روشنفكران پسا انقلابی
نویسنده: فرزين وحدت
ترجمه و تخليص: وحيد ولي زاده
منبع: روزنامه همشهري 12/11/84
برخلاف آنچه ممكن است از به قدرت رسيدن يك دولت ايدئولوژيك طي يك فرآيند انقلابي انتظار داشته باشيم، استقرار جمهوري اسلامي در سال 1979 باعث توقف انديشه سياسي-اجتماعي در ايران نشد. درواقع دوران بعداز انقلاب به رغم سانسور و تلاش حكومت براي كنترل جريان اطلاعات شاهد گفتمان هاي متعدد سياسي-اجتماعي بوده است كه توسط افراد و گروه هاي داخل و خارج از كشور بيان مي شود. در درون گفتمان هاي مذهبي بعد از انقلاب، كه نيرومندتر از گفتمان هاي سياسي-اجتماعي سكولار بوده است، دو گرايش متمايز قابل مشاهده است. يكي از اين دو گرايش تلاش براي سازگاري با نيروهاي جهان مدرن دارد. اين گرايش پيوند نزديكي با انديشه هاي عبدالكريم سروش دارد.او يكي از چهره هاي شاخص در ميان گروهي از متفكران اجتماعي و فيلسوفاني است كه در جريان اصلاح طلب بعد از انقلاب فعالند. تكوين گرايش مذهبي دوم در سال هاي پس از انقلاب به طرزي كنايي بيشتر در منابع غير مذهبي ريشه دارد تا منابع مذهبي. اين گفتمان راديكال مذهبي آنتي مدرنيست ريشه در افكار فيلسوف سكولار ايراني احمد فرديد دارد كه تفسير ضد مدرن او از هايدگر در ميان بسياري از روشنفكران در دهه 1970 محبوبيت داشت. اين گرايش به رغم ريشه سكولار آن بياني به شدت مذهبي عليه مدرنيته و سوبژكتيويته انسان به كار گرفت. چهره محوري اين گفتمان رضا داوري اردكاني، استاد فلسفه دانشگاه تهران است.تكوين گرايش نخست كه توسط سروش ارائه شد ريشه در پارادايم متناقض گفتمان اسلامي انقلابي دهه 60 و۷۰و معماران اصلي آن يعني علي شريعتي، آيت الله خميني و آيت الله مطهري دارد. او طي سال هاي پس از انقلاب عناصر مدرن انديشه شريعتي، آيت الله خميني و آيت الله مطهري را توسعه داد و به آنچه آستانه اصول دموكراتيك مدرن به نظر مي آيد رسيد.در اين مقاله من اين دو گفتمان اسلامي بعد از انقلاب را آنچنان كه توسط سروش و داوري ارائه شده است مورد بحث قرار خواهم داد. من به اين دليل بر سروش و داوري تمركز مي كنم كه همانطور كه مهرزاد بروجردي نشان داده است، آنها مهمترين نظريه پردازان اين دو اردوگاه و شاخص ترين چهره هاي اين دو گرايش مهم در گفتمان اسلامي بعد از انقلاب در ايران اند. همانطور كه من در جاي ديگري نشان داده ام گفتمان انقلابي اسلامي در دهه هاي 60 و 70 ميلادي حاوي تناقضي اساسي نسبت به يكي از ستون هاي جهان مدرن، يعني اصل فاعليت انسان بود. من استدلال كرده ام كه گفتمان شريعتي، خميني و مطهري به صورت همزمان هم فاعليت انسان را طرح و هم آن را نفي مي كنند و در نتيجه انسان و حقوق شهروندي نهادهاي دموكراتيك مدرن را همزمان هم تصديق مي كنند و هم نفي مي كنند. بحث اصلي مقاله حاضر اين است كه 1- در دوران پس از انقلاب، اين وضعيت تناقض آميز به دو شاخه در تفكر اسلامي تقسيم شده است، و 2- اينكه درحاليكه گرايشي كه با سروش تداعي مي شود به صورتي كم و بيش آشكار فاعليت انسان همراه با نتايج مهمي در جهت حقوق دموكراتيك را مطرح مي كند، گرايش داوري متمايل به از بين بردن فاعليت انسان است كه نتايج منفي مهمي در فرآيند ساخت نهادهاي دموكراتيك در اين كشور در بر دارد. نتيجه پيكار ميان اين دو گرايش فكري و اردوگاه هاي سياسي متناظر آن ها براي آينده سياسي ايران و نيز ساير كشورهاي منطقه بسيار مهم است. براي بررسي اين ادعاها، من نخست تفسيري نظري از مدرنيته بدست مي دهم. در نظريه انتقادي، مقوله فاعليت مشخصه اصلي مدرنيته را تشكيل مي دهد. فاعليت را مي توان به صورت خصلتي نگريست كه با ويژگي هاي استقلال، خود- اراده گري، خود- تعريفي و خودآگاهي عامل انساني مشخص مي شود. فاعليت، كه در سنت انسان باوري ريشه دارد، انسان را به عنوان تعيين كننده فرآيندهاي زندگي خود مجسم مي كند و به شدت با مفاهيمي همچون اراده و آزادي بشري، آگاهي، خرد، فرديت و نظاير آن مرتبط است، اگر چه قابل تقليل به هيچ يك از اين موارد منفرد نيست. پيش از آنكه به بحث درباره سروش و داوري بپردازيم، ضروري است زمينه تكوين آثار آن ها را بررسي كنيم.ماتريكس گفتمان هاي اسلامي پس از انقلاب: فاعليت با واسطه
گفتمان هاي سروش و داوري در گفتمان اسلاف انقلابي آن ها، يعني انديشه هاي آيت الله خميني، علي شريعتي و آيت الله مطهري، ريشه دارد. علي رغم اختلافات عظيم، گفتمان هاي اين سه معمار اصلي انقلاب اسلامي در رويكرد فلسفي خود ديدگاه هاي منتج سياسي خود در يك دوسويگي خاص نسبت به فاعليت با يكديگر سهيم اند. مهم ترين عنصري كه گفتمان هاي اين سه تن را به يكديگر پيوند مي دهد پديده اي است كه مي توان آن را تحت نام فاعليت با واسطه مفهوم پردازي كرد. در اين مفهوم، فاعليت انسان منوط به فاعليت پروردگار است. بنابراين اگرچه فاعليت انسان انكار نمي شود، اما به هيچ وجه اين فاعليت مستقل از فاعليت پروردگار نيست و به اين معنا با واسطه است. فاعليت با واسطه در گفتمان مدرن اسلامي اغلب با مفهوم انسان به مثابه خليفه الله بيان مي شود. اين مفهوم پردازي معمولا حاوي احساسي از تضاد ميان فاعليت پروردگار و فاعليت انسان است. گفتمان هاي اسلامي سروش و داوري در بعد از انقلاب با اين دو راهي مشخص مي شوند. در آنچه از پي مي آيد من تلاش مي كنم نشان دهم در حاليكه داوري به صورت صريحي فاعليت انسان را نفي مي كند و از گسترش جامعه مدني ممانعت مي كند، گفتمان سروش حاوي مفهومي از فرديت و بيناذهنيت است كه تحقق سياسي آن به صورت شهروندي جهانشمول است.
داوري: حركت از هستي به حق
رضا داوري اردكاني در سال 1933 در اردكان، شهري كوچك در منطقه اي مابين يزد و اصفهان به دنيا آمد. در سال 1951 هنگامي كه هجده ساله بود به كسوت معلمي درآمد و دو سال بعد، بعد از كودتا عليه دولت ليبرال و ملي گراي مصدق، اين شغل را ترك كرد. براي مدتي در حوزه علميه اصفهان درس خواند. هنگامي كه در دانشكده ادبيات تهران مشغول بود به فلسفه علاقه مند شد و توانست در سال 1967 دكتراي فلسفه خود را از دانشگاه تهران اخذ كند. او از آن هنگام در دانشگاه تهران به تدريس مشغول شد. داوري در مصاحبه اي با كيهان فرهنگي متذكر شد كه احمد فرديد تاثير فكري مهمي بر او داشت به طوري كه او را از جامعه شناسي گرايي و پوزيتيويسم دوركيمي نجات داد. رساله دكتراي او درباره انديشه سياسي يوناني و فلسفه اسلامي بود. در دوران انقلاب كتابي منتشر كرد با عنوان فلسفه چيست؟ و در اين كتاب او بنيان هاي نظري عمده اش را ارائه كرد. پس از انقلاب او كتاب ها و مقالات متعددي را درباره مسائل سياسي- اجتماعي منتشر كرد كه در آن ها ديدگاه هاي نظري او شرح داده شده اند.
داوري نيز همچون بسياري از روشنفكران ايراني ديگر در نيمه دوم قرن بيستم، نقطه عزيمت خود را در مفهوم غربزدگي يافت. اگر چه همان طور كه خواهيم ديد تعبير او از اين مفهوم بسيار متفاوت بود از تعبير جلال آل احمد كه نام او تداعي كننده اين مفهوم است
سروش طي سال هاي پس از انقلاب عناصر مدرن انديشه امام خميني، شريعتي وآيت الله مطهري را توسعه داد و به آنچه آستانه اصول دموكراتيك مدرن به نظر مي آيد،رسيد.
فاعليت و خرد به مثابه غربزدگي
اصطلاح غرب زدگي نخست توسط فيلسوف سكولار، احمد فرديد، ابداع شد اما بعدتر آل احمد آن را براي اشاره به از دست رفتن فاعليت ايرانيان به دليل وانهادن هويتشان در برابر غرب به كار گرفت و رايج شد. داوري در كتاب فلسفه چيست؟، مفهوم آل احمد از غرب زدگي به مثابه بيماري منضم به صنعت، علم و فرهنگ مدرن را رد كرد. داوري معتقد است كه تكنيك مدرن سلطه خود را بر همه چيز، از جمله انسان ها، تحميل مي كند. در نتيجه داوري به مفهوم نخستين فرديد از غربزدگي رجعت مي كند. او معتقد است با اوج گيري غرب، جهاني خلق شد كه در آن انسان ها خود را محور و مركز همه چيز مي بينند. او با رجعت به مفهوم اوليه فرديد از غربزدگي، معتقد است كه آل احمد هرگز متوجه نمي شود كه سنت غربي انسان باوري يا اومانيسم عنصر اصلي غرب زدگي است و در نتيجه، غرب زدگي تنها بر شرقيان تاثير نمي گذارد. يكي از واژه هايي كه داوري براي ترجمه مفهوم فاعليت بر مي گزيند نفسانيات است كه در ايران داراي باري منفي است. در بسياري از موارد او از خود- بنيادي به عنوان اصل اساسي مدرنيته نام مي برد. اصطلاح مهم ديگر در گفتمان داوري مفهوم حق است كه او آن را مترادف با مفهوم هايدگري being به كار مي برد. داوري معتقد است كه با ظهور نفسانيات (subjectivity) حق كسوف كرده است و انسان موضع و مقام حق را تصاحب كرده است.
او در حاليكه خرد را يك جنبه از غرب زدگي بر مي شمرد، تلاش دارد تا خويشاوندي نيرومندي را ميان خرد و هوا و هوس در مدرنيته نشان دهد.در تحليل داوري، اپيستمولوژي مدرن، به خصوص اپيستمولوژي كانت، مسئول خلق جهالت مدرني است كه حقيقت را ناديده گرفته است. كانت وجود را به ابژه شناخت تقليل داده است. نتيجه آن، دو نوع شناختي است كه در مدرنيته ممكن شده است. يكي شناخت علمي ابژه ها است و ديگري شناخت شرايط امكان پذيري و تحقق چنين علمي است كه فلسفه انتقادي ناميده مي شود.در تفسير هايدگري داوري، علم مدرن لحظه اي از متافيزيك است، و متافيزيك شكل مطلق خود را در علم و تكنولوژي متحقق كرده است. يكي از مضامين محوري گفتمان داوري مساله امپرياليسم و بنيان هاي هستي شناسانه آن است. او مي گويد كه سلطه جزئي تفكيك ناپذير از فرهنگ مدرنيته است. از طريق سپردن اقتدار به انسان ها و قرار دادن آن ها در مركز عالم، فاعل شناخت طبيعتا در طلب سلطه است. امپرياليسم گسترش منطقي حوزه سلطه است. داوري نظريه لنين را كه امپرياليسم را به مثابه بالاترين مرحله سرمايه داري مي داند رد مي كند و در عوض امپرياليسم را تحقق عنصر اصلي فرهنگ، فلسفه، هنر و ادبيات غربي مي داند. مطابق با اين ديدگاه او تفاوتي كيفي ميان امپرياليسم در دوران مدرن و پيش از آن قائل مي شود. او امپرياليسم را واقعيت اجتناب ناپذير مدرنيته مي داند كه در آن برخي مردم سلطه گرند و برخي ديگر تحت سلطه، چرا كه براي سوژه بودن ضروري است كه ابژه اي نيز وجود داشته باشد. داوري نتيجه مي گيرد كه هيچ شكلي از جهانشمولي فاعليت نمي تواند وجود داشته باشد. داوري راه حل اين مساله هستي شناسانه مدرنيته را در از ميان بردن ريشه اي فاعليت مي بيند. راهنماي او در اين مطالبه هستي شناسانه به طرزي كنايي نه منابع اوليه اسلامي بلكه فيلسوفان ضدروشنگري اخير اروپايي هستند. داوري در آثار نظري كه در اوايل دهه 1980 نوشته است به صورتي قابل توجه فهم دقيقي از فلاسفه اوليه مدرنيته، به رغم خصومت او با آنها، نشان مي دهد. داوري مي گويد نيچه چهره اي كليدي در مطالبه براي غلبه بر مدرنيته است. در نزد هگل انسان نخست موجودي خودآگاه است و در درجه دوم به طبيعت تعلق دارد. اما انسان در نزد نيچه در درجه نخست و پيش از هر چيز يك حيوان است. آگاهي در درجه دوم فرا مي رسد. از نظر او اين هايدگر است كه به ما حقيقت دروني غرب را نشان مي دهد و مي تواند به ما كمك كند كه طريق نفوذ به عمق فلسفه غربي، خود را از زندان غرب زدگي آزاد كنيم.داوري معتقد است كه الهيات عقلاني اسلامي كه با نام كلام شناخته مي شود تا حد زيادي تحت تاثير فلسفه است. با اين حال او كلام را به فلسفه اسلامي ترجيح مي دهد چرا كه كلام ناتواني و فقر انسان را تصديق مي كند در حالي كه فلسفه بر پايه قدرت و خرد انساني است. از نظر او فلسفه اسلامي در جوهره خود يوناني است و به مذهب اسلام تعلق ندارد و در نتيجه مذهب به آن نيازي ندارد.اما در تقابل با فلسفه اسلامي، تصوف هيچ ارتباطي با انسان باوري ندارد و در واقع آنتي تز انسان باوري است. پذيرش فلسفه وجود توسط داوري، او را به مفهوم صوفيانه نفي سوژه رهنمون مي شود. حركتي از مفهوم پردازي هايدگري از وجود، كه از تجربه اروپايي مدرنيته ناشي مي شود، به مفهوم صوفيانه فنا در حق. از نظر داوري اين فناء في الله تنها يك سازه نظري نيست بلكه انقلاب سال 1979 تحقق آن است.
انقلاب اسلامي 1979: پادزهر غربزدگي
داوري در مقدمه كتاب فلسفه چيست؟ كه به فاصله كمي پس از انقلاب اسلامي در ايران منتشر شد انقلاب را به عنوان واكنشي در برابر غرب زدگي توصيف مي كند كه نشانه اي از پايان سلطه غرب و عروج مذهب است. او انقلاب اسلامي را به معناي تجديد ميثاق انسان با پروردگار مي بيند. ميثاقي كه در مدرنيته شكسته شده بود.
در گفتمان داوري، برخلاف بسياري از نظريه پردازان اسلامي در قرن بيستم، فضاي بسيار كمي براي تلفيق اسلام و مدرنيته وجود دارد. از نظر داوري چنين تلفيقي به همدستي با امپرياليسم شرق و غرب مبدل خواهد شد. هدف انقلاب اسلامي رقابت با ايالات متحده آمريكا و يا اتحاد جماهير شوروي نيست. داوري قدرت زياد مدرنيته را كه انقلاب اسلامي ايران را احاطه كرده است مي پذيرد. اما اين بدان معنا نيست كه مدرنيته بايد باقي بماند و انقلاب اسلامي آن را بنابه ضرورت هايش بپذيرد. با گسترش انقلاب اسلامي، تمام مقوله هاي سياسي و اجتماعي مانند قوانين، سياست و فن آوري، بايست با اسلام منطبق شوند چرا كه اسلام نمي تواند با آن ها منطبق شود و اسلام باقي بماند.
تنها تخفيف او در اين موارد فن آوري و علم مدرن است. گرچه او در ابتدا فن آوري را جوهره مدرنيته اعلام كرد و از آن به عنوان ولايت تكنيك نام برد، اما بدليل ضرورت هاي اجتماعي كه علم و فن آوري مدرن را مطالبه مي كرد، به خصوص جنگ، او ضرورت علم و فن آوري را پذيرفت. اما تنها بدليل وضعيت خاص ايران و ضرورت بقاء. او سعي كرد اين تضاد را با طرح تمايز ميان بنياد فن آوري و اخذ آن حل كند.
سياست حركت به سوي حق
اگر داوري تا اندازه اي در برابر علم و فن آوري مدرنيته پذيرا است، اما در برابر جنبه هاي ديگر مدرنيته همچون هنجارها و نهادهاي سياسي انعطاف ناپذير است. به عنوان وجودي كه متعلق و تسليم به حق است، جامعه بشري توسط پروردگار تعيين شده است. حكومت اسلامي نه خودكامگي و نه دموكراسي است، بلكه حاكمان قوانين پروردگار را اجرا مي كنند. از نظر داوري مفاهيمي همچون حقوق و سياست بر پايه خرد غربي بنا شده اند و در انسان باوري و فاعليت ريشه دارند و در نتيجه غيرقابل قبول اند. اين موضع ضد ليبرال داوري را به نقد انقلاب مشروطه ايران در اوايل قرن بيستم كشاند كه او آن را تحقق انديشه هاي روشنفكران غرب زده مي دانست. او به درستي بر ضعف ريشه هاي اجتماعي انديشه ها و نهادهاي دموكراتيكي كه انقلاب مشروطه وعده آن ها را مي داد، و نيز بر شكست عملي آن اشاره مي كند. اما او براي اين نتيجه تاسف نمي خورد. از نظر او انقلاب مشروطه نهالي بيگانه بود كه هرگز نتوانست ريشه هاي خود را در خاك فرهنگي و اجتماعي ايران بگستراند. او قيام مردمي در زمان انقلاب مشروطه را نه براي دموكراسي، بلكه تنها بر عليه خودكامگي شاهان قاجار مي داند. داوري در تطابق كامل با هستي شناسي خود از حق، معتقد است كه هيچگونه جدايي ميان مذهب و سياست وجود ندارد. اين موضع او را به حمايت از ولايت فقيه رهنمون مي شود. داوري ميان رژيم ولايت فقيه و نظام تماميت خواه تمايز قائل مي شود. به صورت كلي او ميان دو نوع قانون تفاوت قائل مي شود. قانوني كه توسط انسان بر انسان اعمال مي شود و قانوني كه توسط پروردگار ( حق ) بر انسان اعمال مي شود. او از قرابت نزديك ميان حكومت ديني و استبداد آگاه است و نسبت به آن هشدار مي دهد. اگر بتوان گفتمان داوري را به مثابه تلاشي در جهت انقباض فاعليت و خرد توصيف كرد، گفتمان سروش را مي توان انبساط فاعليت و حتي رهايي از محدوديت هاي فاعليت با واسطه توصيف كرد.
سروش: بسط فاعليت با واسطه
عبدالكريم سروش در خانواده اي از طبقه متوسط پايين در سال 1945 در جنوب تهران متولد شد. او تحصيلات متوسطه خود را در دبيرستان علوي طي كرد. در دبيرستان علوي برنامه هاي آموزشي علوم مدرن همراه بود با تاكيد بر محيطي مذهبي. سپس او به دانشگاه تهران رفت و در آنجا دارو شناسي خواند. پس از اخذ مدرك، مدت دو سال خدمت نظامي اجباري را گذراند. سپس در بوشهر مشغول به كار شد. بعد از مدت كمي او به لندن رفت تا تحصيلات خود را دنبال كند.
در دانشگاه لندن او نخست در رشته شيمي تحليلي به تحصيل پرداخت اما به زودي به فلسفه و تاريخ علم علاقه مند شد. با آغاز انقلاب او به ايران بازگشت و نخستين آثار سياسي و اجتماعي خود را منتشر كرد. پس از انقلاب او عضو شوراي انقلاب فرهنگي شد كه تلاش داشت كل نظام آموزشي را اسلامي كند. او همچنين به تدريس فلسفه و فلسفه علم در دانشگاه تهران پرداخت و پژوهش هايي را در مؤسسه مطالعات و پژوهش هاي اسلامي انجام داد. از سال 1995 او مورد حمله، گاهي حتي فيزيكي، از جانب عناصري از نيروهاي اسلامي محافظه كار قرار گرفت.
اجتناب از مسير متافيزيكي الهي به سوي فاعليت
نخستين كتاب سروش كه به فاصله كوتاهي قبل از پيروزي انقلاب منتشر شد نقد و درآمدي بر تضاد ديالكتيكي نام داشت. در اين كتاب كه چندين بار تجديد چاپ شد سروش روش ديالكتيكي را مورد نقد قرار داد و از روش پوپري كه اساس آن بر مفهوم ابطال پذيري بود هواداري كرد. او روش ديالكتيكي را بر پايه رويكردي متافيزيكي مي ديد كه براي فهم معتبري از جهان و پديده هاي اجتماعي نامناسب است. سروش در مقاله اي كه در سال 1992 در هفته نامه كيهان هوايي منتشر شد جوهره مدرنيته را ظهور انواع معين نويني از شناخت دانست كه پيش از آن وجود نداشته است. اين انواع شامل اخلاق مدرن، جامعه شناسي مذهب، فلسفه و مطالعه سنت ها و ايدئولوژي مي شدند. اين شاخه هاي نوين شناخت فاصله اي پرنشدني ميان انسان مدرن و اعصار كهن و جهان ابژه ها ايجاد كردند. سروش به اين طريق از طريق تاكيد بر ابعاد اپيستمولوژيك سوژه شناسنده، راه ميان بري را براي بحث مستقيم متافيزيكي درباره فاعليت جايگزين كرد. به منظور اين اپيستمولوژي سوبژكتيويست او عنصر هرمنوتيك را نيز افزود و جهان بيروني را به منظور تفسير به يك متن تمثيل كرد.او استدلال كرد كه فهم ما از جهان ضرورتا تاريخي است به اين دليل كه نهادهاي اجتماعي و بشري به جاي اين كه ماهيتا ثابت باشد سيال هستند و ما تنها هنگامي مي توانيم آن ها را به درستي مشاهده كنيم كه بر جريان هستي شناسانه آن ها سوار شده و جريان آن ها را نظاره كنيم. او در كتاب قبض و بسط تئوريك شريعت اين رويكرد سوبژكتيويست به شناخت را براي فهم مذهب به كار گرفت.در اين رويكرد تفسيري به مذهب، او مكررا نشان داد كه شناخت ما از مذهب مشروط است به ديگر مقوله هاي انساني شناخت كه به صورتي تاريخي پديد مي آيند. هيچ نوع مذهبي از شناخت وجود ندارد كه به اين شاخه هاي انساني و بيروني شناخت مشروط نباشد. و از آن جا كه اين ها ناپايدارند در نتيجه شناخت مذهبي نيز تغيير مي كند. بايست متوجه تمايز مهمي كه سروش ميان مذهب به صورت درخود و فهم ما از آن و يا شناخت مذهب قائل مي شود باشيم. اساس مذهب به صورت در خود كه آفريده پروردگار است ثابت است و تغيير نمي كند. اما فهم يا درك ما از مذهب، كه به دانش و شناخت مذهبي منتهي مي شود، پديده اي بشري است كه در معرض تغيير و تفسير است. او مذهب به صورت در خود را صامت مي داند كه نيازمند تفسير انسان ها است. بر اساس اين سازه هاي نظري، سروش از مفهوم فقه پويا هواداري مي كند كه در تقابل با فقه سنتي محافظه كار است. از ديدگاه او، تنها فقه پويا مي تواند در مسائل عملي كه حكومت اسلامي در مواجهه با مدرنيته با آن ها روبه رو است راه حلي ارائه كند. سروش تلاش مي كند تا تلفيقي ميان مذهب و روشنفكري ايجاد كند.روش شناسي سروش و گفتمان او به طوركل، همچنان كه خود وي نيز پذيرفته است بسيار وامدار پوپر است. سروش احتمال گرايي علم مدرن را در آثار پوپر سازگارتر از فلسفه مطلق گراي كهن با اصول جامعه دموكراتيك مي يابد. با توجه به تحصيل او در فلسفه و تاريخ علم، اين نكته طبيعي به نظر مي رسد كه راه ميان بر سروش به فاعليت از قلمروي علوم مدرن مي گذرد. به همين دليل ضروري است كه گفتمان سروش را در ارتباط با علوم مدرن و پوزيتيويسم بررسي كنيم.
ساخت اجتماعي علم احتمال گرا و بيناذهني
سروش با به كارگيري مفهوم ابطال پذيري پوپر، ديدگاهي را نسبت به علم مي پروراند كه بيش از آن كه مطلق گرا و اثبات گرا باشد، احتمال گرا است. براي مثال او از اين منظر گروه هاي ماركسيستي در ايران را به دليل انعطاف ناپذيري انديشه هاي آنان كه مبتني بر ماترياليسم ديالكتيك است مورد انتقاد قرار مي دهد. سروش در روش شناسي علمي ابزاري براي مقاومت در برابر جزم انديشي و دانش ستيزي گروهي از محافظه كاران مذهبي مي يابد كه در بعد از انقلاب اسلامي قدرت را به دست گرفتند. سروش عليه عناصر محافظه كارانه اي هشدار مي دهد كه به نام مبارزه با امپرياليسم فرهنگي، سعي داشتند فرهنگ انسان باورانه را در ايران سركوب كنند. پافشاري او بر روش علمي از كوشش هاي او به منظور جلوگيري از ايدئولوژيزه كردن مفرط اكثر قلمروهاي زندگي اجتماعي در بعد از انقلاب نيز ناشي مي شود. با برقراري فاصله اي پر نشدني ميان ارزش و علم و تاكيد بر بي طرفي ارزشي، او تلاش كرده است تا از دست اندازي ايدئولوژي به علوم اجتماعي ممانعت كند. سروش با آگاهي از حساسيت عناصر مذهبي نسبت به فرهنگ سكولار مدرن و نيز آگاهي از ضرورت شاخه هاي مدرن دانش، به بي طرفي ارزشي علوم طبيعي تمسك مي جويد.
پيامدهاي سكولار انديشه سروش
گفتمان سروش و راه پر پيچ و خم او به سوي طرح نوعي فاعليت انساني، توان بالقوه اي براي سكولاريزاسيون دارد كه بايد بيشتر مورد بررسي قرار بگيرد. او در كتاب روشنفكري و دينداري آثار علي شريعتي و تاثير آن ها بر سكولار سازي مذهب را مورد بحث قرار مي دهد. در مقالات اخيري كه در ماهنامه كيان منتشر شد، او ادعا مي كند كه اخلاقيات مطلق تنها به پروردگار تعلق دارد. اخلاقيات علم دقيق و نظام مندي نيست و هرگز به دقتي آرماني نمي رسد. حتي اگر ما خير و شر را مطلق فرض كنيم، نمي توانيم معين كنيم كه در يك دوراهي اخلاقي دشوار چه نوع عملي بايست صورت پذيرد. سروش مي گويد كه در نتيجه اين اخلاق است كه مشروط است به زندگي و بايست براي آن مناسب باشد و نه بالعكس.يكي از مهم ترين مفاهيمي كه سروش مكررا مضمون پردازي كرده است مفهوم عصري كردن دين است. بر اساس مفهوم قبلي تر او درباره مشروط بودن شناخت مذهبي به ديگر شاخه هاي سكولار و بشري دانش آن عصر، او استدلال مي كند كه نه تنها زندگي و زمانه بايست مذهبي شوند، بلكه مذهب نيز بايست زمانمند و بشري شود.
بسط فلسفه سياسي
بدون شك سروش يكي از عوامل كليدي در گسترش افق هاي فلسفه سياسي در ايران بعد از انقلاب، به رغم نوسانات هستي شناسانه اوست. در گفتمان سياسي خود، سروش در حمايت از دموكراسي سياسي پيگيرتر است. او گرايشات تماميت خواهانه گفتمان هاي مخالفين مذهبي خود را نشان مي دهد و تصلب اخلاقي را در ايران بعد از انقلاب مورد انتقاد قرار مي دهد. به نظر مي رسد سنگ بناي گفتمان سياسي سروش مفهوم ايمان است. مفهومي كه توسط شريعتي نيز به عنوان شالوده كنش سياسي جمعي بركشيده شد. اما سروش برخلاف شريعتي ايمان را در انديشه سياسي به عنوان امري فردي مي بيند. او در مقاله اي كه در ماهنامه كيان منتشر شد نوشت كه ايمان تنها در صورتي ممكن است كه فرد در انتخاب آزاد باشد. سروش استدلال كرد كه ايمان و آزادي فرد دو مقوله تفكيك ناپذير را شكل مي دهند كه تنها بر پايه يك دموكراسي مذهبي قرار مي گيرند. سروش تمايزي ميان دموكراسي ليبرال و جامعه سكولار از يك طرف و دموكراسي مذهبي همراه با اصول تكثرگرايي از طرف ديگر، قائل مي شود. از نظر او در دموكراسي ليبرال، آزادي اميال و آرزوها پايه تكثرگرايي و جامعه سكولار است. اما دموكراسي مذهبي مي تواند بر مبناي آزادي ايمان ساخته شود. سروش در مقاله ديگري وظيفه اصلي دولت مذهبي دموكراتيك را حمايت از آزادي ايمان و ايجاد شرايط اجتماعي موجد چنين آزادي اي مي داند.سروش در ارتباط با مفهوم پردازي خود از دولت دموكراتيك مذهبي، بر مفهوم حقوق و تكاليف متقابل تاكيد مي كند. او مشاهده مي كند كه در تقابل با جامعه سنتي كه تاكيد بيشتر بر تكاليف است تا حقوق، در جوامع دموكراتيك تاكيد بر حقوق و تكاليف متقابل است. سروش مي گويد حتي آن چنان كه امام علي نشان داده است در رابطه ميان دولت و شهروندان حقوق متقابل اهميت بيشتري دارد. در يك جامعه دموكراتيك مذهبي هم حقوق بشر و هم حقوق پروردگار محترم شمرده مي شود. سروش برخلاف بسياري از متفكرين اسلامي كه در بحث از دموكراسي به اصول اسلامي همچون شورا و بيعت توجه مي كنند، نظريه خود درباره دموكراسي مذهبي را بر پايه مفاهيمي همچون حقوق بشر، عدالت و محدود كردن قدرت بنا مي كند. در طرح او از دموكراسي مذهبي، خرد كه ريشه اي اجتماعي و بيناذهني دارد و در نتيجه سيال است بنيان اين دموكراسي را تشكيل مي دهد.
در دموكراسي مذهبي مورد نظر سروش براي محدود كردن قدرت حاكمان، اصلاح خط مشي هاي آنان و برگزيدن و يا عزل كردن آن ها به خشونت و انقلاب نيازي نيست. تفكيك قوا، آموزش عموميت يافته، وجود انجمن هاي مختلف آزاد، انحصارزدايي رسانه ها، آزادي احزاب سياسي، انتخابات همگاني و مجلس، همگي ساز و كارهايي را براي رسيدن به اين هدف تشكيل مي دهند. از نظر سروش دموكراسي ناسازگار با مذهب نيست.
نتيجه گيري
آيت الله خميني، علي شريعتي و آيت الله مطهري در رويكرد فلسفي خود در ابهامي دو پهلو نسبت به كنشگر انساني با يكديگر سهيم بودند. گفتمان هاي اسلامي سروش و داوري در بعد از انقلاب انشعابي ميان دو سوي اين ابهام را نشان مي دهند. داوري به عنوان نماينده گرايش ضدمدرن صريحا نفي فاعليت انساني را درخواست مي كند. تنها تخفيف معنادار داوري در برابر مدرنيته هواداري از جنبه پوزيتيويستي مدرنيته به عنوان اخذ فن آوري است.
گفتمان سروش در تقابل با آن بر فاعليت فردي تاكيد بيشتري دارد. مفهوم فرد به عنوان حامل فاعليت انساني و نتايج منطقي آن در واقع يك نوآوري در گفتمان هاي اسلامي در ايران است. مي توان تاثيرات انديشه هاي سروش را در جنبش اصلاح طلبي در ايران مشاهده كرد. پس از انقلاب سال 1979 اغلب چنين پنداشته شده است كه ايران اصول اساسي تمدن مدرن را طرد كرده است. در واقع حكومت اسلامي بسياري از جنبه هاي آشكارتر مدرنيته را در دوره انقلابي كنار گذاشت. اما آن ها اجازه دادند برخي از جنبه هاي ديگر مدرنيته كه در وهله نخست قابل توجه نيست به آگاهي ايرانيان راه يابد. اغلب چنين پنداشته مي شود كه جنبش اصلاح طلبي در ايران گسستي كامل از دوره انقلابي را بازنمايي مي كند. اما مفهوم فاعليت با واسطه و تناقضات نهفته در آن روشن مي كند كه چگونه انقلاب اسلامي حاوي برخي جنبه هاي مدرنيته است در حالي كه برخي ديگر را كنار گذاشته است. دوره بعد از انقلاب شاهد دو پارگي در تناقض گفته شده است كه يك جريان مدرنيته را نفي مي كند و جرياني ديگر آن را تقويت مي كند
