايونينگ هرالد اكسپرس و، لس انجلس هرالد اگزامينر هستند.( ضِيايي پرور. ص145)

روبرت مورداك يهودي مالك نيوز گروپ و فكس نيوز، فاكس و كمپاني قرن بيستم است. هفته نامه ويكلي استاندارد نيز متعلق به گروه اوست. كه توسط ويليام كريستول پسر ايروينگ كريستول اداره مي شود.

مورداك‌ بيش‌ از هر ناشر ديگري‌ در جهان‌ روزنامه‌ منتشر مي‌كند. دو سوم‌ مجموع‌ تيراژ روزنامه‌هاي‌ استراليا، تقريباً‌ نيمي‌ از تيراژ روزنامه‌هاي‌ نيوزلند و يك‌ سوم‌ تيراژ روزنامه‌هاي‌ انگليس‌ توسط‌ مورداك‌ منتشر مي‌شوند. شركت‌ «نيوز كورپوريشن‌ ليميتد» كه‌ به‌اوتعلق‌ دارد از لحاظ‌ قلمرو جغرافيايي‌ يكي‌ از بزرگ‌ترين‌ غول‌هاي‌ جهان‌ محسوب‌ مي‌شود.

نشرياتي مانندروزنامه شيكاگو سان تايمز، روزنامه بوستون هرالد،روزنامه سان آنتونيونيوزلند، اكسپرس،مجله نيويورك،هفته نامه هوستون كاميونيتي،صداي دهكده،استار،كيو ومجله كيو در آمريكا منتشر مي شوند.

در انگلستان روز نامه نيوز او ورلد،سان، نيوز اينتر نشنال ،تايمز،هفته نامه ساندي تايمز، تايمز ليتراري ساپلمنت، تايمز اديو كيشنال ساپليمنت، تايمز هايراديو كيشن ساپليمنت و مجله سيتي هگزين ودر زلاند نو 6 روزنامه ودر استراليا روزنامه هاي مورنينگ استار ،ساندي تلگراف ،ميرور ، ساندي، سانديسان، استراليان، ساندي فيل، ساندي تايمز، مجله تي وي 1، نيوآي ريا، مجله نيوز ليمتد گروپ و چندين مؤسسه مطبوعاتي ،كاغذ سازي ، چاپ ،ضبط وانتشار فيلم ومؤسسات اقتصادي در زمينه هاي انرژي وحمل ونقل همگي متعلق به مورداك يهودي است. (ضيايي پرور ،ص144)

روزنامه وال استريت ژورنال پرتيراژترين روزنامه آمريكايي با 2/5 ميليون نسخه در روز تحت حاكميت «داوجونز و پيتركن» يهودي است كه 24 روزنامه ديگر را نيز تحت مالكيت خود دارند.

روزنامه ديلي نيوز را«استار لييچر» بنيانگذاري كرد و هم اكنون «ماكس ول» سرپرستي مي كند، آنها هر دو يهودي هستند.

(سان تايم) يهودي روزنامه نيويورك پست را بنيانگذاري كرده كه امروزه با تيراژ يك ميليون نسخه در روز منتشر مي شود.

روزنامه واشنگتن پست نيز تحت رهبري 3 يهودي به نامهاي پيتر كاليف، استيون هافنبرگ و آبراهام هيرشفلد قرار دارد. مالك اصلي و رئيس هيأت مديره واشنگتن پست يعني«كاترين گرام» ملكه سياسي و مطبوعاتي آمريكا نيز خود يك يهودي است. روزنامه صداي دهكده تحت مالكيت لئونارد استرن يهودي و Worldreportو US. News نيز تحت رهبري زوركرين يهودي قرار دارد.(قادري نجف آبادي،1382)

خبرگزاري رويتر، توسط ژوليس رويتر يهودي پايه گذاري گرديده و مجله مشهور(نشنال جئوگرافيك) نيز از دير باز در دست يهوديان بوده است.

شركت سينمايي فاكس با مالكيت ويليام فاكس، شركت گلدن با ساموئل گلدن و شركت منزو با مديريت لوئيس ماير و شركت پارامونت با هادكتسون همگي تحت مديريت يهوديان قرار دارند. شركتهاي مياكون و كانن نيز تحت مالكيت(مناخيم گولان ) يهودي قرار دارند.

«وارين هنري فيليپس» رئيس هيئت مديره و مدير عامل شركت«داو جونز» كه مالكيت «وال استريت ژورنال» و 20 روزنامه و مجله هفتگي ديگر را در اختيار دارد نيز خود يك يهودي است.

 

مجلات خبري:

در آمريكاسه مجله خبري هفتگي از اهميت واعتبار بيشتري برخوردارند.

1- تايم 2- نيوزويك 3- اخبار آمريكا و گزارشات جهان..

1- تايم: توسط شركت تايم منتشر مي شود و بيشترين تيراژ يعني 3 /4 ميليون نسخه را دارد. تا اواخر سال 1977 سردبير مجله «هنري گرون والد» بود كه بعدها در سال 1979 ارتقاي مقام پيدا كرد و سردبير شركت انتشاراتي تايم گرديد. وي نيز يك يهودي است.

2- نيوزويك:9/2 ميليون نسخه تيراژ دارد و متعلق به شركت واشنگتن پست است. سردبير اين مجله«ليتر بر منس ئين» است كه يك يهودي مي باشد.

3- اخبارآمريكاو گزارشات جهان: اين مجله، نسبت به دو مجله ديگر محافظه كار تر و حاوي مطالب بيشتري در زمينه بازرگاني و تجاري است. تيراژي معادل 4 /2 ميليون نسخه در هفته دارد و سردبير آن«ماروين ستون»مي باشد كه او نيز يك يهودي است.

(ضِيايي پرور. ص75.76)

رسانه هاي زير نظر روبرت مرداك يهودي ترويج انديشه هاي نو محافظه كاران را بصورت عامه فهم بر عهده دارند. هفته نامه ويكلي استاندارد‍، توسط ويليام كريستول از چهره هاي برجسته محافظه كاري اداره مي شود و نشريه نشنال ريوويو كمانتري، نيوريپابليك نيز مدافع انديشه ها و سياستهاي نئوكان ها در حوزه رسانه اند.

 

ابزارهاي نوين رسانه اي

دنياي مجازي در حال شكل گيري است و اين دنياي مجازي فرهنگ مجازي را نيز توليد مي كند. اينترنت پديده جديد دنياي ارتباطات است كه با خود ابزار گوناگون را براي ارتباط‍ ،تعامل و تبادل فرهنگي و يا تهاجم و سيطره فرهنگي بهمراه آورده است.

سايتهاي خبري، وبلاگهاي خبري و تحليلي، گروههاي اينترنتي، فضاهاي گفتگوي مجازي(چت رومها) و حلقه هاي آشنايان همچون اوركات و ياهو 360درجه و مانند اينها هر كدام فضايي مجازي را ايجاد مي كنند كه در آن تبادل اخبار و اطلاعات صورت مي گيرد. سايتهاي بسياري به علت ارائه اخبار واطلاعات خاص شهرت جهاني يافته اند و وبلاگهاي متعددي به مدد اطلاع رساني در حوزه جنگ مخاطبين ميليوني پيدا كرده اند.

جهاني سازي يا آمريكايي كردن جهان از طريق اشاعه فرهنگ آمريكايي بوسيله اين ابزار جديد پيگيري مي شود و افكار عمومي آماج اخبار، اطلاعات و تحليلهاي سياسي است كه سايتهاي مشهور و پرآوازه منتشر مي كنند.

البته هراز چندگاه حركتهايي برخلاف روند جهاني سازي و جنگ طلبي شكل مي گيرند و مورد استقبال مخاطبين نيز واقع مي شوند اما عملاً حجم آنها در برابر نوع اول بسيار كم و ناچيز است.

از نكات قابل توجه در رسانه هاي ديجيتالي مسئله مخاطبين خاصي است كه اين رسانه ها به توليد محتوا براي آنان مي پردازند . اغلب مراجعين به سايتها و وبلاگها وساير امكانات اينترنتي از اقشار متوسط به بالا وتحصيل كرده وبه نوعي گروههاي مرجع در سطح جامعه اندكه داراي حوزه تأثير گذاري وسيع ودر خور توجهي هستند .

علاوه برفيلم وسينما كه نسل جوان و عامه مردم را مخاطب خود ساخته اند، كارتون ها و بازيهاي رايانه اي نيز، ابزار رسانه اي پر نفوذي هستند كه كودكان و نوجوانان ، مخاطبين پر وپا قرص آنها به شمار مي روند .اين موضوع از نظركارشناسان رسانه اي وبرنامه ريزان جنگ رسانه اي بدور نيست .

آنان مي دانند كه كودكان امروز مديران فرداي جوامع هستندواگر بتوان در نگرش آنان به مسائل پيراموني وشكل دهي هويت وشخصيت آنان بگونه اي مؤثر عمل كرد، زمينه براي مديريت انگاره هاي ذهني در جوامع هدف مهيا گرديده است.

بازيهايي همچون طوفان صحرا(Desert strom) بازگشت به قلعه ولفنشتاين (Return to costle wolfenstein) يا ارتش آمريكا (America sarmy)يا (Iran assualt)(حمله به تأسيسات هسته اي ايران) ومانندآنهامي كوشند با قراردادن بازي كننده درجبهه خودي بعنوان يك سربازآمريكايي اورا در موضع دفاع از منافع آمريكا قرار داده وبا مفهوم سازي، تصورات ويژه اي را در مورد دشمن القاء نمايند.

در برخي از اين بازيها چهره پوشيده نيروهاي دشمن كه گاها با چفيه هاي عربي پوشيده است ، مفاهيم معني داري را در پس كلمه تروريست القاء مي كنند.وقتي كشتن اين سربازان مجازي تنها راه ارتقاء به سطوح بالاتر بازيهاست؛ مقابله عيني و واقعي با هر مخالفي كه عنوان تروريست به او اطلاق شود با زمينه مناسب فكري و ذهني مواجه خواهد بود.

گروههاي مجازي و حلقه هاي دوستي با هويت هاي مجازي نيز از ديگر زمينه هايي است كه در سرتاسر دنيا وهمچنين كشور ما فضاي جديدي براي كار فرهنگي و رسانه اي ايجاد كرده است .اعلاميه هاي حمايت يا مخالفت با موضوعات ، اتفاقات ويا جريانات سياسي خاص در بين اعضاي اين گروهها كه گاه بيش از پنجاه هزار نفر عضو دارند (در ايران) منتشر مي شود . بعضي از اين گروهها خبرنامه هاي روزانه وهفته نامه منتشر مي كنند.تهران بارها شاهد فراخوان برخي از اين گروهها براي تجمعات سياسي يا صنفي بوده است.

بعضي از گروههاي علمي يا سياسي نيز با توزيع فر مهاي نظر سنجي در بين اين گروهها و گردآوري آن، درخصوص موضوعات مورد علاقه خود به مطالعه ميپردازند.

 نکته : جنگ رسانه اي افكار عمومي هويت ملي هويت جهاني انحصار رسانه اي

+ نوشته شده در  84/11/28ساعت 12:15  توسط آصف  | 

مزدک، اصلا‌ح طلبى ناکام

نویسنده: نصيبه پارسي

منبع: nandish.com به نقل از حيات نو اقتصادي

 در اواخر قرن پنجم ميلا‌دي در زمان سلطنت قباد فرقه تازه‌اي به وجود آمد كه در بعضي از اصول فلسفي و اجتماعي به آيين ماني شباهت داشت. اين آيين جديد توسط مزدك پسر بامداد به وجود آمد. وي به احتمال زياد اهل نيشابور بود. بعضي از منابع، مزدك را پيرو زرتشت خرگان از اهل فساد مي‌دانند.

برحسب روايت ملا‌لا‌س انطاكي مورخ (متوفي حدود 578 م) در عهد ديوكلسين شخصي از مانويه در روم ظهور كرد به نام بوندس كه عقايد جديدي مخلوط با عقايد ماني داشت و معتقد بود كه اين خداي خير با خداي شر نبرد كرد و او را مغلوب ساخت و بنابراين اين پرستش غالب واجب است. اين بوندس به ايران سفر كرد و به دعوت پرداخت. اين دين را در زبان پهلوي درست دينان خوانده‌اند. دين مزدك دنباله همين دعوي بوندس و آيين اوست.

بنا به گفته كريستنسن بوندس همان زرتشت خرگان است كه اهل فسا و ايراني بوده است. اكثر منابع نيز پايه‌گذار دين مزدك را شخص ديگري غير از مزدك مي‌دانند كه بعدها عقايد او به وسيله مزدك رواج يافت.

مزدك تحت تاثير تعليمات بوندس يا زرتشت خرگان از آميختن دين ماني و زرتشت و عقايد فلا‌سفه يوناني ديني تازه پديد آورد كه اساس آن بر اصلا‌حات اجتماعي بوده است. وي موفق شد با استفاده از نارضايتي و ناخرسندي عميق مردم جامعه ساساني و با اتكا بر صفات انقلا‌بي، تعليماتش را در مغزها و ذهن مردم رسوخ دهد و باني انقلا‌ب عظيمي در دوره ساساني گردد.

مذهب مزدك، به مذهب ماني خيلي نزديك است زيرا مزدك نيز به اصل نور و ظلمت يا روشنايي و تاريكي اعتقاد داشت; منتهي وي معتقد بود كه روشنايي از تاريكي به كلي جداست، اولي آزادانه و عاقلا‌نه عمل مي‌كند، دومي‌كوركورانه و جاهلا‌نه، مزدك نيز مانند مانوي‌ها كشتن حيوانات و خونريزي را منع مي‌كرد. وي معتقد بود براي رفع ضديت و كينه مردم كه هر دو از تاريكي است، بايد به منشا آن پي برد و منشا آن زن و مال است. براي از بين بردن بدي‌‌هاي مذكور، بايد اين منشا اشتراكي باشد.

معتقدات بنيادي خداشناسي مزدكي را مي‌توان چنين خلا‌صه كرد: 1-‌ اعتقاد به بنيادي كه جدا از دوگانه انگاري زرتشتي يا مانوي نيست. 2‌ -باور داشتن به عناصر سه گانه كه مي‌توان آن را با چهار عنصر يا پنج عنصر مانوي مقايسه كرد. 3-‌ اعتقادبه منزه بودن خداي بزرگ آن گونه كه از فرض دو مدبر خير و شر بر مي‌آيد. 4-‌ عقيده به عالم كبير روحاني كه در جهان خاكي مظهر كوچكي و آدمي‌مظهر كوچكتر آن است. 5-‌ اعتقاد به نيروي نمادي حروف، كلمات و اعداد كه كليدهاي دانش و رستگاري هستند 6-‌ عقيده به اينكه شناخت مكاشفه‌اي ماهيت يا ?راز? دين به دست آمد، تكليف شرعي برداشته مي‌شود و فرامين ديني معني ظاهري خود را از دست مي‌دهند. اين اعتقادات، آيين مزدكي را آشكارا در شمار اديان التقاطي در آورد كه در سده‌هاي نخستين مسيحي با آميزه‌اي از انديشه‌هاي ايراني، بابلي، سرياني و يوناني پديد آمده بود.

پايه و اساس تعاليم مزدك بر اصلا‌حات اجتماعي بود كه مي‌توان آن را يك نوع مسلك اشتراكي دانست. در تعاليم وي، جنبه اجتماعي بيشتر از جنبه ديني و فلسفي مورد توجه بوده است. در نهضتي كه مزدك در زمان قباد پديد آورد، يك رشته درخواست‌ها و نظرهاي اجتماعي ديده مي‌شود. وي معتقد بود كه موجب اختلا‌ف بين مردم دو چيز است: يكي مال و خواسته، ديگري زن و براي فرو خواباندن تناقض و بيزاري و اختلا‌ف، همه مردم بايد از ثروت و همسر برخوردار باشند. همان طور كه مردم از آب و آتش و باد به تساوي بهره مي‌گيرند، بايد از زن و مال نيز به بهره بگيرند. مهمترين جنبه تعاليم مزدك مردم‌گرايي او بوده است.

همان طور كه گفتيم، بوندس كه عقايد مزدك دنباله تعليمات او بود، مدتي در روم بسر برد. مسلم است كه وي تحت تاثير عقايد و اديان تلفيقي كه در آن زمان در روم رواج داشت، از جمله عقايد نو افلا‌طوني قرار گرفته و اين عقايد را به ايران برد و عقايد مذكور در حدود دو قرن در ايران به حيات خود ادامه داد و آنگاه از سوي مزدك بكار گرفته شده و گسترده گشت. چه تعاليم مزدك در برخي لحاظ پيوستگي نزديكي با آموزه‌هاي كارپوكراتس اسكندراني كه در ايام امپراتوري ديوكلسين زندگي مي‌كرد، دارد. تعاليم او احتمالا‌ اصول مزدكي را متاثر ساخته بود.اما بايد به خاطر داشت كه اديان تلفيقي، نظير ديني كه كارپوكراتس آورده بود، خود تا اندازه‌اي از انديشه ديني ايران تاثير گرفته بودند.

فرقه كارپوكرات‌ها كه در سده دوم ميلا‌دي به دست فيلسوف گنوسي كارپوكراتس اسكندراني بنياد گرفت و تا سده ششم ميلا‌دي دوام آورد، از فرق التقاطي و تساوي خواه بود. پيروان او زردشت، فيثاغورث و افلا‌طون را تقديس مي‌كردند و عدالت اجتماعي هسته اصلي فلسفه اخلا‌قي آنها بود. ميان تعاليم كارپوكراتس و مزدكي همانندي‌هاي شگفت آوري به چشم مي‌خورد; آنها اشتراك درخواسته و زن را يك دليل مي‌آورند و جامعه آرماني واحدي را در نظر داشتند و در مورد برداشتن تكاليف شرعي، نگرش يكساني نشان مي‌دادند; علا‌وه بر اين عقيده مزدكيان به خداي بزرگ كه از اراده روزمره جهان بر كنار است و نيز اعتقاد به عرفان كه شالوده رستگاري است در باورهاي كارپوكرات‌ها نيز يافت مي‌‌شود. بنابراين احتمال دارد كه مزدكيان يا در آغاز يا در طي سير تحولشان برخي از انديشه‌هاي خود را از فرقه كارپوكراتي به وام گرفته باشند.

برخي از محققان نظير آلتهايم و اشتيل، انديشه‌‌هاي مزدك را با نظريات فرفوريوس كه وي نيز نماينده فلسفه التقاطي يونان و از پيروان عقايد افلا‌طونيان بود، مربوط دانستند. مي‌توان گفت اديان تلفيقي و بخصوص انديشه نو افلا‌طوني در تفكر مزدك تاثير زيادي داشته است.

در آيين مزدك، عناصري از آيين گنوستيك مانويت، يعني اين ديصان مراقيون و همچنين عقايد و آراي افلا‌طون و پلو تي‌نوس و فيثاغورث نيز ديده مي‌شود.

عقيده مزدك درباره نظام گيتي، به نظريه افلا‌طون درباره عالم مثالي و محسوس شباهت داشت. مزدك معتقد بود كه عالم محسوس مانند عالم روحاني است و امور اين عالم مشابه تصوير حقايق آن عالم است. عقيده وي با عقايد پلوتي نوس نيز مرتبط است. پلوتي نوس قدرت خود را از همه بالا‌تر مي‌گيرد، مزدك نيز نور را جزو عالم محسوس منظور مي‌كند و معتقد است كه نور در كمال آزادي عمل مي‌كند، در حالي كه فعاليت ظلمت اتفاقي و مبتني بر ناداني است.

مزدك اساس تعاليم خود را بر اصلا‌حات اجتماعي و برابري و برادري قرار داده بود. وي به احتمال زياد به نحوي از جمهوريت افلا‌طون نيزمطلع بوده است و مي‌خواست (اصل همه به تساوي) را كه فيلسوف يوناني افلا‌طون براي صنف سربازان در كتاب جمهوريت توصيه كرده بود، براي مردم ايران به اجرا در آورد.

تعاليم مزدك در بين عامه مردم خصوصا فقرا و تهيدستان و روستاييان طرفداران زيادي پيدا كرد. موفقيت موعظه‌هاي مزدك در بين عامه در حقيقت مربوط به وجود شعارهاي اجتماعي (برابري و تساوي) در خلا‌ل آن بود. تعاليم وي منجر به شورش بزرگي در زمان قباد گرديد و در منابع ذكر شده كه مردم وارد خانه‌هاي ديگران شده و هر گونه اموال را تصاحب مي‌كردند و كسي مانع نمي‌شد.

نهضت مزدكيان زيان‌هاي هنگفت مالي به خاندان اشراف وارد كرد. تعليمات مزدك مربوط به اشتراك اموال مستلزم آن بود كه آنچه در تصرف ثروتمندان است به فقرا داده شود. زيرا ثروتمندان فقط بر حسب تصادف آنچه را كه متعلق به همه است در تصرف دارند. قباد پادشاه ساساني در ابتدا پيرو مزدك شد و عقايد او را پذيرفت و در شورشي كه بر عليه اشراف شكل گرفته بود، با وي همكاري كرد.مورخان معتقدندكه وي اميدوار بود به ياري مزدكيان اشراف و روحانيون را ناتوان ساخته و آنان را مهار كند. اين احتمال نيز هست كه پادشاه از جنبش همگاني مزدكيان مي‌ترسيد و براي آنكه تخت و تاجش را از دست ندهد، جسارت دشمني با آنان را نداشت.به هر حال قباد به خاطر پيروي از مزدك، توسط اشراف از سلطنت خلع شد. ولي وقتي كه مجددا به سلطنت مي‌رسد از پشتيباني مزدكيان دست كشيد و در سال 529 ميلا‌دي، قباد بر آن شد كه تا كار مزدكيان را يكسره سازد و پسرش خسرو اين كار را انجام داد. او مزدك و مزدكيان را با نيرنگ به تيسفون آورد و همه آنان را كشت. بدين ترتيب مذهب مزدك پس از اينكه در آغاز مورد قبول واقع گشت، به شديدترين وجهي از آن جلوگيري شد به طوري كه كاملا‌ از بين رفت و ديگر تجديد حيات نكرد. گر چه تعليمات اشتراكي مزدك چندي در سوريه و يونان عده‌اي را جلب كرد ولي برخلا‌ف مذهب ماني هيچگاه در خارج از ايران ريشه ندواند.

    نکته : مزدک بامداد مذهب مانی نور ظلمت

+ نوشته شده در  84/11/28ساعت 12:10  توسط آصف  | 

رد ردپاي زن اسطوره‌اي در سينما(4)

نویسنده: مجيد شاه حسيني

منبع: باشگاه اندیشه، 10/11/84



12- هيولا زنان

بسياري از موجودات عجيب‌الخلقه اساطيري، در حقيقت هيولاي مونّث‌اند. برخي از اين ديو زنان چهره‌اي انساني )ولي خوفناك (دارند. برخي ديگر نيمه انسان و نيمه حيوان‌اند و گروه سوم سراپا هيولايَند؛ با كالبدي كه به هيچ انسان يا حيواني شبيه نيست. اين ديوزنان مصاديق مجسم پليدي‌اند. قوي پيكر‌اند و كريه منظر. جز شَر و پليدي از آنان مصادره نمي‌شود و ذاتاً از خير بي‌بهره‌اند. برخلاف گروه پيشين، هيولاي زنان، ظاهرشان نيز همچون باطنشان زشت و نفرت‌انگيز است؛ ولي گاهي زشتي ظاهر را در وراي حجابي از جمال دروغين پنهان مي‌دارد. برخي از ديوزنان چهره‌هاي متعدد دارند و هر دم به شكلي ظاهر مي‌شوند. فطرتاً بدخواه انسان‌اَند و جز به گمراهي و هلاكت آدمي نمي‌انديشند. در باورهاي بومي اكثر اقوام بشري، ردپايي از آنان مي‌توان يافت. مثلاً در اساطير يونان: «سيلا» (268) هيولازني است كه بالاتنه‌ي او به آدمي مي‌ماند و پايين تنه‌اش از شش سگ درنده تشكيل شده است. اين ديوزن در تنگه‌ي مِسين كمين مي‌كند و هر موجودي كه از آن حوالي بگذرد، توسط سگ‌هاي او شكار مي‌شود. طبق نقل برخي از راويان، «سيلا» ابتدا دختري زيبا و دلفريب بوده كه طي رقابتي عاشقانه مورد حسادت «سيرسه» (ساحر‌ي معروف) قرار مي‌گيرد. «سيرسه» در آب چشمه‌اي كه «سيلا» هر روز در آن آب‌تني مي‌كند گياهي جادويي مي‌ريزد و بر اثر افسون آن گياه «سيلا» به صورت هيولا زني مهيب مسخ مي‌‌گردد. ازآن پس كار «سيلا» كمين‌كردن و شكار موجودات زنده است و در نهايت خود نيز به دست «هراكلِس» شكار مي‌شود.

«اِكيدنه» (269) هيولازن ديگري است مركب از بالاتنه آدمي و پايين‌تنه افعي. زني كه به جاي پا، ‌دمي قطور و طويل دارد و لاجرم به زمين مي‌خزد. او را دختر «گايا» و «تارتار» (دوزخ) مي‌دانند كه در غاري واقع در سيليسي مسكن دارد. كار او اين است كه در كمين مسافرين خسته بنشيند و هرگاه كه به خواب رفتند، ايشان را در كام‌گيرد و ببلعد. از وصلت او با برخي موجودات؛ هيولاهاي تازه‌اي متولد مي‌شوند و سرانجام اين ديوزن مكار توسط «آرگوس» (270) (كه صاحب صد چشم است و برخي چشمان او در حالت خواب نيز بيدارند) شكار مي‌گردد.

هيولاي ديگر: «سِتو» (271) ديوزني دريايي است كه از وصلت «پونتوس» (272) (موج) با «گايا» (زمين) پديد آمده و در پي وصلت او با برادرش «فوركيس» (273) برخي هيولاهاي ديگر («گورگون‌ها» (274) و اژدهاي محافظ سيب‌هاي زرين ) متولد مي‌شوند. از فرجام او ذكري به ميان نيامده است.

«گورگون‌ها» خود، سه ديوزن‌اند كه در اقصي نقاط مغرب‌زمين (مجاور سرزمين اموات) زندگي مي‌كنند. اين سه خواهر: «اِستنو» (275)، «اورياله» (276) و «مِدوزا» (277) نام دارند كه سومين خواهر از همه وحشتناك‌تر است. «مِدوزا گورگون» (278) چشماني شفاف و هراسناك و دندان‌هايي شبيه به گراز دارد. بر سر او به جاي مو، مار روييده است. برخلاف دو خواهر ديگر عمر جاويدان ندارد، ولي آن همه ترسناك است كه هركس به چهره او بنگرد، از فرط وحشت به سنگ تبديل مي‌شود! حتي ايزدان المپ (به استثناي «پوزيدون» كه پدر دو تن از مواليد «مِدوزا» است!) از «گورگون‌ها» مي‌ترسند. برخي بر اين باورند كه «مِدوزا» در آغاز دختري جوان و دلفريب بود به زيبايي موهاي خويش مي‌باليد و به همين دليل مورد خشم خدايان واقع شد. از آن پس چهره‌اي كريه يافت و به جاي مو بر سر او مار روييد. اين‌گونه بود كه بسياري موجودات به مجرد ديدن او تبديل به سنگ مي‌شدند. سرانجام وقتي «پِرسِه» (279) مأمور شكار او شد، به تدبيري كه از «آتنا» و «هرمس» آموخته بود (بي‌آن كه او را ببيند) سر از بدن اين ديوزن خوفناك جدا كرد. نقل است كه پس از كشته شدن «مِدوزا گورگن»، حتی اگر کسی به سر بریده او نیز‌ ‌می‌‌‌نگریست تبدیل به سنگ‌ ‌می‌‌‌شد! به همین دلیل هم «آتنا» سربریده او را بر روی سپر خویش نصب کرد تا در نبرد با دشمنان به کار آید (نمونه ای دیگر از خرد‌ورزی و جنگاوری «آتنا»).

 «دلفینه» (280) هیولازن دیگری است مانند «اِکیدنه» از ترکیب نیم تنه آد‌می ‌‌‌بادم مار پدید آمده است. گویا در قاموس اساطیر‌ ‌میان این دو مخلوق زیبا و خطرناک (زن و مار) نسبتی است! شاید ترکیب اژدها–زن به تقصیر مشترک «زن» و «مار» در رانده شدن «آدم» از بهشت دلالت دارد. باوری خرافی که در عهد عتیق ریشه دارد و مورد قبول اسلام نیست. یا شاید زبان گزنده و زهردار برخی از زنان بیباک چنین تشبیه ناروایی را موجب شده است. به هر تقدیر، در عالم اساطیر، ‌میان «زن» و «مار» نسبتی است که ظهور «اژدها زنان» را در افسانه و اساطیر اقوام و ملل گوناگون سبب گردد.

ازدیگر هیولا زنان: «سیباریس» (281) است که برخی از یونانیان به او «لامیا» (282) نیز ‌می‌‌‌گویند. «لامیا» دختر «بلوس» (283) از اهالی لیبی است که «زئوس» با او نرد عشق‌ ‌می‌‌‌بازد و طبعاً مثل همة معشوقه‌های «زئوس» مورد حسادت و کینه «هرا» واقع ‌می‌‌‌شود. نقل است که هر بار «لامیا» در اثر آ ‌ ‌می‌‌زش با «زئوس» طفلی به دنیا می‌‌‌آورد، «هرا» اسباب هلاکت آن طفل را فراهم ‌می‌‌‌سازد. «لامیا»که از مرگ فرزندانش دل آزرده است به غاری دور پناه‌ ‌می‌‌‌برد و در آنجا به دیو زنی دریایی تبدیل ‌می‌‌‌شود. «هرا» برای آزار بیشتر «لامیا» او را از نعمت خواب نیز محروم‌ ‌می‌‌‌کند. اکنون «لامیا» که به هیولازنی همیشه بیدار تبدیل شده، به مادران صاحب فرزند حسادت ‌می‌‌‌ورزد. مخفیانه به بالین زنان تازه‌زا ‌می‌‌‌رود و نوزادان ایشان را ‌می‌‌‌رباید. دایه‌ها به وسیله او اطفال را ‌می‌‌‌ترسانند و در مورد او روایات گوناگونی نقل ‌می‌‌‌کنند. از جمله این افسانه که او برای خوابیدن، ناگزیر است چشمان ه ‌ ‌می‌‌شه بیدار خود را از حدقه بیرون آورد و در ظرف بالای سرش قرار دهد! فقط در این هنگام است که آزار او به کسی ن ‌ ‌می‌‌‌رسد. در سایر مواقع «لامیا» روز و شب سرگردان و درد کمین نوزادان است. برخی راویان از مرگ او سخن ‌می‌‌‌گویند. حتی در منطقه فوسید چشمه‌ای موسوم به «سیباریس» جاری است که آنجا را محل کشته شدن «لامیا» مي‌دانند.

با کمی ‌‌‌دقت در‌می‌‌‌يابیم که این هیولازن در حقیقت همان «آلِ» ایرانیان و «توتزوکوئی» (284) چین باستان است. مورد اخیر روح زن مرده و بی‌فرزندی است که نوزادان را ‌می‌‌‌رباید. «آل» نیز در فرهنگ عامه، دیوزنی است که علاوه بر ربودن نوزادان، بخشی از احشای شکمی ‌‌‌زنان تازه وضع حمل کرده را ‌می‌‌‌رباید و با دفن کردن آن زیر خاک، سبب مرگ زائو ‌می‌‌‌شود. از دیگران دیوزنان یونانی: «لا‌می‌‌» (285) ها را ‌می‌‌‌توان نام برد؛ جن‌های مؤنثی که به پیکر جوانان ‌می‌‌‌چسبند و خون ایشان را ‌می‌‌‌مکند. به غیر از اساطیر یونان، در اسطوره‌های سایر اقوام باستانی نیز رد پای هیولازنان را بسیار ‌می‌‌‌توان یافت. مثلاً در اساطیر هندی: «کالی» (286) ایزد بانوی سیاه خونریز و جنگاوری است که هر کجا ‌می‌‌‌رود آتش و خون و ویرانی بر جای ‌می‌‌‌گذارد. او را یکی از جلوه‌های متعدد «دِوی» (287) ‌می‌‌‌دانند که آد‌میان و دیوان را تواًمان ‌می‌‌‌کشد! هیولازن دیگر «داکینی» (288) مثل «كالي» خون آشام است و خون آدمیان را ‌می‌‌‌نوشد. «شیتالا» (289) دیوزنی ‌زشت‌رو ‌و مظهر بیماری آبله است. «ماناسه» (290) )خواهر اژدرمار( مظهر نیش مار و مارگزیدگی است و شاید از این منظر به اژدها زنان یونانی شباهتی دارد.

در اسطوره‌های مصر باستان نیز «مِرت سِِجِر» (291) عقرب‌بانوی سرز ‌ ‌می‌‌ن غروب خورشید است. «ساخِمت» (292) دیوزنی است در کالبد یک شیر مونث خون‌ریز که خدای «رع» (293) او را از الهه «هاثور» (294) پدید آورده است. به اراده «رع»، این هیولازن مخوف انسان‌های نافرمان را در بیابان تعقیب ‌می‌‌‌کند و به قتل ‌می‌‌‌رساند. هنگا ‌ ‌می‌‌‌که «ساخمت» به نزد «رع» باز ‌می‌‌‌گردد، از شوق خون آشا ‌ ‌می‌‌‌به وجد آمده و از قتل عام آدمیان به خود ‌می‌‌‌بالد!

در اساطیر کهن ایرانی و در آیین زردشت: «جهیکا» دختر یا به قولی همسر اهریمن است. او را مظهر همه پلیدی و شُرور زنانه ‌می‌‌‌دانند. در آغاز آفرینش، این هیولا زن عامل بسیاری از ویرانی‌هاست و اوست که اهریمن را به دو ‌ ‌می‌‌ن یورش به جهان هستی وا ‌می‌‌‌دارد. «ناهیه» دیوزن دیگری است که آدمیان را از قناعت باز ‌می‌‌‌دارد و آنان را ناراضی و نافرمان ‌می‌‌‌سازد. «پریمتی» دیوزنی پلید و مظهر تکبر است. او را دشمن پاکی‌ها و نیکی‌ها ‌می‌‌‌دانند. «نسوش» نیز دیوزن دیگری است که جسم موجودات زنده را ‌می‌‌‌گنداند و فاسد ‌می‌‌‌کند و به ه ‌ ‌می‌‌ن سبب در شمار پیش‌قراولان مرگ است. بسیاری از پلیدی‌ها (از جمله دروغ) را به او نسبت ‌می‌‌‌دهند. همچنین «پئِریکا» ها، مونثان شروری هستند که با سِحر و ‌جادو آدمیان را ‌می‌‌‌فریبند. رد پای ایشان را در شاهنامه فردوسی (عبور رستم از خوان چهارم و مواجهه با «پیرجادو» که به صورت زنی جوان و زیبا سعی در فریب رستم دارد) ‌می‌‌‌توان یافت.

طبق آن‌چه گفته آمد‌، سینما نیز از بدو پیدایش‌، «هیولازنان» را در چهره‌های گوناگون به تماشا گذاشته است. زنانی پلید و کریه‌منظر که روحشان به تسخیر شیطان درآمده و خود شیطاینی مجسم‌اند. کاراکتر مشهور «وامپیر» (295) (زن خون آشام) از جمله این موارد است. هیولازنان کریه که مانند قرین مذکورش «نوسِفراتو» (296) شب‌ها از گورستان بر ‌می‌‌‌خیزد و خفاش‌سان خون، آدمیانی را که خفته‌اند ‌می‌‌‌نوشد. قربانیان او اگر زنده بمانند خود به خون آشامانی جدید تبدیل ‌می‌‌‌شوند. تمثیلی نمادین که به مسری بودن پلیدی‌ها دلالت دارد.

خون آشامان مونث در تاریخ سینما فراوان‌اند و حتی در واپسین سال‌های قرن بیستم نیز ردپای آنان را در فیلم‌های سینمایی ‌می‌‌‌توان دید («دراکولای برِام استوکر» (297) ساخته‌ي: فرانسیس فوردکاپولا). این هیولازنانِ سینما گاهی محصول دستکاری‌های ژنتیک‌اند («آزمایشگاه وحشت» اثر: جفری اوبرو و استفان کارپنتر) و زمانی مقهور طلسم‌های اهریمنی و جادویی («خواب وحشت» (298) اثر: تونی راندل). گاهی هم خود شیطان مستقیماً پا پیش ‌می‌‌‌گذارد و روح دختری جوان یا زنی ‌میانسال را تسخیر ‌می‌‌‌کند («جن گیر» (299) اثر ویلیام فریدکین و «جن گیر2» (300) ساخته: جان بورمن). هیولازنانی که به تسخیر شیطان در ‌می‌‌‌آیند، ممکن است مانند موارد فوق زشت و کَریهُ‌المَنظَر نباشد، ولی به هر حال اعمال شیطانی از آنان صادر ‌می‌‌‌شود («طالع نحس» (301) ساخته: ریچارد دانر، «زن عنکبوتی» (302) اثر: روی ویلیام نیل و «ماه تلخ» (303) به کارگردانی: رومن پولانسکی) که احتمالاً برخی از آنان در گروه «پَریرویانِ پلید» قرار ‌می‌‌‌گیرند (رک: مبحث قبل).

در ایران نیز برخی فیلمسازان، ناشیانه به این سوژه پرداخته‌اند که از آن ‌میان: «وامپیر، زن عنکبوتی» (مصطفی اسکویی) قابل ذکر است. ولی در مجموع، مواردی از این دست درسینمای ایران بسیار نادرند. اصولاً دیوزنان در سینمای ایران کریهُ المَنظَر نیستند. و پَلَشتی آنان در رفتارشان بازتاب ‌می‌‌‌یابد. دو فیلم: «مفسدین» (امان منطقی) و «مدرسه پیرمردها» (علی سجادی حسینی) مصادیق این مدعایند. لذا هیولازنان ‌زشت‌رو را صرفاً در برخی از فیلم‌های کودکان ‌می‌‌‌توان سراغ گرفت («دزد عروسکها» ساخته، محمدرضا هنرمند).

 

کلام آخر

زن در فرهنگ اسلا‌می‌‌– ایرانی این مرز و بوم ‌جایگاهی رفیع دارد و سال‌هاست که سینمای ایران این جایگاه را به رسمیت نشناخته است. هنوز هم بسیاری از فیلمسازان ایرانی در طراحی شخصیت زنان، آثارشان دچار همان کلیشه‌های برگرفته از سینمای مغرب زمین‌اند که ریشه در اساطیر سایر ملل دارد. حال آن‌که با مرور تاریخ ایران و اسلام و نگاهی دوباره به اساطیر کهن این مرز و بوم بسیاری از زنان اسطوره‌ای را ‌می‌‌‌توان یافت که هر یک الگویی بدیع و ماندگار در جهت شخصیت پردازی سینمایی زنان محسوب ‌می‌‌‌شوند. هنوز سینمای ایران از پتانسیل نهفته در شخصیت زنان اسطوره‌ای شاهنامه )بانوگُشَسب، سیندُخت، تهمینه، رودابه، فَرانَک و فرَنگیس( بهره‌ای نبرده و جای زنان برگرفته از تاریخ ایران واسلام در سینمای ما همچنان خالی است. به امید‌  روزی که فیلمسازان این مرز و بوم با مراجعه به اسوه‌های دینی و اسطوره‌های ‌میهنی خویش؛ فصلی نوین در کتاب «شخصیت پردازی ایرانی» آغاز کنند و پنجره‌ای دیگر رو به اين باغ پر گل و ریحان باز کنند.

 

منابع

1- گریمال- پیر؛ «فرهنگ اساطیر یونان و رم» ج1 و 2، ت: دکتر بهمنش- احمد، چاپ سوم، مؤسسه انتشارات امیرکبیر، تهران1367.

2- آلیگیری- دانته؛ «کمدی الهی» ج1 و2 و 3، ت: شفا– شجاع الدین، چاپ چهارم، شرکت سها‌می ‌‌‌افست، تهران1352.

3- هومر؛ «ایلیاد»، ت: نفیسی- سعید، چاپ نهم، شرکت انتشارات علمی‌‌‌و فرهنگی، تهران 1372.

4- هومر؛ «ادیسه»، ت: نفیسی- سعید، چاپ نهم، شرکت انتشارات علمی‌‌‌و فرهنگی، تهران1371.

5- ویرژیل؛ «انه اید»، ت: کزازی- ‌میرجلال الدین، چاپ اول، نشر مرکز، تهران1369.

6- فنلون؛ «تلماک»، ت: کزازی- ‌میر جلال الدین؛ چاپ دوم، نشر مرکز، تهران1368.

7- برن- لوئیس؛ «اسطوره‌های یونانی»، ت:مخبر- عباس، چاپ اول، نشر مرکز، تهران1375.

8- گاردنر- جین اف؛ «اسطوره‌های رو‌می‌‌»، ت: مخبر- عباس، چاپ اول، نشر مرکز، تهران1375.

9- هارت- جرج؛ «اسطوره‌های مصری»، مخبر- عباس، چاپ اول، نشر مرکز، تهران1375.

10- پیج- آر وای؛ «اسطوره های اسکاندیناوی»، ت: مخبر- عباس، چاپ اول، نشر مرکز، تهران1377.

11- گرین- ‌میرانداجین؛ «اسطوره‌های سِلتی» ت: مخبر- عباس، چاپ اول، نشر مرکز، تهران1376.

12- نوب- کارل؛ «اسطوره های آزتکی و مایایی»، ت: مخبر- عباس، چاپ اول، نشر مرکز، تهران1375.

13- مک کال- هِنریتا؛ «اسطوره های بین النهرینی»، ت: مخبر- عباس، چاپ دوم، نشر مرکز، تهران1375.

14- سرخوش کرتیس- وستا؛ «اسطوره‌های ایرانی»، ت: مخبر- عباس، چاپ دوم، نشر مرکز، تهران1376.

15- گریمال – پیر؛ «اسطوره‌های بابل و ایران باستان»، ت:علی آبادی –ایرج، چاپ دوم، شرکت انتشارات علمی‌‌‌و فرهنگی، تهران1373.

16-پاریندر- جئوفری؛ «اساطیر آفریقا»، ت: فرخی – باجلان، چاپ اول، نشر اساطیر، تهران 1374.

17- کریستی – آنتونی؛ «اساطیر چین»، ت: فرخی – باجلان، چاپ اول، نشر اساطیر، تهران 1373.

18- ایوِنس – ورونیکا؛ «اساطیر مصر»، ت: فرخی – باجلان، چاپ اول، نشر اساطیر، تهران1375.

19- ایوِنس – ورونیکا؛ «اساطیر هند»، ت: فرخی – باجلان، چاپ اول، نشر اساطیر، تهران1373.

20- پیگوت – ژولیت؛ «اساطیر ژاپن»، ت: فرخی – باجلان، چاپ اول، نشر اساطیر، تهران1373.

21-ده اینکار- ‌بالدون؛ «افسانه های هندی»، ت: فرزاد- رزانه، چاپ اول، نشر دنیای نو، تهران1374.

22-روتون – ک ک؛ «اسطوره»، ت: اسماعیل پور- بوالقاسم، چاپ اول نشر مرکز 1378. چ

23- ژیران – ف‌د؛ «فرهنگ اساطیرآشور و بابل»، ت: اسماعیل پور-ابوالقاسم، چاپ اول، انتشارات فکر روز، تهران 1375.

24- ویو – ژ؛ «فرهنگ اساطیر مصر»، ت: اسماعیل پور- بوالقاسم، چاپ اول، انتشارات فکر روز، تهران1375.

25-ژیران – ف‌د؛ «فرهنگ اساطیر یونان»، ت: اسماعیل پور- بوالقاسم، چاپ اول، انتشارات فکر روز، تهران1375.

26- لنسلین گرین – راجر؛ «اساطیر یونان»، ت: آقاجانی- باس، چاپ اول، انتشارات سروش، تهران1368.

27-لنسلین گرین- راجر؛ «افسانه تروا»، ت: آقاجانی- باس، چاپ اول، انتشارات سروش، تهران1368.

28- یونگ –کارل گوستاو؛ «انسان وسمبول هایش»، ت: اکبریان طبرسی- حسن، انتشارات یاسمن، تهران1376.

29- الیاده – ‌می‌‌رچا؛ «اسطوره، رویا، راز»، ت: منجم – ویا، چاپ اول، انتشارات فکر روز، تهران1374.

30- باستید – روژه؛«دانش اساطیر»؛ ت: ستاری- لال، چاپ اول، انتشارات فکر روز، تهران1370.

31- کراپ – الکساندر و . . . ؛ «جهان اسطوره‌شناسی»، ت: ستاری –جلال، چاپ اول، نشرمرکز، تهران1377.

32- کزازی – ‌میرجلال الدین؛ «رویا، حماسه، اسطوره»، چاپ دوم، نشر مرکز، تهران1376.

33- صادقی- فریدون؛ «تروا در کشایش بیداد خدایان»؛ چاپ اول انتشارات فکرروز، تهران1374.

34-ستاری – جلال؛ «اسطوره در جهان امروز»، چاپ اول، نشرمرکز، تهران1376.

35-ستاری- جلال؛ «چهار سیمای اسطوره ای»، چاپ اول، نشرمرکز، تهران1376.

36-جهانگیری- علی؛ «فرهنگ نام‌های شاهنامه»، چاپ اول، انتشارات برگ، تهران1369.

37- مسکوب – شاهرخ؛ «مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار»، چاپ چهارم، شرکت‌های کتاب‌های جیبی، تهران1354.

38- مسکوب – شاهرخ؛ «سوگ سیاوش»؛ چاپ پنجم، انتشارات خوارز‌می‌‌، تهران 1357.

39- ‌می‌‌ر شکاک – یوسفعلی؛ «در سایه سیمرغ»، چاپ اول انتشارات برگ، تهران1369.

40- نایت- آرتور «تاریخ سینما»، ت: دریابندری- نجف، چاپ پنجم، شرکت‌های کتاب‌های جیبی، تهران1371.

41- ناول اس ‌ ‌می‌‌ت- جفری؛ «تاریخ تحلیلی سینمای جهان»، ت: گروه مترجمان، چاپ اول انتشارات فارابی، تهران1377.

42- گوردون- والترکی؛ «درآمدی بر نقد کهن الگویی»، ت: دکتر سخنور- جلال، ماهنامه ادبستان، ش16، ص28.

43- دکتر بهار – مهرداد؛ «اسطوره، بیانی فلسفی با استدلال تمثیلی»، ماهنامه ادبستان، ش2، ص54.

44- دکتر ناظرزاده کرمانی- فرهاد، «روانشناسی و روانکاوی و نظریه های نقد ادبی- نمایشی»، ماهنامه ادبستان، ش30، ص28.

45- کزازی – ‌میرجلال الدین؛ «اسطوره، نمایش بخشی شکوفان از تاریخ اندیشه آدمی‌‌»، ماهنامه ادبستان، ش39، ص28.

46- جانسون – کلر؛ «سینمای زن، یک سینمای ضد سینما»، ت: احمد لاری- ح ‌ ‌می‌‌د، فصلنامه سینمایی فارابی، ش16، ص109.

47- آب پرور- مسعود؛ «اسطوره و سینما»، فصلنامه سینمایی فارابی، ش12، ص175.

48- ویلیامز – لیندا؛ «ساختارهای تخیل زنان»، فصلنامه سینمايی فارابی، ش29، ص68.

49- ه ‌ ‌می‌‌لتن –ای، سی؛ «اصول نظری ‌میت‌ها و ‌می‌‌توس‌ها»، ت: ‌ابراهیمی‌‌- منصور، ویژه نامه سینمایی فارابی (رمانس و ملودرام)، ص63.

50- استاگیر- جانت، «توتم‌ها و تابوها، مفاهیم در سکوت بره‌ها»، ت: اسلا‌می‌‌- مازیار، مجموعه مقالات فارابی (نظریه های زیباشناسی فیلم)، ص 325

 

بانويس‌ها

1)سوره‌ي انعام – آيه 25

2)سوره‌ي ابراهيم – آيه 24

Mythology (3

Carl G. Jung(4

Archetypes(5

Collective Unconscious(6

Personal Unconscious(7

8)Gaia (Gea – geo)

9)Ouranos

10)Titans

11)Titanides

12)Geants

 13)Cyclopes

14)Hecatonchires

15)Erinyes

16)Monsters

17)Tartarus (Tartare)

18)Rhea (Cybele)

19)Cronos (Saturn)

20)(Zeus (Jupiter

 21)(Demeter (Ceres

22)Persephone (Proserpine)

 23)(Hades (Ceres

24)Prithivi

25)Aditi

26)Nukua

27)Izanami

28)Atum

29)Tefnut

30)Antum

31)Aruru

32)Nanabuluko

33)Ala

34)(Heracles (Hercules

 35)Alcyonee

36)The Grapes ofWrath (1940)

37)(How Green Was My Valley (1941

38)Eleni (1985)

39)Amalthee

40)Caphira

 نکته : هنر سینما زنان اسطوره نمایش

+ نوشته شده در  84/11/28ساعت 12:9  توسط آصف  | 

رد ردپاي زن اسطوره‌اي در سينما(3)

نویسنده: مجيد شاه حسيني

منبع: باشگاه اندیشه، 9/11/84



10- زنان جنگاور و نيرومند

در اين الگوي اساطيري، قهرمانان زن پا جاي پاي مردان مي‌گذارند و با انجام اعمالي مردانه به كمال مي‌رسند. تو گويي زنان جهت دستيابي به كمال، جز تهي شدن از هويت خويش و پذيرفتن هويت مردانه چاره‌ي ديگري ندارد. در جهان‌بيني اساطيري موجود ضعيف محكوم به فنا و نابودي است، ناگزير براي باقي ماندن بايد قوي بود و قوت و قدرت صفاتي است كه با جنسيت مردانه عجين شده است. پس زنان هم براي «باقي ماندن» بايد مرد صفت باشند. موجوداتي خشن و بي‌رحم كه به قوت بازوي خويش موانع را از سر راه برمي‌دارند. پيش از اين در مبحث: زنان مجرد به ايزدبانويِ يوناني: «آتنا» و «آرتميس» اشارتي رفت. با مروري بر اساطير يونان به وضوح درمي‌يابيم كه اين دو ايزد‌بانو (با وجود صفات فراوان) بيشتر به دليل قدرت جنگاوري و چالاكي، مورد احترام مردم آن روزگار بوده‌اند! همچنان كه در دومين نبرد تيتان‌هاي المپ با ژئان‌ها، در حالي‌كه برادر ايشان: «آرِس» (مظهر جنگ) به دست ژئان‌ها اسير شده، اين دو ايزدبانو در ميدان جنگ گرد و خاك‌ها مي‌كنند و برخي ژئان‌ها توسط ايشان نابود مي‌شود! شايد از اين رو يونانيان نام «آتنا» را بر پايتخت خويش نهاده‌اند كه خرد و قدرت او را توأمان مي‌ستايند. از ديگر جاودانان مؤنثي كه واجد صفات مردانه‌اند، مي‌توان به: «اورا» (211) (دختر بادپايِ «للانتوس» (212))، «انيو» (213) (ايزدبانوي جنگ و همسر «آرس»)، «بيا» (214) (مظهر شدت و خشونت) و بالاخره: «نايك» (215) (ايزد بانوي ظفر و پيروزي) اشاره داشت. قابل توجه آن كه اكثر ايشان در ميادين نبرد از ملازمين ركاب «آرس» محسوب مي‌شوند و مطيع فرامين اويَند. در اساطير يوناني زناني از اين دست صرفاً در زمرة جاودانان نيستند و در ميان آدميان نيز سلحشور و جنگاور به وفور يافت مي‌شوند. از جمله «آمازون‌ها» (216) كه در سرزمين وحشي شمال درياي سياه مي‌زيسته‌اند. آمازون‌ها زناني سلحشوراند كه به «آرس» (خداي جنگ) نسب مي‌برند و «آرتميس» (ايزد بانوي شكار) را مقتداي خويش مي‌دانند. ايشان در كاربرد سلاح و تيراندازي با كمان و پرتاب زوبين مهارت فراوان دارند و جنگجوياني نيرومند‌اند. هيچ مردي حق ورود به سرزمين آمازون‌ها را ندارد، مگر آن كه براي برخي كارهاي پست و دشوار احضار شده باشد. به فرمان ملكه، زنان آمازون سالي يكبار با مردانِ سرزمين‌هاي مجاور آميزش مي‌كنند و دوباره به سرزمين خود باز مي‌گردند. پس از طي دوره‌ي بارداري و وضع حمل، نوزادان پسر را مي‌كشتند و فقط دختران را در جامعه بَدَوي خويش پرورش مي‌دهند. دختران را از همان كودكي با فنون رزم آشنا مي‌كنند و كاربرد سلاح را به ايشان مي‌آموزند. پس از بلوغ يكي از سينه‌هاي دختران را مي‌برند تا استفاده از تير و كمان و زوبين برايشان آسانتر باشد (تشبه به مردان توام با نوعي فمينيسم افراطي!) به همين دليل نيز ايشان را «آمازون» (217) (زنان فاقد پستان) مي‌نامند. «آمازون‌ها» تشنه‌ي نبرداند. يك بار در زمان ملكه «هيپوليت» (218) در كشور خود با «هركول» مي‌جنگند و بار ديگر تحت فرماندهي ملكه «پِنتسيله» (219) در سرزمين «تروا» به سپاه يونان حمله مي‌كنند و در همين نبرد است كه «پنتسيله» به دست پهلوان يوناني «آشيل» كشته مي‌شود. در اين دو نبرد «آمازون‌ها» شكست مي‌خورند. ولي در دو نبرد ديگر (به فرماندهي «ميرينا» (220)) بر «آتالانت‌ها» و «گورگن‌ها» غلبه مي‌كنند و پيروز مي‌شوند.

از ديگر زنان سلحشور: «آتالانت» (221) نديمه بادپاي ِ«آرتميس» است. لذا طبق رسمي كه از پيش از اين گفته آمد ناگزير از حفظ بكارت خويش است و به همين دليل هم براي خواستگاران فراوانش شرط غريبي تعيين مي‌كند: خواستگاران او فقط وقتي به وصال اين زيباي جنگجو خواهند رسيد كه در مسابقه دويدن او را شكست دهند و در غير اين صورت كشته خواهد شد! بسياري از عشاق سينه چاك در اين مسابقه مرگ شركت مي‌جويند و در فرجام، مغلوب و سرافكنده به زوبين «آتالانت» كشته مي‌شوند. فقط «هيپومِنِس» (222) زيرك است كه به امداد ايزدبانوي عشق (آفروديت) و سيب‌هاي زرين عشق را به زمين مي‌ريزد و «آتالانت» هر بار مي‌ايستد و سيب دلفريب را براي خود برمي‌دارد. اين مكث‌هاي ناخواسته موجب شكست او در مسابقه مي‌شوند و ناگزير به ازدواج با رقيب گردن مي‌نهد. ولي هنوز چيزي از اين وصلت نگذشته كه هر دو مورد غضب «زئوس» و «آرتميس» قرار مي‌گيرند و به صورت دو شير نر و ماده مسخ مي‌شوند. امروز هم نام اين زيباي جنگجو را بر يكي از ايالات آمريكا مي‌توان يافت.

از ديگر ملتزمين بادپاي «آرتميس»: «بريته» و «بريتو مارتيس» را مي‌توان نام برد كه هر دو شكارچي بودند و هردو براي حفظ بكارت خويش خود را به دريا افكندند. يا شاهزاده «كاميل» (223) كه پدر تاجدارش «متابوس» (224) او را وقف آستان «آرتميس» كرد و از اين رو دختري جنگجو و شكارچي بار آمد. اين دوشيزه‌ي سلحشور نيز سرنوشت تلخي داشت و در نبرد با «اِنه» (225) به دست «آرونس» (226) كشته شد. يا «كاليستو» باكره‌ي نگون‌بخت كه پيش از اين به فرجام تلخ او اشارتي رفت. همچنين «كانيس» (227) بانويي كه مورد علاقه «پوزيدون» خواهش «كانيس» را اجابت كرد و اين بانوي تغيير جنسيت يافته (با نام مردانه «كانه» (228)) در نبرد با «سانتورها» شركت جست. «سانتورها» كه به قتل او توفيق نمي‌يافتند و سلاحشان نيز بر اين حريف رويين‌تن كارگر نمي‌شد، با تنه درخت به او حمله بردند و سرانجام او را زنده به گور كردند. از ديگر زنان سلحشور در اساطير يونان: «فيداليا» (229) ملكه بيزانس را مي‌توان نام برد كه دوبار در غياب همسرش فرماندهي زنان شهر را عهده‌دار شد و در مقابل مهاجمين خارجي از بيزانس دفاع كرد.

در اساطير ملل ديگر نيز زنان سلحشور كم نيستند. در مصر باستان: «نيت» (230) ايزدبانوي جنگ است و از كهن ترين ربه‌النوع‌ها به شمار مي‌رود. در اسطوره‌هاي سلتي: «ماخا»، «بدو» و «موريگان» سه الهه جنگ‌اند. اين سه ربه‌النوع پيوند نزديكي با جانوران دارند و مي‌توانند به حيوانات مختلف تبديل شوند. در اساطير آشور و بابل، «سميراميس» همسر «نينوس» ملكه‌ي جنگاوري است كه به هندوستان لشكر مي‌كشد و پيشاپيش سپاهيان خويش با فوج فيل سواران هندي نبرد مي‌كند.

در اساطير اسكانديناوي نيز از «ديدون» (231) ملكه‌ي كارتاژ به صفات: خردمندي و سلحشوري ياد مي‌شود. در شاهنامه‌ي فردوسي، دو زن را به اين صفت مي‌شناسيم. يكي: «گرديه» خواهر بهرام چوبين كه زني بي‌باك است و در نبردي تن به تن «طورگ» برادر خاقان چين را به قتل مي‌رساند. ديگري: «گُرد آفريد» دختر «گژدهم» كه همراه پدرش ساكن دژ سفيد است. او زني سلحشور و سواركار است و در مَصاف با مهاجمين به دژ سفيد (ازآن جمله: «سهراب» پسر «رستم» ) هنرنمايي‌ها مي‌كند.

جان‌كلام؛ بر اساس اين الگو‌ي رايج اساطيري است كه بسياري از شخصيت‌هاي زن در عالم سينما پديد مي‌آيند. كاراكتر «زن مسلح» (232) (تلفيقي از الطاف و خشونت) از همان روزهاي آغازين سينما كشف مي‌شود و به عنوان الگويي جذاب و پولساز به كرّات مورد استفاده قرار مي‌گيرد. همچنين زنان خشن و مرد صفتي كه مسلح نيستند، ولي به قوت بازو مردان را از ميدان به در مي‌كنند، به تدريج به پرده سينما جان مي‌گيرد. فيلم‌هايي نظير: «گربه‌ي كوهستان» (233)( ارنست لوبيچ)، «يك بليت به تاماهاك» ‌(234) ( ريچارد سيل)، «كابوس خيابان اِلم» (235) (رني هارلين) و بالاخره ‌تريولوژي: «بيگانه» (236) (رايدلي اسكات، جيمزكامرون، ديويد فينچز) با بازي درخشان «سيگورني ويوِر» (237)؛ مصاديق اين رويكرد دوگانه‌اند.

در سينماي ايران نيز دختران بزن‌بهادر و مرد‌نما در فيلم‌هاي: «دختري از اصفهان» (گرجي عباديا)، «شمسي پهلوون» و «قهرمان قهرمانان» (هر دو فيلم از: سيامك ياسمي)، «دختران با معرفت» (امين اميني) و «گردن كلفت» (سعيد كاميار) هر يك به نوعي نمايانگر خشونت زنانه‌اند. پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران نيز ردپاي اين قبيل زنان را همچنان در سينماي ايران ‌مي‌توان دنبال كرد. با اين تفاوت ‌كه اين بار زنان محجبه اسلحه به دست مي‌گيرند و دوشادوش مردان با متجاوزين مي‌جنگند. فيلم‌هايي از قبيل: «دل و دشنه» (مسعود جعفري جوزاني)، «رافعي» (محمد رضا اعلامي)، «آرايش مرگ» (افشين شركت) و «آتش پنهان» (حبيب كاوش) مصاديق اين مدعايند. ظاهراً اين رويكر اسطوره‌اي به غير از سينماي مغرب‌زمين (آمريكا و اروپا) در سينماي آسيا (هند و پاكستان) نيز نمود فراوان دارد و كيست كه نداد در اين قبيل كشورها، زنانِ مظلوم تا چه حد اسير سلطة مردان‌اند؟ با اين همه سينما به راه خويش مي‌رود و همچنان مردان را از قدرت جسماني زنان بر حذر مي‌دارد!

 

11-زن؛ مظهر حسادت، حيله و جادو

در اين رويكرد اساطيري، زن موجودي بدخواه، كينه‌توز و شرير معرفي مي‌شود. موجودي پَلَشت و ناسپاس كه (همچون ابليس) نه از سَرِ جبر و جهل كه با: عقل و حَزم و عَزم مروّج پليدي‌هاست. در اين رويكرد، زن نيمة تاريك شخصيت انسان است. موجودي كه سعادت ديگران موجب آزار اوست و آسايش خود را در آزار مردمان مي‌جويد. خوشبختي ديگران را برنمي‌تابد و مردم را مغموم و گرفتار مي‌پسندد. اگر دل و عقلي هم دارد، دلش كانون نفرت و حسادت است ‌و عقلش انبان حيله و تزوير.

همچون مار خوش خط و خال، ظاهري زيبا و باطني كريه و زشت دارد. دورويي و تزوير آيين اوست. بدخواه و بدانديش است و براي بدبخت كردن مردمان زماني به نيرنگ و فريب و گاهي به سِحر و جادو متوسل مي‌شود. چنين زني كابوس اساطير و ردپاي او را در اساطير كهن بيشتر اقوام و ملل مي‌توان سراغ گرفت. در اساطير يونان: «آتِه» (238) (تجسم خطا) و «اِدريس» (239) (مظهر نفاق) هردو موجوداتي مونث و پليد‌اند. بروز بسياري از فجايع و جنگ‌ها (از جمله نبرد «تروا») را به اين دو نسبت مي‌دهند. در ماجراي تولد «هراكلِس»، (به تحريك «هِرا») «آته» با پرحرفي و دورويي «زئوس» را فريب مي‌دهد و «زئوس» او را از آسمان به زمين پرتاب مي‌كند. «آته» بر فراز تپه‌اي فرود مي‌آيد كه بعدها «تپه‌ي خطا» نام مي‌گيرد و شهر «تروا» در همان مكان ساخته مي‌شود. نقل است كه «زئوس» ديگر«آته» را به جمع خدايان المپ راه نداده، لاجرم «خطا» فقط نصيب بشر مي‌شود. ازآن پس «آته» پاهاي خود را (بي آنكه انسان‌ها متوجه او شوند) بر سر آدميان مي‌گذارد و فقط به اين ترتيب راه مي‌رود. او بر هر سوي كه پاگذارد صاحب آن سر مرتكب خطا مي‌شود.

«اِريس» (يا نفاق) نيز داستان متشابهي ‌دارد. زن بالداري كه او را دختر«شب» (240) مي‌دانند و كارش نفاق و دوبه‌هم زني است. يك روز «اريس» از آسمان سيب‌ زريني به زمين مي‌اندازد و ميان سه تن از ايزد بانوان المپ («هرا»، «آتنا» و آفروديت») بر سر تصاحب آن سيب‌ رقابتي در‌مي‌گيرد. و در نهايت قرار مي‌شود هركه زيباتر است صاحب آن سيب باشد. براي رعايت بي‌طرفي، يكي از آدميان («پاريس» پسر «پريام» (241) پادشاه «تروا») را به حَكَم برمي‌گزينند و هر سه رقيب در شمايل انسان جمال خود را بر او عرضه مي‌دارند. «پاريس» بي‌درنگ «آفروديت» را به عنوان زيباترين ايزدبانو انتخاب مي‌كند و سيب ‌زرين به او تعلق مي‌گيرد. ‌(در دنياي ظاهراً متمدن امروز نيز انتخاب ملكه وجاهت و تقديم‌ گوي ‌زرين ‌به او، كنايه‌اي از همان انتخاب معروف «پاريس» است.) به هر حال «هِرا» و «آتنا» كينه‌ي «پاريس» را به دل مي‌گيرند و متقابلاً «آفروديت» او را در ربودن «هِلن» همسر «مِنلاس» (كه زيباترين زن آن روزگار است.) ياري مي‌رساند. حاصل آن‌كه اقدام منافقانه «اِريس» در نهايت به بروز جنگ خونين «تروا» مي‌انجامد. در اين ماجرا حتي ايزدان المپ نيز بازيچه «اريس» قرار مي‌گيرند و عملاً در نبرد «تروا» دخالت مي‌جويند و ايزدان ديگر نيز به همين طريق به نفع يكي از طرفين نزاع اعلام موضع مي‌كنند. از اين رو نبرد «تروا» (كه عملاً جنگ ميان خدايان است) ده سال به طول مي‌انجامد و خون‌هاي بسياري به زمين مي‌ريزد. نتيجه آن كه فتنه‌ي چند موجود مؤنث («آته»، «اريس»، «هرا»، «آتنا»، «آفريديت» و «هلن») عملاً آتش جنگ را بر مي‌افروزد.

«هرا» همسر «زئوس» نيز طبق آن‌چه پيش از اين گفته‌ آمد از حسادت و نيرنگ ‌بهره فراوان دارد. به همسران ديگر «زئوس» حسادت مي‌ورزد و از فرزندانشان بي‌رحمانه انتقام مي‌گيرد. حتي گاهي بر خوشبختي انسان‌ها نيز حسد مي‌ورزد و ميان زنان و شوهرانشان اختلاف ايجاد مي‌كند. داستان «پولي تكنوس» (242) و زنش«آئدون» (243) از جمله‌ي آن موارداند. زوج خوشبختي كه طبق ادعايشان از «هرا» و «زئوس» نيز خوشبخت‌تراند و به همين دليل هم مورد خشم «هرا» واقع مي‌شوند. «اريس» به دستور «هرا» ميان اين زوج خوشبخت نفاق مي‌افكند و آتش اختلاف را بر مي‌افروزد. «آئدون» كه اكنون به زني شيطان صفت تبديل شده از فرط خشم و حسادت، فرزند خودش «ايتيس» (244) را مي‌كشد و به عنوان غذا به شوهرش «پولي تكنوس» مي‌خورانَد! ‌سرانجام اين زوج نگون‌بخت به صورت دو پرنده مسخ مي‌شوند و «آئدون» كه به بلبل تبديل شده؛ تا ابد در غم فرزند نوحه‌سرايي مي‌كند.

برخي از ملازمان و نديمه‌هاي «هرا» نيز صفاتي پليد دارند و از اين منظر مشابه اويند. از جمله: «لارا» (245) (يا «لا لا» )پري سخن‌چيني كه اخبار محرمانه «زئوس» را نزد همسرش «هرا» فاش مي‌كند و به همين دليل هم مورد غضب «زئوس» واقع مي‌گردد. «زئوس» زبان اين موجود سخن‌چين و فتنه‌گر را از حلقوم بيرون مي‌آورد و او را به «تارتاروس» تبعيد مي‌كند.

در ميان انسان‌ها نيز اين قبيل زنان فراوان‌اند. از آن جمله: «كليتم نستره» همسر «آگاممنون» كه حكايات او پيش از اين گفته آمد. يا «كومائتو» (246) دختر ناسپاس «پترلاس» (247) پادشاه «تلبوئن‌ها» (248) كه به پدر خيانت ورزيد و با دشمن او «آمفيتريون» (249)همكاري كرد. نقل است كه به امر «پوزيدن» رب‌النّوع دريا، تار موي زريني در سر «پترلاس» روييده بود كه ضامن شكست‌ناپذيري و پيروزي او در تمامي نبردها ‌محسوب مي‌شد. «كوماتئو» كه دلباخته «آمفيتريون» بود، راز پدر را دريافت و با بريدن آن تار موي سحرآميز مقدمات پيروزي معشوق و نابودي پدرش را فراهم ساخت. با اين حال «آمفيتريون» تسليم عشق او نشد و پس از غلبه بر «پترلاس» اين دختر خيانتكار را كشت.

در اساطير يونان، از زنان ساحره و جادوگر نيز سخن به ميان‌آمده است كه بر خلاف باور مرسوم، پيرزناني كريه و زشت منظر نيستند؛ بلكه زيبا روياني مكار و دلفريب‌اند. سر سلسله‌ي ايشان: «هِكات» (250)، دختر «پرسس» (251) و «آستريا» است كه نواده‌ي دو تن از تيتان‌هاي نسل اول («كريوس» (252) و «كوئوس») محسوب مي‌شود. اين ايزدبانو از ملازمين «آرتميس» است و اختيارات فراواني از جانب «زئوس» به او واگزار شده.

«هِكات» را مخترع فن جادوگري مي‌دانند و از معدود زنان ساحره‌اي است كه قدرت خويش را براي مقاصد پليد به كار نمي‌گيرد. ولي مريدان و پيروان او معمولا زناني موذي و خطرناك‌اند. مثلاً: «سيرسه» (253) خواهر «آئيس» كه در جزيره‌اي دوردست و در قصري با شكوه زندگي مي‌كند؛ اين افسونگر خطرناك با زيبايي خويش مسافرين جزيره را مي‌فريبد و به قصر خويش مي‌برد. ابتدا به شايستگي از ايشان پذيرايي مي‌كند و سپس شرابي جادويي به آنان مي‌نوشاند. سپس به يك اشارة چوبدست خويش مسافرين نگون‌بخت را به صورت حيوانات مختلف مسخ مي‌سازد و از اين رو اصطبل‌هاي او پر از جانوران گوناگون است. برخي از يونانيان ‌هنگام مراجعت از نبرد «تروا» در اين جزيره فرود مي‌آيند و به دام «سيرسه» گرفتار مي‌شوند. فقط «اوديسه» (يا همان «اوليس») پهلوان خردمند يونان است كه به امداد «هِرمِس» از مكر «سيرسه» در امان مي‌ماند و طلسم او را باطل مي‌سازد.

«سيرسه» برادرزاده‌اي به نام «مِدِئا» دارد كه او نيز ساحره‌اي زبردست و زيبارويي خطرناك است. او به پدرش («آئتس» حاكم كلشيد) خيانت مي‌كند و با «ژازون» كه در پي پوست قوچ زرين مخفيانه به كلشيد آمده، همداستان مي‌شود. «مِدِئا» به كمك اوراد و افسون‌هاي خود، اژدهايِ حافظ پوست زرين را به خواب فرو مي‌برد و «ژازون» با استفاده از فرصت، پوست زرين را مي‌ربايد. سپس هر دو از كلشيد مي‌گريزند. از آن پس «مدئا» افراد زيادي را به قتل مي‌رساند! ابتدا برادرش «آپسيرتوس» را تكه تكه مي‌كند و در سر راه پدر مي‌ريزد تا از تعقيب او دست بردارد. سپس به تمهيدي « پلياس» (254) پادشاهِ يولكوس را به طرز فجيعي مي‌كشد. تا آن‌گاه «كريون» (255) پادشاه كرنت و دخترش را (كه قرار بود به ازدواج «ژازون» در آيد) به نيروي جادو در آتش مي‌سوزاند. بعد فرزنداني را كه در اثر وصلت با «ژازون» به دنيا آورده در معبد «هرا» قرباني مي‌كند و دوباره به كلشيد مي‌گريزد! در آنجا هم عمويش را كه غاصب سلطنت پدري است به قتل مي‌رساند! سرانجام جاودانه مي‌شود و به بهشت اليزه مي‌رود و در آنجا با «آشيل» (كه پس از مرگ به خيل جاودانان پيوسته) ازدواج مي‌كند!

از ديگر زنان پليد در عرصه اساطير: «تهمت زنان» و «دروغ بافان» اند كه پاكان را به بي‌عفتي و ناپاكي متهم مي‌دارند. در اساطير يونان: «فيلو نومه» (256) را به اين صفت پليد مي‌شناسيم. نقل است كه وقتي «سيكنوس» (257) پسر «پوزيدون» و حاكم شهر كولونس نخستين همسر خود «پروكليا» (258) را از دست داد، با «فيلونومه» ازدواج كرد. «سيكنوس» از اولين همسر خود پسري به نام «تِنِس» (259) داشت كه «فيلونومه» به او دل باخت و طالب وصال او شد. ولي «تنس» عشق نامادري را ناپاك دانست و به او اعتنايي نكرد. «فيلونومه» نيز از فرط خشم و حسادت به نزد «سيكنوس» رفت و «تنس» را متهم ساخت كه قصد تجاوز به او داشته است. «سيكنوس» ادعاي دروغ «فيلونومه» را باور كرد و «تِنِس» بي‌گناه را در صندوقي به دريا انداخت. صرف‌‌نظر از سرنوشت متفاوت «تنس» با «سياوش» و «يوسف» (ع) شباهت شخصيت «فيلونومه» با «سودابه» (در شاهنامه) و «زليخا» (در قرآن) آن همه است كه مخاطب را به اعجاب وا مي‌دارد. از همين جا در مي‌يابيم كه ‌اساطير كهن، بسياري از شخصيت‌ها و الگوهاي روايي خود را از اديان الهي اِخذ كرده‌اند (رك:مقدمه كتاب).

در اساطير ايران، «شيرين» همسر «خسرو پرويز» نيز در زمرة زيبارويانِ زشت كردار است. زيرا پس از ازدواج «خسرو» با «مريم» دختر قيصر روم، «شيرين» وجود رقيب را برنمي‌تابد و او مسموم مي‌كند. اين‌گونه است كه با مرگ «مريم»، «شيرين» نيز به جَرگة ‌زيبارويان ‌قاتل مي‌پيوندد. تمام زناني كه در اين فصل به آنان اشارتي رفت، با وجود تفاوت‌‌هاي فراوان در يك صفت مشترك‌اند و آن: «زيبارويي» در عين «زشتخويي» است. همين دو رنگي و تفاوت ميان ظاهر و باطن است كه ايشان را از «هيولاي زن» ها (زشترويانِ زشتخو) متفاوت مي‌دارد.

طبيعي است كه سينما نيز از اين‌ رويكرد اسطوره‌اي نسبت به زن دور نماند و از همان آغاز، زنان حَسود، نيرنگ باز و جادوگر به فيلم‌هاي سينمايي راه يافتند. زيباروياني شيطان صفت كه با زيبايي ظاهر و رفتار زشتشان، تقابلي جذاب از خير و شر ‌را به تماشا مي‌گذاشتند. فيلم‌هايي مانند «زن وسوسه‌گر» (260) (موريس استيلر)، «شيطان يك زن است» (261) (ژوزف فون اشترنبرگ)، «سامسون و دليله» (262) (سيسيل ب دوميل)، «زن عجيب» (263) (ادگارجي اولمر)، «شيطان و تن» (264)  (لوئيس بونوئل)، «شيطان صفتان» (265) (هانري ژرژ كلوزو)، «شيطان و راهبه»(266) ( يژي كاوالوويچ) و بالاخره «مادر آدمكش» (267) (جان واترز) هر يك به نوعي نمايانگر پري‌ رويان پليد و زنان سنگدل و خطاكاراند. در سينماي ايران نيز فيلم‌هاي: «شب بيست‌ونهم» (حميد رخشاني) و « اهريمن زيبا» (اسماعيل كوشان) معرّف چنين زناني هستند.

 نکته : هنر سینما زنان اسطوره نمایش

+ نوشته شده در  84/11/28ساعت 12:8  توسط آصف  | 

تطور در انديشة سياسي اسلام

نویسنده: هادي صبا

منبع: همشهری دیپلماتیک، شماره 84

 در ميان اديان الهي فقط اسلام است كه اولاً داراي انديشة سياسي بوده و ثانياً اين انديشه روند تكاملي خود را در گذر تاريخ طي كرده است. اختلاف مذاهب و ظهور مشربهاي فكري متفاوت نه تنها به عنوان يك مانع بر سر اين روند عمل نكرده، بلكه زمينه اي براي پويايي اين فرايند بوده است. بررسي موشكافانة تاريخ انديشة سياسي اسلام نشان مي دهد كه اولاً شرايط در پديدار شدن ايده هاي نو و يا ظهور مشرب هاي فكري بسيار مؤثر بوده و ثانياً جريانهاي فكري مختلف اسلامي تأثير و تأثر متقابلي بر يكديگر داشته اند. انديشه پردازان خود نيز از اين دو اصل تأثير پذيرفته اند. شرايط محيطي و همچنين تقابل و يا تعامل با انديشه هاي ديگر دو عامل بسيار مهم در ظهور تفكرات اسلامي بوده اند. نمي توان جريانهاي فكري مختلف اسلامي را در يك مجموعه به شمار نياورد، زيرا همواره دستاوردها و يا خسارتهاي هر يك از آنها ديگران را نيز از خود متأثر مي نموده است.

خيزشهاي اسلامي و يا بهتر بگوئيم مجموعة آنچه در چارچوب جنبش بيداري اسلامي تعريف مي شود، در دو سدة اخير از چنين ارتباط ارگانيكي با يكديگر برخوردار بوده اند. قدرت گيري جنبش بيداري در يك كشور اسلامي موجب مي گرديد تا در ديگر كشورها نيز توانائيهاي نهفته به حركت درآيند يا جنبش ديگري به صحنه درآيد. جنبش مادر دچار افول مي گرديد ليكن حركتي كه از آن الهام گرفته است با قدرت در صحنه حاضر مي شود و با اندك تغييراتي در مشي و يا توجه به عنصر بومي به حركت خود ادامه مي دهد.

نكتة جالب توجه در اين روند آن است كه علي رغم وجود حساسيتهاي مذهبي، قومي و قبيله اي ميان مسلمانان، هيچ يك از آنها در دوسدة اخير به عنوان مانع در نقل و انتقال انديشه عمل نكرده اند و الگو گرفتن از تجربه هاي موفق به عنوان يك عادت و اصل جاري در ميان مسلمانان همواره برقرار بوده است. ناگفته نماند كه رقابت نيز اغلب به الگوگيري منجر مي شده است. بدين صورت كه مثلاً براي گرفتن پرچم اسلام خواهي و يا رهبري مسلمانان از دست رقيب، برخي جريانهاي اسلامي ديگر ناچار همان شعارها را پيشه ساخته و گاه از آن فراتر مي رفتند تا بتوانند مقبوليت خود در ميان ملتها را تضمين كنند.

 

جنبش اسلامي در آستانه پيروزي انقلاب

از زمان صفويه تاكنون، ايران همواره به عنوان كشور مادر براي جهان تشيع عمل مي كرده است. لذا بررسي جريانهاي مختلف شيعي به ناچار ما را به بررسي شرايط در داخل كشور مي كشاند كه از نظر خوانندگان گرامي چندان پنهان نيست.

اما در مورد اهل تسنن مي توان گفت كه قرن بيستم با دو جريان اصلي همراه است كه اغلب در تضاد با يكديگر ظاهر شد و هرگاه به عنوان دو جريان با برخورداري از پيشينه اي كه ادعاي انقلابي گري دارد همسو و يا تكامل گر عمل مي نموده اند. اخوان المسلمين و سلفي ها كه در وهابي هاي عربستان سعودي تجلي مي يافتند. ديگر جريانها و مشربهاي فكري اسلامي سني حتي اگر مستقل بوده باشند، الهام گرفته از اين دو بوده و يا در فلك آنها در چرخش بوده اند.

وهابيت از آن روي در جهان اسلام قدرت گرفت كه توانست به عنوان يكي از دو پايه حاكميت در عربستان سعودي شناخته شود. تسلط بر مكه مكرمه و مدينة منوره به خودي خود كافي است تا يك جريان بتواند مشروعيت لازم براي تحرك در جهان اسلام را به دست آورد تا چه رسد به آنكه قدرت اقتصادي عظيم عربستان نيز امكان تحرك بيشتري را براي آن فراهم آورد. جريان وهابيت در آستانه پيروزي انقلاب اسلامي گرچه در برابر ظلم صهيونيستها موضع گيري  مي كرد ولي به دليل رابطه استراتژيك عربستان و آمريكا در يك هم پيماني مستحكم با آمريكا قرار گرفته بود. و سلفي گري ماركسيسم را دشمن اصلي به شمار مي آورد و براي كمك به مسلماناني كه تحت ظلم متحدين آمريكا قرار داشتند، صرفاً به دعا اكتفا مي كرد بي آنكه هيچ حركت عملي را در دستور كار خود قرار دهد.

جريان ديگر يعني اخوان المسلمين در حقيقت فراگيرترين جنبش روشنفكري اسلامي به شمار مي آيد كه امتداد روند بيداري اسلامي است. اخوان المسلمين كه در نيمة اول قرن بيستم ظهوري پراقتدار داشت، به دليل سركوب از سوي جريانهاي پان عربيست تا حد زيادي صحنه را ترك كرده بود. اخوان نيز همچون سلفي ها، ماركسيسم را خطر اصلي براي جهان اسلام به شمار مي آورد و همة فعاليتهاي خود را بر اين اساس برنامه ريزي مي كرد. جهاد مسلحانه بر عليه دشمنان كه روزگاري در ابتداي اشغال فلسطين در دستور كار اخوان بود، به كناري نهاده شده بود و سياست كادرسازي در جهت آماده كردن جهان اسلام براي يك قيام عمومي به استراتژي اين جريان گرديده بود. متأسفانه بايد گفت كه اين سياست در بسياري از موارد به يك توجيه بزرگ براي فرار از مسئوليت تبديل شده بود.

هر دو جريان گرچه خاستگاه متفاوتي داشتند، ليكن در يك نقطه با هم تلاقي مي كردند و آن پرهيز از جهاد مسلحانه براي مقابله با خطرهاي پيش روي امت اسلامي بود. ديگر آنكه به صحنه آوري ملتها به طور كلي به فراموشي سپرده شده بود. مسئله فلسطين به عنوان محوري ترين مسئله مسلمانان كه ماهيتي اسلامي داشت عملاً در دست جريانهاي ملّي گراي عرب و چپ ماركسيستي قرار گرفته بود و اسلام گرايان به كار ديگري مشغول بودند. بدين ترتيب عملاً صحنه در اختيار جريانهاي چپ ماركسيستي و پان عربيست قرار داشت. اخوان به تربيت كادري مي پرداخت كه معلوم نبود چه هنگام فضا براي ورود آنان به صحنه فراهم خواهد شد و همانطور كه اشاره شد سلفي ها نيز ضمن دعا براي فلسطينيان به ويژه در نماز جمعه همكاري با امريكا را به عنوان يك دستور كار عملي و سودبخش در اين برهه از زمان در پيش گرفته بودند.

در چنين شرايطي انقلاب اسلامي ايران به عنوان اولين تجربة انقلابي و اسلامي به ثمر رسيد تا جريانهاي غيراسلامي را از صحنه به در كند. لذا ملاحظه مي فرمائيد كه افول انديشة ماركسيستي كه مآلاً با فروپاشي اتحاد جماهير شوروي و به حذف آن از صحنة مناسبات بين المللي انجاميد، دقيقاً از همين تاريخ – 1979 ميلادي – آغاز مي شود و جريان اسلامي با رشد فزايندة خود در عرصه ظاهر مي شود و رفته رفته به جاي جريانهاي ماركسيستي و ملّي گرا، صحنه را در دست مي گيرد. اما جريانهاي اسلامي پيش از آن كه بتوانند به صحنه درآيند با يك چالش جدي مواجه گرديدند. آنها مي بايد به افكار عمومي مسلمانان پاسخ مي گفتند، و از موجوديت فكري خويش به دفاع مي پرداختند. بدين ترتيب تطور در انديشة سياسي اسلام سني در اواخر قرن بيستم ميلادي آغاز گرديد.

اما اين دو هر يك به فراخور حال، صحنه اي را براي ترسيم اين تطور برگزيدند يكي افغانستان را به پايگاه اصلي فعاليت خويش تبديل كرد كه به اشغال شوروي درآمده بود، و ديگري فلسطين را به عنوان ميداني براي ترسيم نقش خويش در فرايند قدرت گيري جريان اسلامي برگزيد.

اخوان المسلمين گرچه حضوري فعال و پرثمر در جهاد افغانستان عليه اشغالگران شوروي داشت، ليكن به دليل تعلقات تاريخي و گرايشات اكثريت اعضاي مكتب ارشاد كه عمدتاً از كشورهاي همسايه فلسطين به ويژه مصر انتخاب مي شوند، فلسطين را به عنوان نقطة تمركز خود برگزيد. حاصل يك بازنگري اساسي در رفتار سياسي پيشين اخوان و هماهنگ شدن با شرايط جديد تولد حماس در فلسطين بود كه اينك به عنوان مهم ترين تشكيلات فلسطين عمل مي كند. ظهور حماس كه در واقع بازسازي شده همان تشكيلات تاريخي اخوان المسلمين در غزه و كرانه باختري است، بيانگر تحول ريشه اي صورت گرفته در انديشة سياسي اخوان المسلمين و حضور نيرومند آن در صحنة تقابل با دشمنان امت اسلام است. تمام شاخه هاي اخوان المسلمين در كشورهاي مختلف عربي و اسلامي تا پيش از ظهور حماس ارتباط خوبي با آمريكا و ديگر كشورهاي غربي داشتند، به حدي كه بعضاً – البته ظالمانه- از سوي نيروهاي چپ و ملي عرب به همكاري با آنها متهم مي شدند، در حالي كه حقيقت چيزي جز اين بود. بستر فكري اخوان كه پيش از اين به آن اشاره شد، جهاد مسلحانه عليه اسرائيل و تقابل با غرب را در اولويت قرار نمي داد، و به جاي آن كادرسازي و مقابله فرهنگي را در رأس برنامه هاي خود داشت. پس از ظهور حماس و حمايت همه جانبه شاخه هاي مختلف اخوان المسلمين از آن، روابط اين جريان با غرب به تيرگي گرائيد و بسياري از شخصيتهاي مهم اخواني از سوي آمريكا به حمايت از تروريسم متهم شدند.

اما ديگر جريان پرقدرت در ميان اهل تسنن يعني سلفي گري كه به دليل گرايش عموم مسلمانان به مسئلة فلسطين، دلبستگي بدان داشت، ليكن فعاليتهاي خود را صرفاً در صحنة افغانستان متمركز كرد. جريانهاي مختلف سلفي نيروهاي خود را از كشورهاي اسلامي و عربي به افغانستان گسيل داشته و نقش بسيار مهمي در پيروزي بر شوروي سابق ايفا كردند.

پس از پايان اشغال افغانستان نيروهايي كه پيش از آن در افغانستان مي جنگيدند به چند دسته تقسيم شدند. گروهي در افغانستان باقي ماندند و در جنگهاي داخلي ميان مجاهدان افغاني وارد شدند؛ گروهي ديگر راهي بوسني و چچن شدند، اما بخش اعظم اين نيروها به كشورهاي خود باز گشتند تا به عنوان نيروهاي باتجربه، اپوزيسيون را تقويت كنند. جريان فكري سلفي كه با محقق ساختن پيروزي در افغانستان به عنوان يك مدعي در ميان جريانهاي اصلي اسلامي ظاهر شده بود در پي دشمني بزرگ مي گشت تا بتواند در پرتو نبرد با آن اولاً انقلابي و مبارز بودن خود را در برابر دو رقيب اصلي يعني شيعه و اخوان المسلمين به اثبات رساند و ثانياً تمام نيروهاي طرفدار خود را به كار گرفته و از ريزش آنهاجلوگيري كند. به اين ترتيب مقدمات رويارويي سلفي ها و آمريكا فراهم گرديد.

انقلاب اسلامي ايران در سال 1979 ميلادي به پيروزي رسيد و گفتمان ضدآمريكايي را به صحنه آورد؛ اما در آن هنگام و در ابتدا، گويي گفتمان امام خميني در جهان اسلام غريب بود و جز اندكي با آن همراه نبودند. براي ترجمة يك انديشة سياسي و تأثيرگذاري بر ديگر جريانهاي فكري در منطقه و جهان حتماً دو دهه فرصت زماني طولاني به شمار نمي آيد. اينك به روشني مي توان ديد كه گفتمان انقلاب اسلامي، تمام جهان اسلام را فرا گرفته و اصلي ترين جريانهاي اسلامي براي تسلط بر صحنه و كسب مشروعيت ناگزير از آنند كه در ميزان تأسي به شعارها و اهداف انقلاب اسلامي از يكديگر سبقت گيرند. ناگفته نماند كه انقلاب اسلامي ايران خود نيز از ديگر جنبشهاي اسلامي در منطقه تأثير پذيرفته است كه پرداختن به آن فرصتي ديگر مي طلبد. مسلمانان در حالي پانزدهمين قرن از حيات پرتكاپوي خويش را آغاز كردند كه انقلاب اسلامي ايران به تمام حوزه هاي حيات اجتماعي و سياسي و فرهنگي آنان پرتو افكند. تكيه بر مردم، و گفتمان استكبارستيزي، استقلال خواهي و مقاومت در برابر دشمن اصلي ترين عنوانهاي اين خيزش جديد است.

نکته : اندیشه سیاسی اسلام انقلاب اسلامی
+ نوشته شده در  84/11/28ساعت 12:6  توسط آصف  | 

چگونگى مواجهه با علم بدون شناسنامه غرب

گفت وگو با حجت الاسلام والمسلمين حميد پارسانيا

خبرنگار: نسرين دميرچى

منبع: روزنامه جوان 9/11/84

  اشاره:

مواجهه كشور ما با علم وارداتى از غرب در چه شرايطى رخ داد؟ دستاوردها و آسيب هاى اين مواجهه چه بود؟ حجت الاسلام والمسلمين حميد پارسانيا محقق و مدرس حوزه و دانشگاه در اين گفت وگو به سوالات مذكور پاسخ مى دهد. وى همچنين اقدامات انجام شده در بعد از پيروزى انقلاب اسلامى براى جهش علمى كشور، بومى سازى علم و كاهش آسيب هاى علم وارداتى را مورد نقد قرار مى دهد و از برخى متن هاى دروس دينى مقاطع تحصيلى در دبيرستان و دانشگاه انتقاد مى كند. اين گفت وگو را مى خوانيد.

 

* جامعه ايرانى چگونه و در چه شرايطى با فرهنگ و تمدن غربى آشنا شد؟

** غرب با استفاده از علم و عالمانى كه نقش ابزارى مهمى در تكوين تمدن غربى داشتند، در قرن نوزدهم به قصد تسخير زمين و بهره ورى از امكانات موجود به سوى ديگر كشورها گام برداشت و بدين ترتيب اولين برخوردها و آشنايى هاى جدى و تعيين كننده ما با آن ها شكل گرفت.

مواجهه غرب با ما در حالى بود كه اسلام با حضور پرسابقه خود خصوصا در مراكز علمى، مفاهيم دينى فراوانى را به محدوده زندگى و زيست مردم وارد ساخته بود. هر چند تشيع نتوانسته بود در رقابت با عصبيت و ايل و عشيره، نظام سياسى مطلوب را ايجاد كند، اما با حضور در مراكز و نهادهاى علمى جامعه، هجوم هاى سياسى و نظامى را تاب مى آورد و با آموزش هاى فرهنگى و علمى خود، در گروه هاى حاكم اثرگذار بود و جامعه با اتكا به آنان در برابر نفوذهاى استعمارى غرب موضع مى گرفت.

 

* كدام بعد از تمدن غربى بيش از ديگر ابعاد به جوامع از جمله ايران عرضه شد و واكنش ها در برابر اين عرضه چه بود؟

** جنگ هاى سيزده ساله ايران و روس، رساله هاى جهاديه عالمان دينى، قرارداد رويتر و مقاومت جامعه ايران، قرارداد رژى و جنبش تنباكو، نشانه هاى مستمرى از حساسيت هاى نظامى، سياسى و اقتصادى جامعه در برابر غرب است. در بعد علمى نيز جامعه ما تحت نفوذ حركت علمى غرب قرار گرفت.

آشنايى ما با غرب از نهايى ترين آثار، ظاهرى ترين ابعاد و پايين ترين لايه هاى تمدن و فرهنگ آغاز شد. ابتدا قدرت نظامى، سياسى، اقتصادى و مظاهر مادى نحوه زندگى آنان را ديديم؛ در بعد علمى نيز ابتدا با قدرت مادى و ابعاد كاربردى دانش آنها آشنا شديم و در بسيارى از موارد نيز با بلاهت كودكانه و سادگى ابلهانه، همان قدرت را دليل بر كمال و بلكه تماميت علم آن ها دانستيم.

 

* يعنى بعد علمى غرب به طور مستقيم به كشورها عرضه نشد؟

** غرب در بعد علمى ، با نام علم وارد شد و چون در فرهنگ دينى ما، كلمه علم مفهومى مقدس و مبارك است و طلب آن بر هر مسلمان واجب است، ورود آن حساسيتى ايجاد نكرد و بدين ترتيب بود كه در تاسيس دارالفنون اعتراضى از ناحيه عالمان دينى واقع نشد و بلكه تاسيس آن را با ديده تحسين نگريستند.

البته جامعه ما گريزى از علم سكولار غرب نداشت؛ اما برخورد سالم اين بود كه آن علم با شناسنامه خود وارد شود و مبانى و مبادى متافيزيكى آن شناخته شود تا فرهنگى كه براى خود فلسفه، عرفان و مبانى هستى شناسى دينى دارد، قدرت گزينش و مجال گفت وگو و مجادله داشته باشد، اما اين مسير طى نشد. ناقلان آن علم خود را مروج دانش و پيشتاز معرفت مى دانستند، بدون آن كه شناختى صحيح حتى از تعريف چيزى داشته باشند كه به ترويج آن مى پرداختند. اغلب آن چه را كه تبليغ مى كردند، مصداق همان مفهومى از علم مى دانستند كه در فرهنگ دينى جامعه، مقدس و مبارك شمرده مى شد.

 

* اين نحوه آشنايى جامعه علمى ما با غرب، چه آسيب هايى در پى داشت؟

** اين نحوه آشنايى، ضمن آن كه مانع خلاقيت علمى مى شود، مبادى فرهنگى و فلسفى علم غربى را در درازمدت، به گونه اى غيرنقادانه در ذهن نوآموزان رسوب مى دهد، چون وقتى مبادى يك علم، آشكارا در معرض ديد متعلم قرار گيرد، احتمال برخورد نقادانه با آن علم و در برخى موارد ايجاد تغيير و تحول در آن علم مى رود، اما اگر از مبادى و مبانى فرهنگى و فلسفى، علم با سكوت گذر شود، آن مبادى ناخودآگاه و به تدريج، همراه با آموختن و حفظ كردن علم، در ذهن متعلم وارد مى شوند و اين نحوه از ورود كه با نوعى خواب مغناطيسى انجام مى شود، زمينه هر نوع مقاومت محتمل را از بين مى برد.

حضور غيرنقادانه علم غربى، موجب رسوب مبانى فرهنگى و معرفتى غرب در ذهن و رفتار متعلمين مى شد، از اين طريق جامعه تنش هاى رفتارى و تحولات اعتقادى نوآموزان را احساس مى كرد و بدين ترتيب اولين ترديدها نسبت به مراكز تعليمى اين علوم در جامعه به وجود آمد؛ اما ترديدكنندگان بر اين گمان بودند كه مشكلات فرهنگى و يا اخلاقى نوآموزان دارالفنون و ديگر مدارس مشابه به خصوصيات اخلاقى مديران و نحوه گزينش دانش آموزان مربوط است و به همين دليل به قصد بدل سازى، مراكز تعليمى مشابهى را با مراقبت هاى اخلاقى ويژه و نيز گزينش افرادى كه تربيت دينى يا حساسيت هاى اسلامى داشتند، تاسيس كردند. اين شيوه از برخورد، تا مدت ها تنش هاى اخلاقى آن را به تاخير مى انداخت.

آشنايى ما با فلسفه غرب با بيش از نيم سده تاخير آغاز شد. كتاب «سير حكمت در اروپا» براى اولين بار در سال ۱۳۲۰ به فرهنگ مكتوب جامعه ما وارد شد. اين آشنايى نيز يك آشنايى تحقيقى نبود، بلكه تقليدى كه در انتقال علم تجربى رخ مى داد، اينك در سطح علوم انسانى و فلسفه به وقوع پيوست.

 

* مواجهه ما با غرب چه تاثيرى در شكل گيرى نظام دانشگاهى ما داشت؟

** با حاكميت منورالفكران و تشكيل استبداد رضاخانى، زاويه اى كه با تاسيس دارالفنون ايجاد شده بود، به صورت نهاد رسمى علمى، در سطح مراكز علمى دانشگاهى شكل گرفت.

نظام آموزشى دانشگاه به گونه اى نبود كه به قصد حفظ و نگهدارى سنت فلسفى جامعه و حراست از مرزهاى دينى علم عمل كند. دانشگاه اگر با اين قصد سازمان مى يافت، مى توانست با استفاده از اساتيدى كه ميراث دار فرهنگ عقلى و فلسفى تشيع و اسلام بودند، درنخستين گام به پرورش نسلى آشنا با مفاهيم و فرهنگ جامعه خود بپردازد تا بدين وسيله زمينه ورود سالم و گفت وگوى مفيد با مبانى فلسفى غرب را پديد آورد.

نظام آموزشى جديد كه به عنوان تنها سازمان رسمى علم در كشور بود، با شيوه آموزش واحدى، به هدف كسب مدرك و مسايل بعدى اى كه در محدوده ساختار سياسى و اقتصادى آن معنا مى يافت، شكل گرفت و اين نظام زندان علم و عالمانى بود كه محيط اصلى تعليم و تعلم خود، يعنى نظام آموزشى حوزوى را در شرايط فرهنگى بعد از مشروطه و خصوصا با قدرت گرفتن استبداد منورالفكرى از دست داده بودند.

اگر در نسل بعد افرادى توانستند نام حكمت و فلسفه اسلامى را در اين محيط زنده نگه دارند و مانع از فاجعه فرهنگى اى شوند كه به سرعت در حال وقوع بود، افرادى بودند كه خارج از نظام دانشگاهى، در دوره عسرت و فشارى كه بر حوزه هاى علمى وارد مى آمد، با تحمل همه سختى ها، ديگر بار حضور در محيط دانشگاهى را پذيرا شدند؛ اشخاص اندكى كه نام هر يك از آن ها، حاكى از استمرار سلسله تعليم و تعلم دينى جامعه است، نظير شهيد مطهرى و استاد سيدجلال الدين آشتيانى.

 

* علوم حوزوى چه تاثيرى بر رفع مشكلات علمى محيط دانشگاهى داشت؟

** حضور ناقص اين علوم مانع از آن بود تا علوم انسانى و فرهنگى غرب بتواند به سرعت در نظام دانشگاهى كشور جاى گير شود و پشتوانه فلسفى ساير علوم را نيز آن گونه كه خود مى طلبد فراهم آورد و همين مساله موجب خشم و اندوه كسانى را كه قصد تصرف كامل محيط دانشگاهى را به نفع علوم دنيوى غرب داشتند، فراهم مى آورد.

اين خشم چنان واضح و آشكار بود كه گاه به صورت برخوردهاى فيزيكى درمى آمد. برخورد فيزيكى برخى از تئوريسين هاى چپ با شهيد مطهرى در دانشكده الهيات، چيزى نيست كه از خاطره جامعه علمى ما حذف شود.

اساتيد حوزوى، مانع تسخير كامل محيط دانشگاهى به دست عناصرى شدند كه تسليم تمام آن را در برابر علوم فرهنگى غرب خواستار بودند و اين امر موجب شد تا علوم تجربى، همچنان بى هويت و بدون شناسنامه، در نظام آموزشى كشور باقى بمانند.

 

* چرا علوم بومى به سرعت جاى خود را به علوم وارداتى دادند؟

** اگر علوم تجربى كه به دليل آشفتگى هاى اجتماعى صدر مشروطه در پناه يك حركت سياسى استعمارى و به مقتضاى آن وارد جامعه شدند، در يك شرايط متعادل اجتماعى، با اعلام هويت فرهنگى و فلسفى خود وارد جامعه مى شدند و نهاد علمى جامعه دينى نيز در موضع اقتدار وموقعيت رسمى خود، به استقبال هيات تازه وارد مى رفت و در اين حال هر يك از رشته هاى علمى در گفت وگو با بخشى از پيشينه هاى علمى جامعه كه با آن سنخيت داشت پيوند مى خورد و علم دينى كه هويت دينى و فرهنگى خود را داشت، با گزينش عناصر مناسب، رشد و تحول شايسته و سالم را مى يافت و در اين صورت طب و پزشكى جامعه با سنت هزار ساله خود بى خبر از ورود مهمان جديد، راه زوال و نيستى را نمى پيمود و گياه درمانى قبل از آن كه متوجه

شود، جاى خود را به شيمى درمانى نمى سپرد و هنر و ادبيات دينى، ماده خام براى صورت تقليدى ادبيات و هنر دنيوى غرب نمى شد.

 

* پيروزى انقلاب اسلامى، چه تاثيرى بر فرهنگ و علوم غربى در كشور ما داشت؟

** انقلاب اسلامى ايران، موانع سياسى را كه مانع از رشد و گسترش علمى دينى شده بود، در هم شكست؛ نيروهاى مسلمانى كه در نظام دانشگاهى حضور داشتند و كاركرد استعمارى و همچنين بيگانگى آن را با فرهنگ دينى جامعه به صورت هاى مختلف احساس مى كردند، از اولين گروه هايى بودند كه براى در هم شكستن سدهاى ياد شده به امواج خروشان انقلاب پيوستند.

انقلاب گرچه بندها و موانع سياسى تكوين يك نهاد مستقل علمى را از دست و پاى سازمان هاى علمى گشود، اما توان رنجور اين سازمان ها به گونه اى نبود كه حتى وضعيت مطلوب را ترسيم كند و حركتى منظم و جهت دار به سوى آن آغاز نمايد.

در دوره هاى دبيرستانى، كتاب هاى تعليمات دينى كه در كنار ديگر كتب علمى تدريس مى شد، به نام بينش دينى و از آن پس به نام بينش اسلامى تغيير نام يافت، تا بدين وسيله جدايى دانش از ارزش را ناخودآگاه در ذهن متعلمين تلقين كند.

در بينش اسلامى كه بايد جدى ترين مدافع علم دينى باشد، سكولارترين و غيردينى ترين تعريف از علم به دانش آموزان تعليم داده شد و در اين تعريف كار پيامبران به اندازه كار رمالان، ساحران، جن گيران و بالاخره كذابان غيرعلمى معرفى شد. (بينش اسلامى سال چهارم دبيرستان صفحات ۷۷ و ۷۸)

پس از انقلاب فرهنگى تلاش شد تا دو واحد فلسفه علم براى همه رشته ها تدريس شود. فلسفه علم كه پس از غيبت متافيزيك و هستى شناسى جايگزين آن شده است، به صورت درسى عمومى در نظام علمى غرب تدريس مى شود. اين درس با آموزش تعاليم كانتى و نوكانتى، نقش متافيزيك كاذب را براى علم سكولار غرب ايفا مى كند. اين درس همان حلقه مفقوده اى بود كه نسب دنيوى و غيردينى علم دانشگاهى از كاستى آن احساس شرم مى كرد و آنچه مانع از عملى شدن اين طرح شد، كمبود نيرو و بلكه نبودن استاد براى تدريس اين درس بود. البته بعيد نيست با تاسيس رشته فلسفه علم در برخى از دانشگاه ها و تدريس اين رشته به دانشجويانى كه توان لازم براى دفاع از متافيزيك و فلسفه را ندارند، اين كمبود نيز دير يا زود جبران شود!

الحاق واحدهاى معارف اسلامى به دروس عمومى كه در آغاز شش واحد و پس از آن به چهار واحد تقليل يافت، جدى ترين كارى بود كه براى تزريق ديانت به نظام علمى دانشگاه انجام شد؛ نظام دانشگاهى توان تامين نيرو براى اين دروس را نيز نداشت و نظام علمى حوزوى توانست با استفاده از اين فرصت، در محيط دانشگاهى حاضر شود و اين حضور كه با حمايت و اقتدار فرهنگى جامعه انجام شد، به دليل اين كه با تحولى بنيادين نسبت به مبادى علم دنيوى همراه نبود، به صورت حضورى مكانيكى باقى ماند. دانشجو در اين درس با مفاهيمى برخورد مى كند كه گرچه با مفاهيم فرهنگى جامعه او مأنوس است، لكن پيوند و انسجامى ارگانيك با مفاهيم ديگرى كه مفاهيم علمى مى خواند، ندارد.

نکته : علم غرب فرهنگ تمدن ایران
+ نوشته شده در  84/11/28ساعت 12:6  توسط آصف  | 

قرائت‌پذيري‌ متون‌ ديني‌ راهي‌ بسوي‌ شكاكيت‌ و پوچ‌گرايي‌

نويسنده: حسين‌ كچوئيان‌

منبع: فصلنامه كتاب نقد، شماره 23

 مساله‌ تفسير و تاويل‌گرايي، سابقه‌ تاريخي‌ ديرينه‌اي‌ دارد و پيشينه‌ آن‌ به‌ تفسير متون‌ ديني‌ يهود، هند و متاخرتر از آن‌ يونان‌ و سپس‌ مسيحيت‌ و اسلام‌ بر مي‌گردد. در واقع، آنچه‌ به‌ عنوان‌ هرمنوتيك‌ در دوران‌ جديد، بسط‌ و توسعه‌ داده‌ شده‌ اولين‌ بار توسط‌ شلاير ماخر با برگشت‌ به‌ سنت‌ تفسيري‌ مسيحيت‌ شكل‌ گرفته‌ است. البته‌ نه‌ در دوران‌ ما قبل‌ يهود و نه‌ پس‌ از آن، تفسير محدود به‌ متون‌ ديني‌ نبوده‌ است‌ و ساير متون‌ نوشتاري‌ بويژه‌ متون‌ ادبي‌ و تاريخي‌ را نيز شامل‌ مي‌شده‌ است، گرچه‌ در دوران‌ گذشته، به‌ عكس‌ دوران‌ جديد، بيشتر ناظر به‌ متون‌ ديني‌ بوده‌ است.

تحول‌ ديگر در دوران‌ جديد اين‌ است‌ كه‌ تفسير يا تاويل‌گرايي‌ به‌ عنوان‌ يك‌ روش‌شناسي‌ به‌ فراتر از متون‌ نوشتاري، بسط‌ داده‌ شده‌ و تمامي‌ حيطه‌هاي‌ زندگي‌ اجتماعي‌ انسان‌ را در بر گرفته‌ است؛ و قلمروهاي‌ مختلف‌ فعاليت‌ معنادار انساني‌ همگي‌ نظير متني‌ ديده‌ شده‌اند كه‌ كلمات‌ و جملات‌ آن‌ كنش‌ها و رفتارهاي‌ معنادار انسان‌ مي‌باشند. اينگونه‌ رويكرد به‌ زندگي‌ اجتماعي‌ در اواخر قرن‌ نوزدهم‌ ميلادي‌ بويژه‌ نزد متفكرين‌ آلماني‌ ( و البته‌ پيش‌ از آن‌ نزد ويكو، متفكر ايتاليايي) سابقه‌ داشت‌ اما به‌ ويژه‌ پس‌ از ويتگنشتاين‌ كه‌ زندگي‌ جمعي‌ را نظير بازيهاي‌ زباني‌ كه‌ تحت‌ قواعد ويژه‌اي‌ به‌ جريان‌ مي‌افتند ديد، بسط‌ بيشتري‌ يافته‌ است.

اما مهمترين‌ تحول‌ در تفسير يا تاويل‌ در دوران‌ جديد غرب‌ را در جايي‌ ديگر بايد جست. امكان‌ يا ضرورت‌ تفسير در سنت‌هاي‌ گذشته‌ بر اين‌ مبنا قرار داشت‌ كه‌ ما در متون‌ ديني‌ با ادبي‌ و تاريخي‌ با معاني‌ فراتر از معاني‌ ظاهري‌ يا بي‌ واسطه‌ سرو كار داريم، بويژه‌ براي‌ متون‌ ديني‌ كه‌ مشحون‌ از تحليل‌ها و نمادهاي‌ رمزي‌ بود تفسير، يك‌ ضرورت‌ اجتناب‌ناپذير بحساب‌ مي‌آمد. زيرا فرض‌ بر آن‌ بود كه‌ معناي‌ عميق‌تري‌ در اين‌ متون‌ بوديعه‌ گذاشته‌ شده‌ است‌ كه‌ مستلزم‌ فرا رفتن‌ از معاني‌ بدوي‌ و ظاهري‌ الفاظ‌ مي‌باشد. اما در تمامي‌ حالات، اقدام‌ تفسيرگرايانه‌ با اين‌ هدف‌ انجام‌ مي‌گرفت‌ كه‌ معنا يا معاني‌ مستتر در متن‌ كه‌ توسط‌ مولف‌ يا صادر كننده‌ كلام، قصد گرديده‌ درك‌ شود. بر اين‌ اساس، متن‌ تفسير شده، هميشه‌ به‌ عنوان‌ معيار و مبنايي‌ براي‌ قبول‌ و رد تفاسير، تلقي‌ مي‌شد و اين‌ بدان‌معني‌ است‌ كه‌ هر تفسيري‌ نمي‌توانست‌ تفسير صحيح، شود.

در واقع، كل‌ فعاليت‌ تفسيرگرايانه‌ براي‌ دست‌ يابي‌ به‌ اين‌ معناي‌ درست، انجام‌ مي‌گرفت. در سنت، هيچ‌ گاه‌ اين‌ تصور، شدني‌ نبود كه‌ متن، فاقد معناي‌ اصيلي‌ باشد و هر معنايي‌ را بربتابد و يا بتوان‌ از آن‌ تفاسير متناقضي‌ ارايه‌ كرد. در سنت، دست‌ يابي‌ به‌ مقصود كلام‌ و نه‌ نفس‌ تفسيرگري، هدف‌ بود.

اما تحولي‌ كه‌ سنت‌ تاويل‌ي‌ جديد را در معناي‌ واقعي‌ آن‌ شكل‌ داده، آن‌ است‌ كه‌ تفسير، هدف‌ درك‌ معناي‌ اصيل‌ و يا مورد قصد صادر كننده‌ كلام‌ را رها ميكند. طي‌ اين‌ تحول‌ كه‌ آدرنو در كتاب‌ "نظريه‌هاي‌ زيبا شناختي" مي‌گويد مساله"بحران‌ در معنا" در غرب، ظاهر مي‌شود چرا كه‌ تفسير از معنا رهايي‌ مي‌يابد و در نتيجه، خود به‌ هدف‌ خويشتن‌ مبدل‌ مي‌شود. (151-163,1997(Adorno,Theodor,. اين‌ اعتقاد، استحكام‌ مي‌يابد كه‌ اصولا، معناي‌ نهايي‌ براي‌ يك‌ متن، وجود ندارد يا اگر چنين‌ معنايي‌ وجود داشته‌ باشد، براي‌ ما امكان‌ دست‌ يابي‌ به‌ آن‌ وجود ندارد؛ چرا كه‌ موانع‌ مختلفي‌ از جمله‌ زبان، مفروضات‌ و پيش‌ فرضهاي‌ ما، سوالاتي‌ كه‌ مي‌كنيم‌ و كلاً‌ افق‌ تاريخي‌ - اجتماعي‌ ، مانع‌ از تحقق‌ چنين‌ هدفي‌ است‌ .

به‌ بيان‌ ديگر، از تفسيرپذيري، اين‌ را بفهميم‌ كه‌ - گويي‌ بيرون‌ از تفسير و فعاليت‌ تفسيرگرايانه، هيچ‌ واقعيت‌ واصل‌ اصيلي‌ وجود ندارد كه‌ بتواند در حكم‌ معيار در مورد تفسيرهاي‌ مختلف‌ عمل‌ كند. به‌ بيان‌ دريدا متن‌ همه‌ چيز است‌ و امري‌ خارج‌ از آن‌ وجودندارد. (158؛970(Derrida,1j- با نفي‌ واقعيت‌ ماورا متن، واقعيت‌ اصيل‌ و قابل‌ اعطايي‌ كه‌ خواهد ماند، تفسير و صرفا تفسير مي‌باشد كه‌ از اين‌ مفسربه‌ آن‌ مفسر، از اين‌ زمان‌ به‌ آن‌ زمان‌ و از اين‌ مكان‌ اجتماعي‌ - تاريخي‌ به‌ آن‌ مكان‌ اجتماعي‌ - تاريخي‌ بالضروره‌ تغيير مي‌كند و بلكه‌ بايستي‌ تغيير كند چرا كه‌ تفسيرها از افق‌ و منظرهايي‌ مختلف‌ انجام‌ مي‌گيرند و اين‌ افق‌ها و منظره‌ها تنها واقعيت‌ اصيل‌ مي‌باشند. به‌ معناي‌ ديگر، تفسير در اين‌ معنا، آفرينش‌ معنا - و نه‌ درك‌ منظور و مقصود اصلي‌ كلام‌ اصيل‌ - مي‌باشد.

اين‌ نوع‌ نگاه‌ به‌ تفسير، البته، نگاهي‌ كاملا جديد مي‌باشد و علي‌ رغم‌ سابقه‌ تاريخي‌ طولاني‌ مدت‌ تفسير و تفسيرگري‌ در هيچ‌ يك‌ از سنت‌هاي‌ پيشين‌ بجز در صورتهايي‌ نادر و غير غالب، تاييد نگرديده‌ است، چرا كه‌ در سنت‌ تفسيري‌ جديد، متن‌ يا ساز و كارهايي‌ كه‌ به‌ متن، معنا مي‌دهد از مولف، استقلال‌ مي‌يابد. از اين‌ منظر پس‌ از آنكه‌ متن، تاليف‌مي‌شود زندگي‌ خاص‌ خود را پيدا مي‌كند كه‌ به‌ هيچ‌ رو مرتبط‌ با مولف‌ و مقاصد و نيت‌هاي‌ وي‌ از تقرير آن‌ متن‌ نيست. از اين‌ حيث‌ حتي‌ مولف‌ نمي‌تواند ادعايي‌ نسبت‌ به متن‌ خويش‌ و معاني‌ مستتر در آن‌ داشته‌ باشد. بر همين‌ مبناست‌ كه‌ متفكريني‌ چون‌ بارت‌ و فوكو سخن‌ از "مرگ‌ مولف" به‌ ميان‌ مي‌آورند. "مرگ‌ مولف" بيان‌ ديگري‌ براي‌ حيات‌ مستقل‌ متن‌ پس‌ از تقرير آن‌ توسط‌ مولف‌ مي‌باشد. روشن‌ است‌ كه‌ وقتي‌ سخن‌ از "مرگ‌ مولف" و حيات‌ مستقل‌ متن‌ به‌ ميان‌ مي‌آيد تفسير، ماهيتا و جوهراً‌ نه‌ درك‌ معناي‌ مستتر در متن‌ بلكه‌ به‌ زبان‌ در آوردن‌ متني‌ خواهد بود كه‌ چون‌ از مولف‌ خويش، استقلال‌ يافته، به‌ موجودي‌ گنگ‌ و خاموش‌ مبدل‌ گشته‌ است‌ و هر سخنگوئي‌ مي‌تواند زبان‌ آن باشد. اين‌ نوع‌ نگاه‌ به‌ تفسير، مفروضات‌ معرفت‌ شناسانة‌ مشخصي‌ دارد كه‌ (با استمداد مسامحه‌آميز از اصطلاحات‌ فوكوئي) آن‌ را متعلق‌ به‌ شناسه‌Epistme) ) خاصي‌ مي‌كند. كما اينكه‌ نگاه‌ سنتي‌ به‌ تفسير نيز در پيوند با مفروضات‌ خاص‌ معرفت‌ شناسانه‌ و جهان‌شناختي‌ خاص‌ آن‌ ممكن‌ مي‌گردد. با نظر به‌ تحولاتي‌ كه‌ اين‌ اواخر در كل‌ معرفت‌شناسي‌ غرب‌ رخ‌ داده‌ است‌ اين‌ شناسه‌ را ما مي‌توانيم‌ "شناسه‌ مابعدالتجدد" بناميم. گرچه‌ ديد مورد بحث‌ در مورد تفسير از لحاظ‌ تاريخي‌ بر ظهور اين‌ معرفت‌شناسي، تقدم‌ داشته‌ است، مي‌توان‌ ديد كه‌ به‌ يك‌ معنا، معرفت‌شناسي‌ مابعدالتجددي، تفسير و تاويل‌گري‌ را مبناي‌ معرفتي‌ خود گرفته‌ است، درست‌ همانگونه‌ كه‌ معرفت‌شناسي‌ تجدد، فيزيك‌ و علم‌ نيوتوني‌ را بعنوان‌ معرفت‌ مبنا و معيار گرفته‌ بود. از هم‌ اينجاست‌ كه‌ شاهد آنيم‌ كه‌ اصولا در مابعد التجدد معرفت‌ با تفسير يكي‌ گرفته‌ مي‌شود.

بدين‌ معنا كه‌ معرفت‌ در هر حوزه‌اي، چيزي‌ جز تفسيرهاي‌ متناسب‌ با قواعد خاص‌ آن‌ حوزه‌ قلمداد نمي‌شود و از اين‌ منظر به‌ بيان‌ "رورتي"، ميان‌ ادبيات‌ و فلسفه‌ و يا هر حوزه‌اي‌ ديگر، تفاوتي‌ فراتر از تفاوت‌ ميان‌ قواعد زباني‌ وجود ندارد. (1979.(Rorty, R, هنگامي‌ كه‌ "تفسير" با "معرفت"، يكي‌ گرفته‌ مي‌شود و بعنوان‌ شكل‌ مبنا و پايه‌ معرفت‌ در مي‌آيد، عجيب‌ نيست‌ كه‌ شاهد باشيم‌ علوم‌ مختلف‌ تابع‌ اين‌ الگوي‌ معرفتي‌ شده‌ و كل‌ معرفت‌ بشري‌ در هيات‌ تفسيرهاي‌ مختلفي‌ از متن‌هايي‌ كه‌ دال‌ و مدلول‌ها و قواعد دلالت‌ متفاوتي‌ دارند ظاهر سازند؛ كما اينكه‌ تا پيش‌ از اين‌ وضع‌ مشابهي‌ بالنسبه‌ به‌ علوم‌ طبيعي‌ و بويژه‌ فيزيك‌ بر كل‌ علم، فلسفه‌ و معرفت‌شناسي‌ آن‌ حاكم‌ بود.

البته‌ بعضي‌ نظير جان‌ كاپوتو (2001(Caputo, John, با خوشامد گويي‌ نسبت‌ به‌ اين‌ درك‌ مابعدالتجددي‌ از معرفت‌ و حوزه‌ مذهب، حوزه‌ علوم‌ طبيعي‌ را از آن‌ مستثني‌ مي‌سازند. اما روشن‌ نيست‌ كه‌ بر پايه‌ چه‌ دلايلي‌ چنين‌ مي‌كنند؛ از اينرو بيشتر بايد آنان‌ را همچون‌ كساني‌ فهميد كه‌ با تمام‌ قلب‌ به‌ اين‌ تحول‌ معرفت‌ شناسانه‌ اعتقاد ندارند بلكه‌ آن‌ را تا نيم‌ راه‌ دنبال‌ مي‌كنند. گر چه‌ اين‌ درك‌ معرفتيِ‌ خاص‌ كه‌ با نيچه‌ ظاهر شده‌ است‌ بدواً‌ در حوزه‌ تفسير و تاويل‌گرايي‌ پذيرفته‌ شده‌ و سپس‌ حوزه‌هاي‌ علوم‌ اجتماعي‌ و انساني‌ را در برگرفت‌ اما پس‌ از كوهن‌ بوتره‌ تحت‌ تاثير فيلسوفاني‌ نظير نظير فايرابند و طرح‌ نظريه‌ سازه‌گرايي‌ اجتماعي‌ در علم‌ توسط‌ جامعه‌شناسان‌ مكتب‌ ادينبورو راكل‌ علوم‌ و معارف‌ بشري‌ را تحت‌ نفوذ و سيطره‌ خود درآورده‌ است. اين‌ مكتب‌ معرفت‌ شناسانه‌ جديد مي‌توان‌ شكاكيت‌گراي‌ جديد نام‌ نهاد كه‌ بيش‌ از اينها رملينگ‌ با استمداد از قانون‌ دوم‌ ترمو ديناميك‌ حال‌ آنتروپي‌ ذهني‌ در غرب‌(Mental entropy) قلمداد مي‌كند (4 ,1967Remmling , Counter ) اين‌ شكاكيت‌گرايي‌ علي‌ الاصول‌ با اولين‌ صورت‌ ثبت‌ شده‌ شكاكيت‌گرايي‌ در تاريخ‌ يعني‌ شكاكيت‌گرايي‌ يوناني، يكي‌ است‌ و نظير همان‌ شكاكيت‌گرايي‌ به‌ غلبه‌ زبان‌ و بازيهاي‌ زباني‌ آنگونه‌ كه‌ در نزد سوفسطاييان‌ يوناني‌ ديده‌ مي‌شد، مدد رسانده‌ است.

گر چه‌ عمق‌ و كيفيت‌ استدلالها و تقريرهاي‌ آن‌ از مساله‌ تا حد زيادي‌ متفاوت‌ مي‌باشد. بيان‌ ساده‌ اصول‌ اين‌ شكاكيت‌گرايي‌ جديد همانگونه‌ كه‌ در يونان‌ آمده‌ بود چنين‌ است:

-1 حقيقت‌ عيني‌ يا معناي‌ اصيل‌ و معتبري‌ وجود ندارد؛

-2 اگر هم‌ وجود داشته‌ باشد قابل‌ فهم‌ و استنباط‌ نيست؛

-3 بر فرض‌ اينكه‌ قابل‌ فهم‌ و استنباط‌ باشد قابل‌ بيان‌ نيست.

اگر مي‌بينيم‌ در شكاكيت‌گرايي‌ جديد نيز نظير شكاكيت‌گرايي‌ يوناني‌ زبان‌ و بازيهاي‌ زباني‌ محوريت‌ مي‌يابد نبايد تعجب‌ كنيم‌ زيرا وقتي‌ كه‌ اين‌ اصول‌ پذيرفته‌ مي‌شوند و حقيقت‌ و معنا، غياب‌ پيدا مي‌كند، تنها جايگزين‌ تلاش‌ براي‌ درك‌ حقيقت‌ و معنا، زبان، زبان‌ آوري‌ و تفسير گري‌ در معناي‌ اعطاي‌ معنا به‌ متن‌ مي‌باشد. آنجا كه‌ حقيقت، وجود دارد كشف‌ و معرفت‌يابي، هدف‌ مي‌باشد و آنجاكه‌ حقيقت‌ در كار نيست‌ و يا قابل‌ فهم‌ نمي‌باشد، خلق‌ و تخيل‌ معنا به‌ مدد زبان‌ و تاويل‌گري، جايگزين‌ مي‌شود. از اين‌ رو بايد گفت‌ كه‌ تاويل‌گرايان‌ جديد در معنا و حقيقت، همان‌ سوفسطاييان‌ قديم‌ مي‌باشند كه‌ اينبار سخن‌ خود را با تمسك‌ به‌ تفسير و تاويل‌گرايي‌ دنبال‌ مي‌كنند.

 

نقد معرفت‌شناسي‌ "قرائت‌ پذيري"

اگر طرف‌ مباحثه‌ نقادانه، قائلين‌ به‌ قرائت‌پذيري‌ و در يك‌ كلام‌ طرفداران‌ ديدگاه‌هاي‌ مابعدالتجددي، را پوچ‌گرا و شكاكيت‌گرا باشند، چنين‌ مباحثه‌اي‌ ناممكن‌ و تناقض‌ آفرين‌ مي‌باشد؛ چون‌ در چارچوب‌ اين‌ ديدگاه‌ها، هر چيزي‌ گفتني‌ است‌ و هر سخني‌ مي‌تواند معاني‌ متضاد و متناقض‌ داشته‌ باشد: خودش‌ باشد و خودش‌ نباشد. در وضعيتي‌ كه‌ آنارشيسم‌ يا هرج‌ و مرج‌گرايي‌ نظري‌ حاكم‌ مي‌گردد، نقد و مباحثه‌ منطقي‌ جز استهزأ خود نيست. در واقع، ما بعدالتجددگرايان، نيز چندان‌ دغدغه‌ اين‌ امر را ندارند. آنها براي‌ اينكه‌ خود را درگير نفي‌ و اثبات‌ نكنند، به‌ تحريص‌ و تشويق‌ مي‌انديشند؛ يعني‌ آنچه‌ از يك‌ گفتمان‌ و متن‌ اديبانه‌ مي‌توان‌ انتظار داشت. بي‌ جهت‌ نيز نيست‌ كه‌ مابعدالتجددگرايي‌ در اشكال‌ مختلف‌ آن‌ نظير تكثرگرايي‌ معرفتي، يا تفسيرگرايي‌ حاد و قرائت‌پذيري، چنين‌ نسبت‌ وثيقي‌ با سياست‌ و هنر دارد. اگر قرائت‌ پذيري‌ را نتوان‌ منطقا اثبات‌ كرد تنهاراه‌ اين‌ خواهد بود كه‌ از پوچ‌گرايي‌ مثبت، سخن‌ گفت‌ وتفسيرگري‌ به‌ اين‌ معنارا بعنوان‌ اينكه‌ اين‌ "تنها امكان‌ را براي‌ آزادي" است‌ تشويق‌ و تحريص‌ كرد. كما اينكه‌ واتيمو چنين‌ مي‌كندVattimo, ) (29,1186/6. در مقابل‌ در چارچوب‌ همين‌ رويكرد نيز با بكارگيري‌ اصطلاح‌شناسي‌ خاصي‌ دفاع‌ از حقيقت، عينيت، معنا و عقلانيت‌ را با سلطه‌ عقل‌ و خشونت‌ انديشه، يكي‌ دانست‌ و مذمت‌ نمود.

با اينحال‌ علي‌ رغم‌ دشواريهاي‌ ظاهري‌ در راه‌ نقد معرفت‌شناسي‌ تجدد، مساله‌ آن‌ گونه‌ كه‌ مي‌نماياند دشوار نيست. كافي‌ است‌ عقل‌ سليم‌ را مبنا قرار داد تا دريافت‌ كه‌ اين‌ معرفت‌شناسي‌ نه‌ تنها به‌ تحقق‌ وعده‌هاي‌ خود نظير آزادي‌ و رفع‌ خشونت‌ نخواهد انجاميد، بلكه‌ ضد آن‌ را نيز موجب‌ خواهد شد. بلكه‌ بالاتر از آن، زندگي‌ انساني‌ را نيز ناممكن‌ خواهد ساخت. به‌ علاوه، حتي‌ سخن‌ گفتن‌ را براي‌ مدعيان‌ آن‌ غير منطقي‌ مي‌سازد. آيا نه‌ اين‌ نيست‌ كه‌ مدعيان‌ اين‌ گونه‌ معرفت‌ شناسيها خواهان‌ اين‌ هستند كه‌ از گفتار آنها معاني‌ مورد نظرشان‌ و نه‌ هر معنايي، فهم‌ گردد؟ اگر آنها در بند فهم‌ معناي‌ درست‌ گفتار و نوشته‌هاي‌ خود نيستند، از آنان، معرفت‌شناسي‌ مقابل‌ آن‌ و اينكه‌ از يك‌ گفتار، تنها يك‌ معنا قابل‌ فهم‌ خواهد بود استنباط‌ مي‌كنيم‌ و اگر اصرار داشته‌ باشند كه‌ از سخنانشان‌ آنچه‌ را از اراده‌ كرده‌اند فهم‌ كنيم‌ همين‌ اراده‌ و تمايل، نقض‌ ديدگاه‌ آنان‌ خواهد بود.

تاويل‌گرايي‌ در اين‌ شكل‌ حاد از حق‌ مخاطبين‌ يا مفسران‌ در استنباط‌ يا اعطاي‌ معناي‌ مطابق‌ دريافت‌ هايشان‌ و مستقل‌ ازاراده‌ و نيات‌ گويندگان‌ و نويسندگان‌ كلام‌ و متون‌ دفاع‌ مي‌كند اما روشن‌ نيست‌ كه‌ چرا چنين‌ حقي‌ بايستي‌ بر حق‌ گويندگان‌ و نويسندگان در انتقال‌ معناي‌ مورد نظرشان‌ تقدم‌ داشته‌ باشد؛ در حالي‌ كه‌ اين‌ گروه‌ اخير از آنرو كه‌ آفريننده‌ كلام‌ و نوشتار خويش‌ هستند بر آفريده‌هاي‌ خود، حق‌ دارند و نسبت‌ به‌ مفسرين‌ كلام‌ و مكتوبشان‌ در آفرينندگي، تقدم‌ دارند.

عقل‌ سليم‌ دلالت‌ دارد كه‌ ما در رجوع‌ به‌ متون‌ ، خواهان‌ درك‌ معنايي‌ كه‌ نويسنده‌ آن‌ متن‌ از نوشتن‌ آن‌ اراده‌ كرده‌ است‌ هستيم. ما وقتي‌ به‌ كلامي‌ گوش‌ فرا مي‌دهيم‌ يا متني‌ را مي‌خوانيم، نمي‌خواهيم‌ آنچه‌ را خود مي‌فهميم‌ بدانيم‌ بلكه‌ تلاش‌ مان‌ اين‌ است‌ كه‌ آنچه‌ كلام‌ و متن‌ درصدد انتقال‌ آن‌ است‌ بفهميم. به‌ علاوه، سوال‌ و مطلوب‌ ما در خواندن‌ هر متني‌ و حتي‌ يك‌ متن‌ ادبي، معناي‌ مورد نظر مولف‌ كلام‌ و متن‌ مي‌باشد نه‌ فهم‌ و درك‌ هر معنايي‌ يا اعطاي‌ معنا به‌ آن.

پرسش‌ و سوال‌ اصولا چه‌ در ارتباط‌ با پرسش‌هاي‌ جهان‌ واقعي‌ و چه‌ در ارتباط‌ با يك‌ متن‌ مكتوب‌ يا كلام‌ شفاهي، ماهيتا حقيقت‌ياب‌ مي‌باشد و مقصود ما از پرسش‌ و سوال‌ بطور معمول، دريافت‌ جواب‌ درست‌ است‌ كه‌ در رابطه‌ با جهان‌ خارجي، اين‌ جواب‌ درست، "حقيقت" و در رابطه‌ با يك‌ متن، "معناي‌ مورد نظر مولف" است.

از آن‌ جهت‌ كه‌ ما سوالات‌ و نيازهاي‌ شناختي‌ خاصي‌ داريم‌ آنها را به‌ هر نحوي‌ طرح‌ نمي‌كنيم‌ و براي‌ پاسخگويي‌ به‌ آنها به‌ هر جا نمي‌رويم. اين‌ سوالات‌ ماست‌ كه‌ ما را به‌ خواندن‌ اين‌ متن، گوش‌ دادن‌ به‌ اين‌ سخنراني‌ يا تحقيق‌ از آن‌ قلمرو تجربي‌ وادار مي‌كند. اگر سوالات‌ ما معنادار باشند نه‌ تنها بايد چنين‌ كنيم‌ بلكه‌ هر جواب‌ و پاسخي‌ را نيز نخواهيم‌ پذيرفت. اگر بنا باشد كه‌ ما بتوانيم‌ هر معنايي‌ را به‌ هر متني‌ منتسب‌ كنيم‌ چرا بايستي‌ متن‌ خاصي‌ را بخوانيم؟ بلكه‌ چرا بايد متني‌ را بخوانيم. اگر تفسيرگري، آفرينش‌ يا اعطاي‌ معناست‌ اين‌ كار به‌ وجه‌ بهتري‌ بدون‌ الزام‌ به‌ خواندن‌ اين‌ متن‌ يا آن‌ متن‌ انجام‌ خواهد شد. چرا وقتيكه‌ بناست‌ ما به‌ آفرينشگري‌ معنا دست‌ زنيم، اينكار را با الزام‌ خود به‌ يك‌ متن، انجام‌ دهيم؟ مگر از خلاقيت‌ كافي‌ برخوردار نيستيم‌ و متون‌ ديگر را مبناي‌ خلاقيت‌هاي‌ تقليدي‌ خود قرار مي‌دهيم؟ يا شايد به‌ اين‌ دليل‌ كه‌ مي‌خواهيم‌ به‌ تحريف‌ متون‌ ديگران‌ دست‌ زنيم‌ و سخن‌ بي‌ اعتبار خود را بر مبناي‌ متون‌ معتبر و مقدس‌ به‌ خورد مردم‌ دهيم؟

وقتي‌ هدف‌ از تفسير، دريافت‌ "معناي‌ مراد مولف" نباشد نه‌ تنها چنين‌ هرج‌ و مرجي‌ خواهيم‌ داشت، بلكه‌ اصولا بايستي‌ يا پرسشگري‌ را كنار بگذاريم‌ يا معناي‌ آن‌ را عوض‌ كنيم. اگر پرسشگري، امري‌ مرتبط‌ با نياز انسان‌ به‌ دانستن‌ و شناختن‌ است، پرسش‌ از يك‌ متن، پرسش‌ از آن‌ معنايي‌ است‌ كه‌ مولف‌ از تاليف‌متن، اراده‌ كرده‌ است. در غير اين‌ صورت، پرسش‌ و پرسش‌گري، معنا و مفهوم‌ نخواهد داشت. اگر هدف‌ تفسير، اعطا معنا به‌ متن‌ باشد، ما در حوزه‌اي‌ غير از حوزه‌ سوال‌ هستيم. البته‌ اشكالي‌ ندارد كه‌ حوزه‌اي‌ جديد از تفسير به‌ اين‌ معناي‌ خاص‌ خلق‌ كنيم‌ كه‌ هدف‌ آن‌ پرورش‌ خلاقيت‌ يا ارايه‌ قرائت‌هاي‌ نوين‌ و مختلف‌ از متون‌ پيشين‌ باشد. شايد بخواهيم‌ بدانيم‌ كه‌ متون‌ موجود يا گذشته‌ تا چه‌ پايه‌ مي‌توانند بر پايه‌ قرائت‌هاي‌ مختلف، بازسازي‌ و خلق‌ شوند. اما چنين‌ حوزه‌اي‌ ربطي‌ به‌ حوزه‌ تفسير ندارد كه‌ با سوال‌ از معناي‌ متن، آغاز و با آن، موجه‌ و معنادار مي‌شود. اگر پاسخ‌ به‌ سوال‌ از معناي‌ يك‌ متن، ارايه‌ معاني‌ متعدد يا اعطاي‌ معنايي‌ متضاد به‌ آن‌ باشد، ما معناي‌ سوال‌ را نفهميده‌ايم‌ و يا سوال، معناي‌ تازه‌اي‌ يافته‌ است.!!

اينكه‌ مي‌بينيم‌ در عمل‌ از متون، تفسيرهاي‌ مختلفي‌ ارايه‌ مي‌شود يا اختلاف‌ در درك‌ معناي‌ متون‌ وجود دارد، نمي‌تواند اصول‌ بديهي‌ را عوض‌ كند. ما نه‌ مي‌توانيم‌ اين‌ حقيقت‌ راتغيير دهيم‌ كه‌ پرسش‌هاي‌ ما حقيقت‌ياب‌ يا معناياب‌ هستند و نه‌ مي‌توانيم‌ معناي‌ سوال‌ و پرسش‌گري‌ را تغيير دهيم. اينرا نيز نمي‌توانيم‌ تجويز كنيم‌ كه‌ براي‌ پاسخ‌ به‌ سوالاتمان‌ به‌ هر جا برويم‌ يا هر متني‌ بخوانيم. بديهي‌تر از همه‌ اينكه‌ نمي‌توانيم‌ از انسانها بخواهيم‌ كه‌ از سوال، دست‌ بكشند و بجاي‌ پرسش‌ و جستجو براي‌ جواب‌ آن، تنها به‌ تفسير و خلق‌ معنا دست‌ زنند. همانطور كه‌ خلق‌ معنا و آفرينشگري‌ براي‌ انسان‌ حياتي‌ يا ضروري‌ است، سوال‌ و پرسشگري‌ نيز جزئي‌ غير انفكاك‌ از شرايط‌ انساني‌ است. نه‌ اين‌ مي‌تواند جاي‌ آن‌ را بگيرد، نه‌ آن‌ مي‌تواند برطرف‌ كنندة‌ نيازهاي‌ شناختي‌ انسان‌ باشد. اين‌ نيز معقول‌ نيست‌ كه‌ نياز به‌ آفرينشگري‌ را از طريقي‌ دنبال‌ كنيم‌ كه‌ آغاز آن‌ پرسش‌ از حقيقت‌ يا معناي‌ يك‌ متن‌ مي‌باشد.

اما متاسفانه‌ نظريه‌هاي‌ مابعدالتجددي‌ "قرائت‌پذيري"، تمام‌ اين‌ خطاهاي‌ بديهي‌ را مرتكب‌ مي‌شوند. آنچه‌ آنها را به‌ سوي‌ ارتكاب‌ اين‌ خطاها مي‌كشاند چند چيز است:

اولين‌ اصل‌ آن‌ است‌ كه‌ به‌ اين‌ سخن‌ نيچه‌ برمي‌گردد: "حقايق‌ درخود، وجود ندارند." توضيح‌ روشن‌تر اين‌ سخن‌ آن‌ است‌ كه‌ وجود حقيقت، استقلال‌ از انسان‌ ندارد. چرا كه‌ واقعيتي‌ مستقل‌ از انسان‌ كه‌ حقيقت‌ با ارجاع‌ به‌ آن، تعيين‌ شود وجود ندارد اين‌ سخن‌ چنانچه‌ در حوزه‌ علوم‌ به‌ انكار ربط‌ ميان‌ "واقع" و "حقيقت‌ علمي" منجر مي‌شود، در حوزه‌ تفسير به‌ انكار ربط‌ ميان‌ "تفسير" و "معناي‌ حقيقي‌ متن" مي‌انجامد. بر اين‌ اساس، اينكه‌ تفسير يا حكمي‌ را "حقيقت" مي‌ناميم‌ بيان‌ ديگري‌ براي‌ اظهار توافق‌ يا صرف‌ اعتقاد ما به‌ آن‌ مي‌باشد نه‌ اينكه‌ تفسير يا حكم‌ با امري‌ مستقل‌ از ما نسبتي‌ واقعي‌ يافته‌ است. از اينجاست‌ كه‌ آنان‌ سخني‌ از "تفسير درست" به‌ ميان‌ نمي‌آورند بلكه‌ مي‌گويند قرائت‌ و فهم‌ ما از اين‌ متن، اين‌ است‌ و معناي‌ اين‌ متن‌ بر پايه‌ قرائت‌ ما چنين‌ مي‌شود. گر چه‌ ضمن‌ اظهار توافق‌ با اين‌ معنا، امكان‌ معناي‌ ديگري‌ را رد نمي‌كنند، چون‌ اعتقاد به‌ معنايي‌ مستقل‌ از مفسر، ندارند.

با اينكه‌ در ابتدا در اين‌ گونه‌ فهم‌ ازحقيت‌ و معنا ممكن‌ است‌ چندان‌ مشكلي‌ ديده‌ نشود اما سوالي‌ وجود دارد كه‌ هر عقل‌ سليمي‌ پس‌ از شنيدن‌ ياخواندن‌ اين‌ گونه‌ تفسير مي‌تواند بپرسد و مي‌پرسد. مي‌پذيريم‌ كه‌ تفسير يا فهم‌ شما از متن، اين‌ است، اما آيا واقعا معناي‌ اين‌ متن‌ همين‌ است؟ اين‌ سوال‌ كاملاً‌ معنادار و موجه‌ است‌ و بروشني‌ نشان‌ مي‌دهد كه‌ با چنين‌ فهمي‌ از تفسير، ما به‌ پايان‌ راه‌ نرسيده‌ايم‌ و سوال‌ اوليه‌ خود از متن‌ را جواب‌ نداده‌ايم، چون‌ چنين‌ سوالي‌ درست‌ است، تفسير يا معناي‌ درست‌ نمي‌تواند با هر فهمي‌ از متن، برابر و يكي‌ شود. زيرا معناي‌ حقيقي‌ در ورأ تفسيرها يا قرائت‌هاي‌ مختلف، وجود دارد كه‌ تنها با بيان‌ آن‌ و يا تطبيق‌ قرائت‌ ما با آن‌ است‌ كه‌ سوال‌ ما پاسخ‌ خواهد گرفت.

نه‌ تنها معناداري‌ سوال‌ فوق‌ و بلكه‌ ضرورت‌ آن، دلالت‌ بر وجود معناي‌ واقعي‌ و رد نظرية‌ قرائت‌پذيري‌ متجددانة‌ متون‌ مي‌باشد؛ بلكه‌ معناداري‌ تفسير و امكان‌ آن‌ نيز منوط‌ بر "وجود معناي‌ واقعي" و "نادرستي‌ قرائت‌ پذيري" است. اگر متون، فاقد معناي‌ حقيقي‌ بود و هر مفسري‌ مي‌توانست‌ معناي‌ خاص‌ خويش‌ را به‌ اين‌ متون‌ صامت، منتسب‌ سازد بحث‌ و گفتگو و نقد و رد معمول‌ ميان‌ مفسرين، بي‌ معنا بود و تفسير نيز فاقد هدفِ‌ معنادار و واقعي‌ مي‌گرديد؛ چرا كه‌ مفسر مي‌توانست‌ معناي‌ خاص‌ و موردنظر خود را در هر حوزه‌ و يا بر پايه‌ هر متني‌ و يا بدون‌ آن‌ هم‌ ارايه‌ كند.

امااستدلال‌ دومي‌ كه‌ قرائت‌پذيري‌ و اشكال‌ ديگر نظريه‌ مابعدالتجددي‌ نظير "سازه‌گرائي‌ اجتماعي" بر آن‌ اتكا مي‌كنند، به‌ نقش‌ "زبان" در معرفت‌ يابي‌ و تفسير بر مي‌گردد. سخن‌ در اينجا اين‌ است‌ كه‌ ما رابطه‌اي‌ ماوراي‌ زبان‌ خود با جهان‌ و يا هر امر ديگري‌ از جمله‌ متوني‌ كه‌ تفسير مي‌كنيم‌ نداريم. ما با زبان، انديشه‌ مي‌كنيم‌ و با آن، جهان‌ را فهم‌ و تفسير مي‌كنيم‌ و بيرون‌ از زبان، نقطه‌اي‌ ارشميدسي‌ وجودندارد كه‌ از آنجا بتوانيم‌ مستقل‌ از زبان‌ و وساطت‌ آن، به‌ درك‌ جهان‌ و تفسير آن‌ دست‌ زنيم. به‌ بيان ديگر، "زبان" صرفا ابزاري‌ خنثي‌ نيست‌ كه‌ ما بتوانيم‌ از آن‌ استقلال‌ يابيم. زبان، افق‌ شناخت‌ ما را مي‌سازد و شناخت‌ ما را در كليت‌ آن‌ محدود و مشخص‌ مي‌سازد. پس‌ ماوراي‌ زبان‌ كه‌ افق‌ شناخت‌ ما را مي‌سازد راهي‌ به‌ متني‌ كه‌ ميخوانيم‌ و تفسير مي‌كنيم، نداريم. هر متني‌ چون‌ با زبان‌ و در چارچوب‌ افق‌ زباني‌ خاص‌ نوشته‌ شده‌ از افق‌ زباني‌ تاويل‌ كننده، بيرون‌ است. از اين‌ رو هر سخن‌ يا كلامي‌ كه‌ تاويل‌ شود به‌ تاويل‌ كننده، تعلق‌ دارد نه‌ به‌ متن، و چون‌ تاويل‌كننده‌ها ازافق‌هاي‌ متفاوتي‌ تاويل‌ مي‌كنند، تاويل‌هاي‌ متعددي‌ متناسب‌ بااين‌ افق‌ها داريم‌ نه‌ تاويل‌ واحد.

نظريه‌ تعيين‌ كنندگي‌ زباني‌(Iinguistic determinism) به‌ اين‌ معنا كه‌ كل‌ شناخت‌ و حتي‌ واقعيت‌ و حقيقت‌ محصول‌ زبان‌ مي‌باشد؛ نسبت‌ به‌ نظريه‌هاي‌ مابعدالتجددي‌ يا قرائت‌پذيري، تقدم‌ تاريخي‌ دارد. آلوين‌ گولدمن‌ معرفت‌ شناس‌ با اشاره‌ به‌ اولين‌ نظريه‌ در اين‌ باب‌ كه‌ توسط‌Sapir- Whorf در سال‌ 1921 ارايه‌ شده‌ است‌ آن‌ را فاقد اعتبار مي‌داند. به‌ نظر وي‌ مشاهدات، خلاف‌ اين‌ را نشان‌ مي‌دهد كه‌ مثلاً‌ درك‌ ما از رنگ‌ها محدود به‌ كلمات‌ و واژه‌هايي‌ است‌ كه‌ براي‌ آنها داريم. كما اينكه‌ تحقيقات‌1791) Roger Shepard (2791) Heider (2991) Karen Wynn (1991) Susan Schaller ) و(0891) Stephen Kossiyn استقلال‌ انديشه‌ و زبان‌ يا گونه‌هايي‌ از انديشه‌ مستقل‌ از زبان‌ را به‌ اثبات‌ رسانده‌اند. تحقيقات‌ مشابهي‌ بر روي‌ يادگيري‌ زبان‌ در اطفال‌ نيز از نظر گولدمن‌ مشخص‌ مي‌سازد كه‌ بدون‌ تقدم‌ وجود شناختي‌ تفكر بر زبان، نوع‌ انسان‌ نمي‌توانسته‌ زبان‌ ياد بگيرد. به‌ نظر او حتي‌ تجربه‌ روزمره‌ نيز نشان‌ مي‌دهد كه‌ زبان، در بردارندة‌ كل‌ انديشه‌ و تفكر نيست‌ چرا كه‌ همگي‌ گاه‌ تجربه‌ كرده‌ايم‌ كه‌ جمله‌اي‌ كه‌ گفته‌ يا نوشته‌ايم‌ آنچه‌ را دقيقا در ذهن‌ داشته‌ايم‌ بيان‌ نمي‌كند. چنين‌ احساسي‌ مي‌گويد كه‌ آنچه‌ مي‌خواستيم‌ بگوييم، متفاوت‌ با آنچه‌ گفته‌ايم‌ مي‌باشد. كما اينكه‌ در بسياري‌ موارد اساسا كلمه‌اي‌ براي‌ بيان‌ آنچه‌ در ذهن‌ داريم‌ نمي‌يابيم‌ يا مي‌گوييم‌ كه‌ انديشه‌مان‌ قابل‌ بيان‌ نيست. از اينجاست‌ كه‌ گولدمن‌ مي‌گويد آنها زبان‌ و انديشه‌ را يكي‌ مي‌كنند يا معتقدند زبان، انديشه‌ را متعين‌ مي‌سازد، بايستي‌ نظريه‌ خود را تعديل‌ كنند. چون‌ چنان‌ ديدگاه‌ مطلق‌نگرانه‌اي‌ بوضوح‌ باطل‌ است. (18-19 ,1999) ؛(covldman, A.

البته‌ نيازي‌ به‌ اين‌ نيست‌ كه‌ وجوه‌ درستِ‌ موجود در نظريه‌ تعيين‌كنندگي‌ زبان‌ به‌ كناري‌ زده‌ شود. درست‌ است‌ كه‌ زبان، واسطة‌ ما در دست‌ يابي‌ به‌ شناخت‌ جهان‌ و متون‌ مي‌باشد و اين‌ واسطه‌ خنثي‌ نيز نيست‌ اما همان‌ گونه‌ كه‌ واقعيت‌ خارجي، معيار و ملاكي‌ است‌ كه‌ ساخته‌هاي‌ نظري‌ ما را محك‌ مي‌زند، متون‌ مختلف‌ نيز به‌ عنوان‌ واقعيت‌هاي‌ تاريخي‌ يا معاصر، چنين‌ نقشي‌ را در ارتباط‌ با تفاسير ما ايفأ مي‌كنند. "زبان" در عين‌ حاليكه‌ بنحوي‌ در خلق‌ معنا يا واقعيت، مداخله‌ مي‌كند، اما اين‌ كار را بدون‌ قاعده‌ انجام‌ نمي‌دهد. بلكه‌ واقعيتي‌ يا معنايي‌ وجود دارد كه‌ زبان، در ارتباط‌ با آن، به‌ خلق‌ نظريه‌ يا معناسازي‌ دست‌ مي‌زند و از اين‌ رو هميشه‌ حاصل‌ كار آن‌ مي‌تواند مورد محك‌ واقع‌ شود. زبان‌ ما نه‌ حقيقت‌ جهان‌ خارجي‌ و نه‌ معناي‌ حقيقي‌ متن‌ را نمي‌آفرينند، بلكه‌ بديل‌ هايي‌ براي‌ آنها مي‌آفرينند كه‌ در صورت‌ توافق‌ جهان‌ خارجي‌ يا متن، صفت‌ "حقيقت" و يا "معناي‌ حقيقي" را بخود مي‌گيرد.

به‌ نظر مي‌رسد كه‌ مروجين‌ نظريه‌ قرائت‌ پذيري، در نهايت، بيش‌ از هر چيز به‌ فقدان‌ وجود معنا يا معناي‌ مستقل‌ از تاويل‌گر يا مفسر، استناد مي‌كنند. در ديدگاه‌هاي‌ متاخرتر با تاكيدي‌ كه‌ بر استقلال‌ متن‌ پس‌ از تقرير مي‌شود، يعني‌ مرگ‌ مولف، متن‌ را رها از معنا يا نيت‌ مولف‌ مي‌دانند و لو اينكه‌ در مقام‌ تقرير، چنين‌ معنا و يا نيتي‌ وجود داشته‌ باشد. امااين‌ قول‌ در هر دو وجهش‌ بسختي‌ مي‌تواند با واقعيت‌ متن‌ در زمان‌ تقرير و چه‌ پس‌ از آن‌ سازگار باشد. مساله‌اين‌ است‌ كه‌ چه‌ چيزي‌ متن‌ را در هيات‌ خاص‌ خود ايجاد و سپس‌ حفظ‌ كرده‌ است. روشن‌ است‌ كه‌ يك‌ متن‌ از لحاظ‌ صوري‌ به‌ وجوه‌ زباني‌ و دستوري‌ متكي‌ است. كلماتي‌ كه‌ مورد استفاده‌ قرار گرفته‌ ترتيب‌ و تقدم‌ و تاخر آنها، قالب‌هاي‌ صرف‌ و نحوي‌ و نحوه‌ چينش‌ آنها تماما چيزهايي‌ هستند كه‌ شخصيت‌ خاص‌ متن‌ را مي‌سازند و به‌ آن‌ هويت‌ ويژه‌ داده‌اند. اما اين‌ يا آن‌ صورت‌ خاص‌ با تمام‌ ويژگيهاي‌ زباني‌اش‌ چگونه‌ حاصل‌ گرديده‌ است؟ آيا بدون‌ نيت‌ مولف‌ و معنايي‌ كه‌ تصور رساندن‌ آن‌ را داشته‌ مي‌توانسته‌ ظاهر گشته‌ و استقرار يابد؟ بي‌ شك‌ تشخص‌ و وحدتي‌ كه‌ يك‌ متن‌ دارد به‌ ارادة‌ جهت‌ گرفته‌ مولف‌ بسوي‌ معنا، وابسته‌ است‌ و اين‌ عنصر خاص‌ است‌ كه‌ متون‌ را نسبت‌ به‌ هم‌ متفاوت‌ مي‌كند و اين‌ عنصر خاص‌ همانطور كه‌ در ايجاد متن، نقش‌ كانوني‌ دارد در بقأ و استمرار آن‌ نيز چنين‌ است. در واقع، هيچ‌ فرقي‌ از اين‌ حيث‌ بين‌ لحظه‌ تقرير و لحظة‌ پس‌ از آن‌ نيست. مولف، هم‌ در مقام‌ تاليف‌ و هم‌ پس‌ از آن‌ در متن، زنده‌ است‌ و زبان‌ و متن‌ هرگز نمي‌تواند او را از صحنه، غايب‌ بسازد؛ به‌ اين‌ دليل‌ روشن‌ كه‌ هر گونه‌ تغيير زباني‌ و دستوري‌ در متن، هويت‌ وحدت‌ آن‌ را از هم خواهد گسيخت‌ و متني‌ جديد را بجاي‌ آن‌ خواهد نشاند.

شايد از ميان‌ تمامي‌ دلايلي‌ كه‌ بر صحت‌ يا جواز يا اعتبار يكسان‌ تفسيرهاي‌ مختلف‌ از متون‌ مي‌شود هيچ‌ كدام‌ قدرت‌ و نفوذ دلايلي‌ را كه‌ بر دشواري‌ فهم‌ معناي‌ اصيل‌ و توجيه‌ آن‌ دست‌ مي‌گذارند نداشته‌ باشد. البته‌ آن‌ مجموعه‌ دلايلي‌ كه‌ از دشواري‌ يافتن يا فقدان‌ معيار براي‌ تفكيك‌ ميان‌ تاويل‌ درست‌ و نادرست‌ و نبود مبناي‌ خنثي‌ براي‌ حل‌ و فصل‌ نزاعهاي‌ ميان‌ تفسيرها يا مفسرين‌ سخن‌ مي‌گويند جزء همين‌ دسته‌ دلايل‌ هستند. ضمن‌ توافق‌ بر صلابت‌ و دشواريهاي‌ موجود در اين‌ راه‌ كه‌ همگان‌ نسبت‌ به‌ آن‌ اذعان‌ دارند، براي‌ پاسخ‌ بايستي‌ ميان‌ دشواري‌ و عدم‌ امكان، فرق‌ نهاد. واقعيت‌ زندگي‌ روزمره‌ و تفهيم‌ و تفاهمي‌ كه‌ پايه‌ و متن‌ حيات‌ اجتماعي‌ انسان‌ را مي‌سازد قوي‌ترين‌ و گوياترين‌ دليل‌ بر امكان‌ دست‌ يابي‌ به‌ فهم‌ معناي‌ حقيقي‌ گفتارها- خطابات‌ و متون‌ است. اينكه‌ در مخاطبات‌ شفاهي، امكان‌ پرسش‌ وجود دارد، تفاوتي‌ ايجاد نمي‌كند، زيرا همان‌گونه‌ كه‌ گادامر نيز مي‌گويد تفسير، نوعي‌ مكالمه‌ و گفتگو با متن‌ مي‌باشد به‌ علاوه، تفسير نيز مستلزم‌ و مبتني‌ بر پرسش‌ از متن‌ است. همان‌گونه‌ كه‌ در مكالمات‌ شفاهي، گويندة‌ كلام، با پاسخ‌ به‌ سوالاتمان‌ ما را به‌ فهم‌ معناي‌ حقيقي‌ كلام‌ رهنمون‌ مي‌سازد، متن‌ نيز در غياب‌ مولف‌ خويش‌ چنين‌ وظيفه‌اي‌ بر عهده‌ دارد. بر اين‌ اساس، هنگامي‌ كه‌ مساله‌ دشواري‌ كار است، مشكل‌ معرفت‌ شناسانه‌ نداريم. و مشكل‌ ما روش‌ شناسانه‌ و در مقام‌ يافتن‌ فنون، يا كفايت‌ براي‌ تشخيص‌ معناي‌ درست‌ از نادرست‌ مي‌باشد و حل‌ اين‌ مشكل، هر قدر هم‌ كه‌ صعوبت‌ داشته‌ باشد، اما باعث‌ نمي‌شود كه‌ در ورطه‌ قرائت‌ پذيري‌ و نفي‌ معناي‌ اصيل‌ بغلطيم. گر چه‌ اساساً‌ تفهيم‌ و تفاهم‌ روزمره، حاكي‌ از آن‌ است‌ كه‌ چنين‌ راه‌حل‌هايي‌ موجود و در دسترس‌ مي‌باشد.

در هر حال، يكي‌ از جهات‌ عمده‌اي‌ كه‌ براي‌ نظريه‌ قرائت‌پذيري، اقامه‌ شده‌ ربطي‌ است‌ كه‌ قائلين‌ به‌ قرائت‌ پذيري‌ ميان‌ وجود معيار و اختلاف‌ يا ناسازگاري‌ ميان‌ مفسرين‌ و تفسيرها بر قرار مي‌كنند. فرض‌ شده‌ است‌ كه‌ اگر مبناي‌ موجهي‌ براي‌ انتخاب‌ يك‌ تفسير از ميان‌ تفسيرهاي‌ مختلف، وجود مي‌داشت‌ مي‌بايستي‌ مي‌توانستيم‌ به‌ اجماعي‌ ميان‌ مفسرين‌ دست‌ يابيم‌ و چون‌ اختلاف‌ و ناسازگاري، واقعيت‌ بديهي‌ جهان‌ معرفت‌ و از جمله، حوزه‌ تفسير متون‌ است‌ و دور نمايي‌ نيز براي‌ حصول‌ اجماع‌ ديده‌ نمي‌شود، اين‌ امر، دليل‌ بر فقدان‌ معيار و موجه‌ بودن‌ قرائت‌ پذيري‌ گرفته‌ شده‌ است. اما همانطور كه‌ گولدمن‌ مي‌گويد (29,1994 ؛(Goouldman, A اين‌ نگاه‌ اجماع‌ را به‌ جايگاه‌ معرفتي‌ اغراق‌آميزي‌ ارتقأ مي‌دهد. توانايي‌ تحصيل‌ اجماع، نه‌ شرط‌ لازم‌ و نه‌ كافي‌ است‌ و نظريه‌ ويلفهم، موجه‌ مي‌باشد. گر چه‌ مثالهايي‌ كه‌ گولدمن‌ ارايه‌ مي‌دهد از غير حوزه‌ تفسيري‌ مي‌باشد اما در اين‌ حوزه‌ نيز مصداق‌ دارد. همگان‌ چوپان‌ دروغگو را به‌ خاطر مي‌آورند كه‌ گر چه‌ آن‌ نگونبخت‌ به‌ اعتبار سابقه‌ در هنگام‌ حمله‌ واقعي‌ گرگ‌ به‌ گله‌ نتوانست‌ كسي‌ را قانع‌ كند كه‌ درست‌ مي‌گويد اما او واقعا درست‌ مي‌گفت. از آنطرف‌ فردي‌ ممكن‌ است‌ مهارت‌ فوق‌ العاده‌اي‌ در ترغيب‌ و تحريص‌ آدمها به‌ قبول‌ سخنانش، صرف‌نظر از درستي‌ آن، داشته‌ باشد اما روشن‌ است‌ اجماعي‌ كه‌ از قدرت‌ اين‌ فرد بر يك‌ تفسير خاص‌ از يك‌ متن‌ حاصل‌ مي‌شود دليل‌ صحت‌ آن‌ تفسير نيست.

به‌ علاوه‌ به‌ هزاران‌ دليل‌ ممكن‌ يا متصور، كساني‌ ممكن‌ است‌ علي‌ رغم‌ اشعار به‌ درستي‌ يك‌ سخن، از قبول‌ آن‌ طفره‌ روند اين‌ واقعيت‌ آنچنان‌ آشكار و بديهي‌ است‌ كه‌ به‌ توضيح‌ نياز ندارد. اگر صرفا همين‌ يك‌ واقعيت‌ وجود داشت‌ كفايت‌ مي‌كرد كه‌ وجود اختلاف‌ را دليل‌ بر فقدان‌ معيار و عدم‌ امكان‌ معرفت‌ شناسانه‌ نگيريم. بنابراين‌ به‌ صرف‌ اختلاف‌ و عدم‌ امكان‌ اجماع‌ نمي‌توان‌ حكم‌ به‌ صحت‌ هر سخني‌ و درستي‌ هر تفسيري‌ داد. اتفاقا تجويز چنين‌ حكمي‌ خواسته‌ آناني‌ است‌ كه‌ در حوزه‌ معرفت‌ به‌ دنبال‌ اموري‌ غير از شناخت‌ و آگاهي‌ مي‌گردند و گسترش‌ هرج‌ و مرج‌ نظري‌ را بهترين‌ شيوه‌ براي‌ دنبال‌ كردن‌ مقاصد سياسي‌ خود مي‌بينند.

نکته : قرائت پذیری شکاکیت پوچ گرایی معرفت شناسی انسان تفسیر
+ نوشته شده در  84/11/28ساعت 12:4  توسط آصف  | 

هنجارشکني يا آزاد زيستي

منبع: جام جم آنلاین 9/11/84

 انساني نوين. اين چيزي است که بازار جلوي چشمان ما در کار ساختن آن است. با از ميان بردن هرگونه قانوني که مرزي براي جابه جايي کالا بگذارد، هنجارزدايي نئوليبرال، اثراتش را روي همه زمينه ها به جاي مي نهد.

اين جريان نه تنها به اقتصاد که به روان انساني نيز دست اندازي کرده است و همراه با آن افسردگي روحي، بحران هويت، خودکشي و انحرافات تشديد مي شوند. گويي که بازار، انسان را آنچنان که هست، نمي پذيرد.

به کمک همسان سازي و مهندسي ژنتيک، بازار اينک به دنبال دگرگوني بيولوژيکي آدمي است.

دني روبرت دوفور اين مساله را مورد بررسي قرار داده است که همکاران مرکز پژوهش هاي اسلامي صدا وسيما در بيست و سومين شماره ماهنامه «سياحت غرب» آن را ترجمه و منتشر کرده است.

در کتابم «هنر اضمحلال انديشه ها» تلاش کردم دگرگوني ژرفي را که بازار بر انديشه روا مي دارد، روشن کنم. کاري که کم و بيش ساده بود.

بازار همه ملاحظات سنتي، فرهنگي، محيط زيستي، متعالي و تعالي خواهانه اي را که سدي در برابر جابه جايي کالا در دنيا باشند، به کنار مي گذارد.

اين است که سرمايه داري امروزين در کار زدودن همه ارزشهاي نمادين، به سود ارزش پولي کالاست، چون ديگر چيزي بجز مجموعه فرآورده هايي که با ارزش پولي داد و ستد مي شوند معتبر نمانده است.

انسان ها مي بايست از همه ارزشهاي فرهنگي و نمادين که در گذشته داد و ستدشان را تضمين مي کرد، چشم پوشند. اسکناس هاي يورو نمونه خوبي براي نشان دادن اين نمادزدايي و گسترش فرمانفرمايي کالايي است.

اين اسکناس ها تصوير چهره هاي بزرگ فرهنگي، از پاستور تا پاسکال و از دکارت تا دلاکروا را که تا چندي پيش داد و ستد پولي را به ارزشهاي فرهنگي - ملي دولتها پيوند مي زد، از دست داده اند.

امروزه روي اين اسکناس ها تنها تصاوير پل و دروازه و پنجره هايي را مي بينيم که الهام بخش سياست فرهنگ زدايي اند. انسان ها به تن دادن به داد و ستد بي پايان کالا فراخوانده شده اند. چنين است که مي گوييم قانون بازار، نفي کننده همه قوانيني است که داد و ستد کالا را محدود مي کنند.

با زير پا گذاردن همه ارزشهاي گروهي، بازار در کار ساختن انسان نويني است که از توانايي قضاوت در همه چيز به جز داوري درباره سود بيشتر و بهره وري از فرآورده هايي که به آنها نيازي ندارد، ناتوان است.

اين انسان نوين با هويتهاي گوناگون (مي گوييم گوناگون چرا که ديگر در اين ميان نه از سوژه - به عنوان عنصر انديشه که از سوژه شدن هاي گذرا مي توان سخن راند) در را روي همه وابستگي ها به بازار گشوده است.

در اين مورد ما در برابر جنبه ويژه اي از هنجارشکني نئوليبراليسم قرار داريم که اثرات چشمگيرش را پيشاپيش در همه زمينه ها و بويژه در روان آدمي به جاي گذارده است.

اين جنبه هنوز بدرستي دريافت نشده است. شماري از روانپزشکان و روانکاوان در کار بررسي پيامدهاي اين هنجارشکني اند؛ پيامدهايي مانند افسردگي، بحران هاي خودپرستانه، گسترش انحرافات و اعتيادهاي گوناگون...

اين هنجارشکني نو، آشفتگي هاي بزرگي را در گفتمان هاي امروزين به دنبال داشته است. هنجارشکني ياد شده، در پوشش بوي خوش آزادزيستي پيچانده شده است و اين آزادزيستي بر پايه خودخواهي افراد و گسترش آسان گيري در همه زمينه هاي اجتماعي و از جمله مرام جمعي بنا شده است.

بدين سان مي خواهند به ما بقبولانند که زندگي امروزي مان تجربه اي پر تب و تاب از آزادشدگي است. گويي انقلابي نادر در راه است ؛ اما اين سرمايه داري است که به اين انقلاب دامن زده و با آن، در کار کشاندن روابط کالايي به درون حوزه هايي است که تاکنون بر آن فرمانروايي نداشته است. اين حوزه ها، حوزه هاي اخلاقي و فرهنگي اند. کارل مارکس اين جنبه انقلابي سرمايه داري را بخوبي مي شناخت.

بورژوازي بدون ايجاد دگرگوني هاي پي در پي در ابزار توليد و به دنبال آن روابط توليدي، نمي تواند به زندگي خود ادامه دهد. در حالي که شرط وجود همگي طبقات صنعتي گذشته، نگهداري بدون تغيير گونه کهنه توليد بود، دگرگوني هاي پي در پي در توليد، تزلزل پيوسته بنيادهاي اجتماعي و در يک کلام، تداوم جابه جايي و نبود ثبات، دوران سرمايه داري را از همه دوران هاي گذشته جدا مي کند.

تمامي روابط اجتماعي ايستا، با نظريات و اعتقادات پذيرفته شده و تقدس يافته اي که اين روابط را همراهي مي کرد، زوال مي يابند و آنچه به جاي اين روابط مي نشيند، پيش از آن که قوامي بيابد، کهنه مي شوند.

آنچه پابرجا و استوار بوده است، بر باد مي رود و از آنچه مقدس بوده است، تقدس زدايي مي شود. اين توانايي در تغيير روابط اجتماعي، در دوران جديد سرمايه داري به اوج خود مي رسد، چيزي که آن را بدرستي گاهي سرمايه داري هرج و مرج گرا مي نامند.

اين به هم ريختگي آنچنان کارآمد بوده است که برخي به شوق آمده از انقلاب اخلاق جمعي، در آن چيزي بجز آزادسازي، جوان بودن و به روز بودن را نمي بينند. اين آشفتگي تا آنجا پيش مي رود که آنان کاري بجز پيروي از هنجارشکني فرهنگي و نمادين نمي کنند و خود را در اوج انقلابي گري مي يابند. در اين مورد، من به جنبش چپ جديدي فکر مي کنم که به هر هدف مد شده اي دل مي بازد.

درواقع، اين همان چيزي است که سرمايه داري هرج و مرج گراي امروزين به دنبال آن است. مي خواهد اگر نگوييم انقلاب، هنجارشکني در همه شکلهاي فرهنگي و نمادين را دنبال کند. اعلان هاي تبليغاتي، اين را بخوبي به ما نشان مي دهد.

 

انديشه اي نو درباره ارزش ها

به نظر مي رسد مردم متوجه خطرهاي بالقوه اي که اين هنجارشکني نمادين براي تمدن به بار مي آورد، شده اند، اما بازار اين موضوع را نيز به سود خود رقم مي زند.

بسياري از گروههاي مدعي و فروشنده اخلاقيات پست دست به کار شده اند. روشن است که سپردن بحث درباره ارزشها به محافظه کاران سنتي يا نو، يک اشتباه بنيادي است.

اگر ما اين مساله را ناديده انگاريم، اين حوزه را جورج بوش، برنامه هاي تلويزيوني انجيلي و کارگزاران پيوريتن در امريکا يا عوام فريبي مسحورکننده رايج در اروپا اشغال خواهند کرد.

ميان مردمي که به گونه اي آشفته، در جريان آسيبهاي اخلاقي ناشي از گسترش بي رويه فرمانروايي روابط کالا قرار دارند، برپا داشتن انديشه اي نو درباره ارزش ها، معني زندگي اجتماعي و منافع عمومي، موضوعي ضروري است. اگر کاري نکنيم، مردم به کنار کساني کشانده خواهند شد که اين حوزه را به ناحق و با هياهوي بسيار در دست گرفته اند.

با اين همه، اگر بحث را به جنبه هاي فرهنگي محدود کنيم، از ماجرا دور خواهيم ماند. کوتاه سخن آن که، زوال انديشه ها و نمادزدايي، چيزي جز پيش درآمد تبيين نويني از انسان نيست. اين تبيين نوين، ديگر نه تنها انديشه ها که پيکر وي را نيز نشانه رفته است.

نمادزدايي جهان، در زمان تعيين کننده اي از زندگي آدمي روي مي نمايد. در تاريخ، اين نخستين بار است که مخلوقي مي تواند نوشته اي را بخواند که خودش جلوه آن است. در اين جريان، رخدادي باورنکردني، شدني شده است.

اين رخداد، توانايي آفريده شده اي است که مي تواند به گذشته برگردد و خود را بازآفريني کند. در اين گذر، آفريده شده در آفرينش خود (به جاي قوانين طبيعي تکامل) دست مي برد و خويشتن را به جاي آفريدگار خود مي نشاند.

گويي که پيشنهادهاي انسان مدارانه پيک دولا ميراندل (که در دوره رنسانس مطرح مي کند) بر فراز همه معيارها به کار بسته شده است. وي در مواجهه با همه شکلهاي برتري خواهانه مطلق مذهبي، پاي آزادي اراده انساني را به ميان مي کشاند و انسان را به پيکره سازي پيکره خويش فرامي خواند.

تمامي فلسفه هايي که پس از اين فراخوان مطرح مي شود، از برپايي فلسفه دکارتي فکر مي کنم، پس هستم تا موضوع مرگ خداي نيچه و با گذر از ايده آل نقادانه عصر روشنگري، اين را در مسير طولاني گسترش خويش بخوبي دريافته است.

 

تمدني که در آن همه چيز مصرفي است

لکان مي گفت : گفتمان سرمايه دارانه، ديوانه وار فريبکارانه است اموراتش بخوبي مي گذرد و از اين بهتر نمي شود.

مشکل اينجاست که زيادي تند مي رود و چنان خوب مصرف مي کند که خود را به اضمحلال مي کشاند. در واقع، مشکل سرمايه داري اين است که کارکرد بالايي دارد، آنقدر بالا که روزي کارش به مصرف کشاندن همه چيز خواهد انجاميد منابع، طبيعت و حتي انسان هايي که در خدمت اين سرمايه داري اند.

منطق سرمايه داري، همان گونه که لکان مي گويد جانشين کردن برده باستان با انسانهايي است که به فرآورده تبديل شده اند. فرآورده هايي مصرف شدني مانند ديگر فرآورده ها.

جهتگيري تهديدآميز اظهارات تلطيف شده ادبيات نئوليبرالي مانند منابع انساني، سرمايه انساني، ماده انساني و راهبري خوب مربوط به رشد انساني را حال بهتر مي توان دريافت.

سرمايه داري هرج و مرج گرا به اين نظر بها داده است که بند و بست نهادن بر خويش بيرحمانه است و راه به جايي جز خودآزاري جانفرسا نمي برد و هم اوست که کساني را که به اندکي معنوي گرايي نياز داشته باشند، به پيوريتانيسم تاريک انديشانه راهنمايي مي کند.

يادآوري کينم فيلسوف هاي عصر روشنگري مانند ژان ژاک روسو و امانوئل کانت مي گفتند آزادي در چيزي جز پيروي از قوانيني که بر خود وضع کرده ايم، نيست.

در واقع، براي آن که عدالت را برپا داريم، براي آن که جهان را پيش از آن که خيلي دير شود حفظ کنيم و براي اين که انسان را که با اين منطق کور تهديد شده است در پناه گيريم، نياز به قوانين حقيقي قضايي و اخلاقي داريم. اما به جاي آن، ما دست به نفي همه قوانين زده ايم، جز قانون پيروزي قوي ترها.

اگر در اين سمت و سوي شوم پيش رويم، وارد دوران بيرحم تر از دوران تبعيت از قانون خواهيم شد. در اين دوران بي رحم تصميم خواهند گرفت که اين پيکر انساني صد هزار ساله را تبديل به چيز ديگري کنند.

 

 

 

انسان امروزي در کار پشت سر گذاشتن اين ايده آل است ؛ چراکه اگر انسان در حال پيکره سازي خويش است، اين پيکره مي رود که جاي خود انسان را بگيرد. در اين روند، دگرگوني بازگشت ناپذيري از جريان دگرگوني تکنيکي پيکر انسان را شاهد خواهيم بود؛ اما اگر قرار است انديشه را کنار بگذاريم، داشتن پيکري نو به چه کار مي آيد. تا زماني که برنامه همه گير ساختن فراانسان در دستور کار است، پرسش بالا ارزش مطرح شدن دارد.

از اين برنامه پنهان هيچ سخني نمي رود. آدميان را نبايد وحشت زده کرد. نبايد اينان دريابند که براي از ميان بردن جامعه انساني، يعني نابودي خودشان به کار گرفته شده اند. دنياي زندگان آنچنان مورد توجه سرمايه داري - براي گسترش روابط کالايي - است که ديوار سکوت درباره پيامدهاي آن دارد ترک برمي دارد.

چنين است که فرانسيس فوکوياما، آوازه خوان نئوليبراليسم که پس از سقوط ديوار برلين، پايان تاريخ را همراه فرمانروايي همه گير دمکراسي ليبرال اعلام داشته بود، ناگزير مي شود تامل کند و بپذيرد که پيروزي بازار، آخرين گام در تاريخ انسان نيست.

گام پس از آن به گفته وي، دگرگوني بيولوژيک جامعه انساني است ؛ اما اين بيداري براي وي تنها گذرگاهي است و وي پس از آن خود را به دم شمشير اشتباهي ديگر مي اندازد.

فرانسيس فوکوياما مي خواهد باور کند که نئوليبراليسم مي تواند از ما در برابر اين مکانيسم شوم محافظت کند، در حالي که همين نئوليبراليسم است که ما را مستقيم به آن سو مي کشاند.

از ديدگاه وي، دمکراسي بازار اگر از سوي پيشرفت برخي فناوري ها تهديد نشود، وضعيتي بي نقص است. وي مي گويد، تکنيکي که آن اندازه توانا باشد که بتواند ما را دگرگون کند، مي تواند پيامدهاي بالقوه بدي براي دمکراسي ليبرال به دنبال داشته باشد. آشکارا حق با وي است.

اگر ديگر انساني نباشد، دمکراسي با خطر بيهودگي دست به گريبان خواهد بود. براي پرهيز از چنين آسيبي، فقط کافي است به گفته فوکوياما، کشورها از منظر سياسي، گسترش و بهره وري از تکنيک را قانونمند کنند.

اين نيت پاکدلانه به وي اجازه مي دهد مساله اي بنيادي را ناديده انگارد. اين بازار است که گسترش بي مرز تکنيک و دانش را در دست گرفته است. تکنيک و دانشي که بدون هيچ مشکلي، مستقيم به فراسوي جامعه انساني راه مي برد. آشکارا اين بازار است که دست به نابودي همه شکلهاي تجلي نمادين مي زند.

اين به معني نفي ارجاع به ارزشهاي متعالي يا اخلاقي به سود ارزش کالايي است. در اين منطق هيچ چيز نمي تواند مهاري باشد براي انساني که به محض يافتن مجال از تمامي ايده هايي که مدعي بود وي را در جايگاه خود مي نشانند، فراگذشته و پشت به گذشته اش مي کند.

يادآوري کنيم که نه تنها دانش بلکه دانش به اضافه پيامدهاي زيانبار بازار بر ارزشهاي متعالي است که اجازه اجرا شدن برنامه ياد شده را مي دهد.

بايد پرسيد در دمکراسي هاي پسامدرن ما، جايي که همه چيز را مي توان گفت، آيا نهادي سياسي وجود دارد که نظر ما را درباره اين جهش جويا شود. نبود اين نهاد سياسي بر دوش همه سنگيني مي کند. برنامه ساختن جامعه انساني به کجا منجر خواهد شد؟

مستقيما به دوران توليد انسانهاي فرادست که از راه طبيعي به دنيا نيامده اند و همچنين توليد انسانهاي فرودستي که براي انجام کارهاي پست پا به دنيا گذاشته اند. حضور عادي شده حيوانات و گياهاني که نتيجه دستکاري ژنتيکي اند، بايد زنگ خطري براي ما باشد گونه هاي نوي از انسان را مي توان در کوتاه مدت به کمک همسان سازي و دستکاري ژنتيکي به دست آورد.

حتي به نظر مي رسد تجربياتي در اين زمينه آغاز شده است يا بزودي به جريان خواهد افتاد. زماني که اين روزگار فرا رسد، ما از دوران پسامدرن، دوران آشفته سقوط بت واره ها، به دوران پساتاريخ گام خواهيم نهاد.

اگرچه نمي توان پيش بيني کرد که اين دوران چگونه خواهد بود؛ ولي مي توان گفت دوران يادشده چگونه نخواهد بود. اين دوران، دوران پاياني 5 محور جامعه هاي انساني است. پايان زندگي جمعي انساني، پايان قطعيت مرگ، پايان فرديت انسان، پايان حل و فصل دشوار مشکل جنسيت و پايان مساله بحراني تنازع نسلها.

 

حفظ و تداوم نوع انسان

خطري که نوع انسان را تهديد مي کند، تنها خطري مربوط به انتخاب ژنتيک انساني نيست. چيزي که خطرناک است، به زبان ساده مساله حفظ و تداوم نوع انسان است.